「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 156
✦.................................
دنیا برای جونگکوک همانجا تار شد؛ دوهیون فقط نوزده سال داشت، هنوز آنقدر جوان بود که جونگکوک گاهی وقتی حرصش میگرفت، مثل بچهها سرش داد میزد
آخرین بار... تصویرش ناگهان جلوی چشمهای جونگکوک آمد.
صدای گریهی سوها از پشت سر آمد
سوها: دوهیون...
دایون با صورت خیس از اشک به سمت جونگکوک دوید
دایون: جونگکوک!
جونگکوک برگشت و چند ثانیه به دایون نگاه کرد... بعد زانوهایش دیگر توان نگه داشتنش را نداشتند با صدای سنگینی روی زمین افتاد. جکسون فوراً خودش را به او رساند
جکسون: رئیس!
جونگکوک هیچ واکنشی نشان نداد فقط به کف زمین خیره بود
_ فقط نوزده سالش بود.
جکسون چیزی برای گفتن نداشت. جونگ کوک دستش را روی صورتش کشید
_ من حتی... آخرین بار هم درست باهاش حرف نزدم.
دایون کنارش زانو زد
دایون: جونگکوک، تقصیر تو نیست...
جونگکوک با صدای گرفته گفت:
_ من برادر بزرگترش بودم.. باید مواظبش میبودم.
جونگهو چند قدم جلو آمد، اما خودش هم به دیوار تکیه داده بود
جونگهو: پسرم...
جونگکوک سرش را بالا آورد
جونگهو چیزی نگفت فقط به پسرش نگاه کرد، و برای اولین بار در تمام سالهایی که جونگکوک او را میشناخت، هیچکدام نمیدانستند چه باید بگویند.
...
[ روز بعد | مراسم خاکسپاری ]
هوای سئول سرد و گرفته بود. خانوادهی جونگکوک طبق رسم، با لباسهای رسمی مشکی در سالن مراسم ایستاده بودند.
گلهای سفید همهجا دیده میشد، عکس دوهیون در میان قاب مشکی قرار داشت؛ لبخند میزد... همان لبخندی که حالا برای جونگکوک تحملش از هر چیزی سختتر بود.
جونگکوک تمام شب نخوابیده بود از وقتی وارد سالن شده بود حتی یک کلمه هم نگفته بود. کتوشلوار مشکی پوشیده بود، موهایش مرتب بود وصورتش بیاحساس اما چشمهایش چیزی جز خستگی و ناباوری نداشت.
تهیونگ کنارش ایستاده بود
تهیونگ: جونگکوک...
جونگکوک جواب نداد
تهیونگ: حداقل یه چیزی بخور.
جونگکوک فقط به عکس دوهیون نگاه کرد
تهیونگ آهسته نفسش را بیرون داد؛ او جونگکوک را از همه بهتر میشناخت. میدانست این سکوت، آرامش نیست؛ این همان حالتی بود که جونگکوک وقتی چیزی درونش میشکست، به خودش میگرفت.
تهیونگ: نیکی خبر داره؟
جونگکوک برای اولین بار نگاهش کرد
_ نه.
تهیونگ چیزی نگفت.
جونگکوک دوباره به عکس برادرش نگاه کرد
_ خودش به اندازه کافی شوک دیده.
صدای دعا و مراسم در فضا پیچید.
جونگکوک جلو رفت و کنار تابوت ایستاد دستش را آرام روی لبهی آن گذاشت... چند ثانیه فقط نگاه کرد
_ ببخشید، دوهیون.
صدایش آنقدر آرام بود که فقط نزدیک ترین آدمها شنیدند.
_ دفعهی آخر حتی نگات هم نکردم... فکر میکردم وقت داریم.
لبهایش لرزید، اما خودش را کنترل کرد
_ قول داده بودم مراقبت باشم... ولی نتونستم.
هیچکس چیزی نگفت. بعد از پایان مراسم، تابوت را برای انتقال آماده کردند. جونگ کوک چند قدم پشت سرش حرکت کرد
همهچیز بیرنگ شده بود؛ صدای گریهها، صدای دعا، صدای قدمها. هیچکدام به اندازهی جای خالی دوهیون واقعی نبود.
تابوت را پایین آوردند.
جونگکوک همانجا ایستاده بود، نگاهش روی آن ثابت مانده بود. تا وقتی خاک اولین بار روی تابوت ریخته شد.
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 156
✦.................................
دنیا برای جونگکوک همانجا تار شد؛ دوهیون فقط نوزده سال داشت، هنوز آنقدر جوان بود که جونگکوک گاهی وقتی حرصش میگرفت، مثل بچهها سرش داد میزد
آخرین بار... تصویرش ناگهان جلوی چشمهای جونگکوک آمد.
صدای گریهی سوها از پشت سر آمد
سوها: دوهیون...
دایون با صورت خیس از اشک به سمت جونگکوک دوید
دایون: جونگکوک!
جونگکوک برگشت و چند ثانیه به دایون نگاه کرد... بعد زانوهایش دیگر توان نگه داشتنش را نداشتند با صدای سنگینی روی زمین افتاد. جکسون فوراً خودش را به او رساند
جکسون: رئیس!
جونگکوک هیچ واکنشی نشان نداد فقط به کف زمین خیره بود
_ فقط نوزده سالش بود.
جکسون چیزی برای گفتن نداشت. جونگ کوک دستش را روی صورتش کشید
_ من حتی... آخرین بار هم درست باهاش حرف نزدم.
دایون کنارش زانو زد
دایون: جونگکوک، تقصیر تو نیست...
جونگکوک با صدای گرفته گفت:
_ من برادر بزرگترش بودم.. باید مواظبش میبودم.
جونگهو چند قدم جلو آمد، اما خودش هم به دیوار تکیه داده بود
جونگهو: پسرم...
جونگکوک سرش را بالا آورد
جونگهو چیزی نگفت فقط به پسرش نگاه کرد، و برای اولین بار در تمام سالهایی که جونگکوک او را میشناخت، هیچکدام نمیدانستند چه باید بگویند.
...
[ روز بعد | مراسم خاکسپاری ]
هوای سئول سرد و گرفته بود. خانوادهی جونگکوک طبق رسم، با لباسهای رسمی مشکی در سالن مراسم ایستاده بودند.
گلهای سفید همهجا دیده میشد، عکس دوهیون در میان قاب مشکی قرار داشت؛ لبخند میزد... همان لبخندی که حالا برای جونگکوک تحملش از هر چیزی سختتر بود.
جونگکوک تمام شب نخوابیده بود از وقتی وارد سالن شده بود حتی یک کلمه هم نگفته بود. کتوشلوار مشکی پوشیده بود، موهایش مرتب بود وصورتش بیاحساس اما چشمهایش چیزی جز خستگی و ناباوری نداشت.
تهیونگ کنارش ایستاده بود
تهیونگ: جونگکوک...
جونگکوک جواب نداد
تهیونگ: حداقل یه چیزی بخور.
جونگکوک فقط به عکس دوهیون نگاه کرد
تهیونگ آهسته نفسش را بیرون داد؛ او جونگکوک را از همه بهتر میشناخت. میدانست این سکوت، آرامش نیست؛ این همان حالتی بود که جونگکوک وقتی چیزی درونش میشکست، به خودش میگرفت.
تهیونگ: نیکی خبر داره؟
جونگکوک برای اولین بار نگاهش کرد
_ نه.
تهیونگ چیزی نگفت.
جونگکوک دوباره به عکس برادرش نگاه کرد
_ خودش به اندازه کافی شوک دیده.
صدای دعا و مراسم در فضا پیچید.
جونگکوک جلو رفت و کنار تابوت ایستاد دستش را آرام روی لبهی آن گذاشت... چند ثانیه فقط نگاه کرد
_ ببخشید، دوهیون.
صدایش آنقدر آرام بود که فقط نزدیک ترین آدمها شنیدند.
_ دفعهی آخر حتی نگات هم نکردم... فکر میکردم وقت داریم.
لبهایش لرزید، اما خودش را کنترل کرد
_ قول داده بودم مراقبت باشم... ولی نتونستم.
هیچکس چیزی نگفت. بعد از پایان مراسم، تابوت را برای انتقال آماده کردند. جونگ کوک چند قدم پشت سرش حرکت کرد
همهچیز بیرنگ شده بود؛ صدای گریهها، صدای دعا، صدای قدمها. هیچکدام به اندازهی جای خالی دوهیون واقعی نبود.
تابوت را پایین آوردند.
جونگکوک همانجا ایستاده بود، نگاهش روی آن ثابت مانده بود. تا وقتی خاک اولین بار روی تابوت ریخته شد.
- ۴.۸k
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط