« وسواس مافیا »
« وسواس مافیا »
پارت ۱۱: زخمی که هنوز زنده بود
صبح تاریکی روی شهر سنگینی میکرد.
جه-این تمام شب خوابش نبرده بود.
تصاویر گذشته مثل تکههای شکسته برمیگشتند.
صدای تصادف، آتش و آن جمله در ذهنش بود.
«کار تموم شد» هنوز رهایش نمیکرد.
تهیونگ روبهروی پنجره ایستاده بود.
برای اولین بار نمیدانست باید چه کاری انجام دهد.
همیشه برای همه تصمیم میگرفت.
اما دربارهی جه-این دیگر مطمئن نبود.
چون نمیخواست دوباره او را از خودش دور کند.
جه-این وارد اتاق شد و نگاهش کرد.
چند ثانیه هیچکدام حرف نزدند.
بعد آرام پرسید: «چرا هیچوقت بهم نگفتی؟»
تهیونگ نگاهش را پایین انداخت.
«چون میترسیدم حقیقت منو ازت بگیره.»
جه-این تلخ خندید و سرش را تکان داد.
«ولی دروغهات هم منو ازت گرفت.»
این جمله برای تهیونگ سنگین بود.
اما این بار دفاع نکرد.
فقط گفت: «میدونم.»
جونگکوک وارد اتاق شد و سکوت را شکست.
«ما وقت نداریم دنبال احساسات بگردیم.»
نگاهش جدی بود.
«کیم سونگهو میدونه جه-این زندهست.»
«و مطمئناً دوباره حمله میکنه.»
همه آمادهی حرکت شدند.
اما قبل از رفتن، جه-این ایستاد.
نگاهش بین تهیونگ و جونگکوک چرخید.
«این بار منو پشت سر خودتون پنهان نمیکنید.»
«من هم بخشی از این جنگم.»
تهیونگ به او نگاه کرد.
در چشمانش همان دختر ترسیدهی گذشته را نمیدید.
یک نفر قویتر روبهرویش ایستاده بود.
آرام گفت: «باشه.»
«این بار کنار هم میجنگیم.»
ماشینها به سمت محل قدیمی مافیایی حرکت کردند.
جایی که رازهای زیادی دفن شده بود.
یونگی پشت فرمان بود و سکوت کرده بود.
جیمین مدام اطراف را بررسی میکرد.
چون حس میکرد چیزی درست نیست.
وقتی رسیدند، ساختمان قدیمی خالی به نظر میرسید.
اما تهیونگ میدانست این سکوت خطرناک است.
قدمهایشان در راهروهای تاریک میپیچید.
جه-این ناگهان ایستاد.
چون صدایی آشنا شنید.
صدایی که سالها در خوابهایش بود.
یک مرد آرام گفت: «بالاخره برگشتی.»
جه-این خشکش زد.
جونگکوک اسلحهاش را بالا آورد.
تهیونگ جلوی جه-این ایستاد.
اما این بار جه-این خودش جلو رفت.
مرد از تاریکی بیرون آمد.
همان لبخند سرد را داشت.
«فکر کردی با یاد آوردن گذشته برنده شدی؟»
نگاهش روی جه-این ثابت ماند.
«تو هنوز نمیدونی چه کسی واقعاً نجاتت داد.»
جه-این با شک نگاهش کرد.
تهیونگ اخم کرد و گفت:
«دیگه بهش نزدیک نمیشی.»
مرد خندید.
«هنوز هم همونطوری هستی، کیم تهیونگ.»
«هنوز فکر میکنی محافظ بودن یعنی دوست داشتن.»
این حرف باعث سکوت همه شد.
جه-این به تهیونگ نگاه کرد.
برای اولین بار فهمید پشت خشمش ترس بود.
پشت کنترل کردنش نگرانی بود.
اما هنوز زخمهایش تازه بودند.
و بخشیدن آسان نبود.
مرد یک پرونده قدیمی روی میز انداخت.
«این حقیقت خانوادهته.»
جه-این جلو رفت.
دستش لرزید.
اما پرونده را باز کرد.
و اولین چیزی که دید...
عکس خودش بود.
کنار پدر و مادرش.
اما پشت عکس یک جمله نوشته شده بود.
«دختر جئونها نباید زنده میماند.»
چشمهای جه-این پر از شوک شد.
تهیونگ عکس را دید.
چهرهاش تغییر کرد.
چون فهمید این فقط دربارهی گذشته نیست.
این دربارهی آیندهی جه-این هم هست.
و دشمن هنوز تمام نقشهاش را رو نکرده.
پایان پارت ۱۱
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت ۱۱: زخمی که هنوز زنده بود
صبح تاریکی روی شهر سنگینی میکرد.
جه-این تمام شب خوابش نبرده بود.
تصاویر گذشته مثل تکههای شکسته برمیگشتند.
صدای تصادف، آتش و آن جمله در ذهنش بود.
«کار تموم شد» هنوز رهایش نمیکرد.
تهیونگ روبهروی پنجره ایستاده بود.
برای اولین بار نمیدانست باید چه کاری انجام دهد.
همیشه برای همه تصمیم میگرفت.
اما دربارهی جه-این دیگر مطمئن نبود.
چون نمیخواست دوباره او را از خودش دور کند.
جه-این وارد اتاق شد و نگاهش کرد.
چند ثانیه هیچکدام حرف نزدند.
بعد آرام پرسید: «چرا هیچوقت بهم نگفتی؟»
تهیونگ نگاهش را پایین انداخت.
«چون میترسیدم حقیقت منو ازت بگیره.»
جه-این تلخ خندید و سرش را تکان داد.
«ولی دروغهات هم منو ازت گرفت.»
این جمله برای تهیونگ سنگین بود.
اما این بار دفاع نکرد.
فقط گفت: «میدونم.»
جونگکوک وارد اتاق شد و سکوت را شکست.
«ما وقت نداریم دنبال احساسات بگردیم.»
نگاهش جدی بود.
«کیم سونگهو میدونه جه-این زندهست.»
«و مطمئناً دوباره حمله میکنه.»
همه آمادهی حرکت شدند.
اما قبل از رفتن، جه-این ایستاد.
نگاهش بین تهیونگ و جونگکوک چرخید.
«این بار منو پشت سر خودتون پنهان نمیکنید.»
«من هم بخشی از این جنگم.»
تهیونگ به او نگاه کرد.
در چشمانش همان دختر ترسیدهی گذشته را نمیدید.
یک نفر قویتر روبهرویش ایستاده بود.
آرام گفت: «باشه.»
«این بار کنار هم میجنگیم.»
ماشینها به سمت محل قدیمی مافیایی حرکت کردند.
جایی که رازهای زیادی دفن شده بود.
یونگی پشت فرمان بود و سکوت کرده بود.
جیمین مدام اطراف را بررسی میکرد.
چون حس میکرد چیزی درست نیست.
وقتی رسیدند، ساختمان قدیمی خالی به نظر میرسید.
اما تهیونگ میدانست این سکوت خطرناک است.
قدمهایشان در راهروهای تاریک میپیچید.
جه-این ناگهان ایستاد.
چون صدایی آشنا شنید.
صدایی که سالها در خوابهایش بود.
یک مرد آرام گفت: «بالاخره برگشتی.»
جه-این خشکش زد.
جونگکوک اسلحهاش را بالا آورد.
تهیونگ جلوی جه-این ایستاد.
اما این بار جه-این خودش جلو رفت.
مرد از تاریکی بیرون آمد.
همان لبخند سرد را داشت.
«فکر کردی با یاد آوردن گذشته برنده شدی؟»
نگاهش روی جه-این ثابت ماند.
«تو هنوز نمیدونی چه کسی واقعاً نجاتت داد.»
جه-این با شک نگاهش کرد.
تهیونگ اخم کرد و گفت:
«دیگه بهش نزدیک نمیشی.»
مرد خندید.
«هنوز هم همونطوری هستی، کیم تهیونگ.»
«هنوز فکر میکنی محافظ بودن یعنی دوست داشتن.»
این حرف باعث سکوت همه شد.
جه-این به تهیونگ نگاه کرد.
برای اولین بار فهمید پشت خشمش ترس بود.
پشت کنترل کردنش نگرانی بود.
اما هنوز زخمهایش تازه بودند.
و بخشیدن آسان نبود.
مرد یک پرونده قدیمی روی میز انداخت.
«این حقیقت خانوادهته.»
جه-این جلو رفت.
دستش لرزید.
اما پرونده را باز کرد.
و اولین چیزی که دید...
عکس خودش بود.
کنار پدر و مادرش.
اما پشت عکس یک جمله نوشته شده بود.
«دختر جئونها نباید زنده میماند.»
چشمهای جه-این پر از شوک شد.
تهیونگ عکس را دید.
چهرهاش تغییر کرد.
چون فهمید این فقط دربارهی گذشته نیست.
این دربارهی آیندهی جه-این هم هست.
و دشمن هنوز تمام نقشهاش را رو نکرده.
پایان پارت ۱۱
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۱.۳k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط