I Love you...

I Love you...
but I don't know...
How can I saying this...
to you.


Part:10
(علامت یونا:#)


ویو جونگکوک:
روکا هم از پشت میرا داشت نگاهمون میکرد...
تا اومدم ازش بپرسم که با من دوست میشی یا نه...
یونا دختر خاله ام اومد...
مامانم و خاله ام برعکس باباهامون اصرار دارن که باهم ازدواج کنیم...
البته که خودش هم می خواد...
#:به به میبینم که کاپیتان جونمون دارن قرار عاشقانه میزارن.
+:حسودیت شد؟؟؟
وایسا ببینم...
داره واسه حرصی کردن یونا میگه یا واقعا بهم حس داره؟؟؟
یونا با یه لبخند مسخره دستاشو دور حلقه کرد و چونشو گذاشت رو شونه ام...
تا خواستم کنارش بزنم گفت:
#:اوه کاپیتان بهتره این قرار های مسخرتون رو تموم کنین...
چونکه...
خودش و کنترل کرد ولی ته چشماش کلی سوال و شوکگی بود...
+:چونکه؟؟؟
#:چون تا ماه دیگه ما زن و شوهر میشیم☺️.
یه لحظه خشکش زد و بعد گفت:
+:اولا که مبارکه...
دوما این قرار عاشقانه نیست،و با دوستم روکا سه نفری اومدیم فقط شام بخوریم یونا☺️.
روکا هم اومده بودش کنار میز.
بلند شد و تو چشمام نگاه کرد و گفت:
+:شام خوبی بود آقای جئون شب خوبی داشته باشین.
و بعدش بلند شد و شروع به رفتن کرد...
بلند شدم و خواستم برم سمتش که روکا با اشاره ی دست گفت نه...
برگشتم سمت یونا که داشت با لبخند نگاه می کرد...
_:هدفت از این کارا چیه؟؟؟
#:از شوهر...
چشمام سرد و تاریک شد.
_:از کی تا حالا من تو رو آدم حساب کردم که بخوای خودتو زن من بدونی؟؟؟
#:م...
_:یه دور دیگه نزدیکش بشی و اذیتش کنی خودت می دونی.
کیم یونا.
و همونجا تنها گذاشتمش و رفتم سمت خونه...
در خونشون رو زدم ولی باز نکرد...
فک کنم اونجوری دل خور شد...
رفتم خونه که یه نوتیف رو گوشیم اومد...
از یه شماره ی ناشناس بود...
بازش کردم و شروع به خوندن کردم...


تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.


حمایت یادتون نره 💖.

کامنت هم بزارین ممنون میشم 💖.


#بی‌تی‌اس#جونگکوک#آرمی#فیک#فن‌فیکشن
دیدگاه ها (۰)

سلام!حالتون خوبه؟؟؟خواننده های عزیز!!!درسته که من شرطی نمی ز...

I Love you...but I don't know...How can I saying this...to y...

I Love you...but I don't know...How can I saying this...to y...

p6ویو جونگکوک:دیدم پاشد رفت تو اتاقخنده ریزی کردم یکم صدام ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط