پارت۶۲
پارت۶۲
* هنوز استاد چیزی نگفته بود که *
استاد: امروز یه دانش آموز جدید داریم
* هوفف *
استاد: بیا داخل!
* در باز شد و مایا اومد داخل... ای خدا *
مایا: سلام!
* کل کلاس سلام دادن ولی من اصلا هیچ صحبت نمیکردم این عادیه که صحبت نکنم *
مایا: من مایا اسموند هستم خواهر رزت
* ها چی صبر کن ببینم *
استاد : خیلی از آشنایی باهات خوشحال شدیم میتونی بری اونجا بشینی
* وای وای نههههه. اینجا جفت من نه تور خدااا*
* وقتی که نشست نگام کرد *
مایا : سلام
* اصلا جوابشو ندادم صبر کردم تا زنگ بخوره *
پرش زمانی ///
* زنگ خورده بود مم هم داشتم وسایلمو واسه زنگ بعد آماده میکردم *
استاد : خیلی خب یه نفر باید مدرسه رو نشون مایا بده
* استاد رفت مایا اومد سمت من *
مایا : رزت از اونجایی که ما خواهر هستیم میتونی مدرسه رو نشونم بدی؟
رزت : من خواهر تو نیستم!
مایا : نخیر هستی
رزت : نیستم و مدرسه رو نشونت نمیدم !
* یهو ابروهاشو طوری کرد که انگار ناراحته *
میا : امم رزت چیزی شده؟
رزت : هوف نه من میرم پیش کیان شما مدرسه رو نشونش بدین
اگنس : باشه
مایا : کیان کیه ؟
رزت : فضولیش به تو نیومده!
اگنس : اون یکی از شورای های مدرسه است و مقام بالایی تو این مدرسه داره
* از کلاس خارج شدم که حس کردم یه نفر آستینمو گرفت *
مایا : میتونم کیان رو ببینم؟ دوست دارم باهاش آشنا بشم
رزت : اون دوست پسرمه تو حق اینکه بهش نزدیک بشی رو نداری!
اگنس : اممم مایا بیا بریم بعدش میریم دفترش و بهت نشونش میدیم
مایا : اون باشه
* راه افتادم که باز دوباره مایا حرف زد *
مایا : خداحافظ خواهر میبینمت
* هوففف نمیخوام الان بقیه هم باور میکنن ما خواهریم ... ای خدااا .... تقریبا رسیدم دفتر کیان *
رزت : کیانننن
* بلند شد منم رفتم تو بغلش و حس آرامش داشتم *
* هنوز استاد چیزی نگفته بود که *
استاد: امروز یه دانش آموز جدید داریم
* هوفف *
استاد: بیا داخل!
* در باز شد و مایا اومد داخل... ای خدا *
مایا: سلام!
* کل کلاس سلام دادن ولی من اصلا هیچ صحبت نمیکردم این عادیه که صحبت نکنم *
مایا: من مایا اسموند هستم خواهر رزت
* ها چی صبر کن ببینم *
استاد : خیلی از آشنایی باهات خوشحال شدیم میتونی بری اونجا بشینی
* وای وای نههههه. اینجا جفت من نه تور خدااا*
* وقتی که نشست نگام کرد *
مایا : سلام
* اصلا جوابشو ندادم صبر کردم تا زنگ بخوره *
پرش زمانی ///
* زنگ خورده بود مم هم داشتم وسایلمو واسه زنگ بعد آماده میکردم *
استاد : خیلی خب یه نفر باید مدرسه رو نشون مایا بده
* استاد رفت مایا اومد سمت من *
مایا : رزت از اونجایی که ما خواهر هستیم میتونی مدرسه رو نشونم بدی؟
رزت : من خواهر تو نیستم!
مایا : نخیر هستی
رزت : نیستم و مدرسه رو نشونت نمیدم !
* یهو ابروهاشو طوری کرد که انگار ناراحته *
میا : امم رزت چیزی شده؟
رزت : هوف نه من میرم پیش کیان شما مدرسه رو نشونش بدین
اگنس : باشه
مایا : کیان کیه ؟
رزت : فضولیش به تو نیومده!
اگنس : اون یکی از شورای های مدرسه است و مقام بالایی تو این مدرسه داره
* از کلاس خارج شدم که حس کردم یه نفر آستینمو گرفت *
مایا : میتونم کیان رو ببینم؟ دوست دارم باهاش آشنا بشم
رزت : اون دوست پسرمه تو حق اینکه بهش نزدیک بشی رو نداری!
اگنس : اممم مایا بیا بریم بعدش میریم دفترش و بهت نشونش میدیم
مایا : اون باشه
* راه افتادم که باز دوباره مایا حرف زد *
مایا : خداحافظ خواهر میبینمت
* هوففف نمیخوام الان بقیه هم باور میکنن ما خواهریم ... ای خدااا .... تقریبا رسیدم دفتر کیان *
رزت : کیانننن
* بلند شد منم رفتم تو بغلش و حس آرامش داشتم *
- ۴۲۷
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط