جوانی رفت پیش پیری

جوانی رفت پیش پیری
گفت: روزی ندارم
گره افتاده بکارم
پیر مرد گفت:
دست پدر مادرت را ببوس
گفتم:چرخ روزگار
بکامم نیست برکت از
خانه ام رفته است
گفت :
دست پدر مادرت را ببوس
دیدگاه ها (۱)

بدون شرح...

روزگار، بی‌رحمانه از میان انگشتانم گریخت؛ بی‌آنکه بدانم، بی‌...

ارباب خشن من ۱۸

اگر فکر کردین من دیگه فیک نمینویسم ..سخت در اشتباهین

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط