n
Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ
"قلب تسخیر شده"
𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟏𝟑
کتابهای عریض را به زور زیر بغلم و داخل کیفم چپاندهام و در حال برگشتن به خانهی امنم، مسافرخانه، هستم.
شیاطین در خیابانها پرسه میزنند و تعدادشان به «اندک» نزدیک هم نیست.
پس به کوچهوپسکوچهها پناه بردهام،
کوچههایی خلوت، تنگ و تاریک…
چقدر هم که عالی!!
در حین راه رفتن، برای کمتر از یک ثانیه، چیزی تیز را روی روبان نازک چشمانم از پشت سر حس میکنم.
و قبل از اینکه بفهمم چه اتفاقی افتاده، تنها دفاعم در برابر سرنوشتی که هنوز نمیدانم چیست، پاره شده و روی زمین افتاده.
چیزی…کسی…روبانم را پاره کرده است.
یک حضور آشنا...بیش از حد آشنا…
برمیگردم و برای اولین بار، چشمانم در چشمانش قفل میشود.
تقریباً دو برابر هیکل من است.
نه میتوانم فرار کنم،
نه میتوانم جیغ بزنم،
نه حتی میتوانم تکان بخورم
نه قبل از اینکه دستش دور گردنم حلقه شود.
معمولاً وقتی کسی مرا از گردن میگیرد، در حال رقص است.
وقتی همراهِ رقصم، مرا در هوا بلند میکند.
الان هم همینطور است…
در هوا هستم.
اما شرایط فرق دارد.
برخلاف همیشه، پاهایم شلخته و بیهدف در هوا لگد میزنند...
نه به ریتم موسیقی، بلکه به کابوسم که بیش از حد واقعی است...
رقصی میان من و فرشتهی مرگم.
واقعاً مسخره است…
کابوسم دارد مرا میکشد.
چشمانم سیاهی میرود.
اشکی بیاجازه سُر میخورد.
دیگر نایی برای تقلا ندارم.
نفس…
نفس حالا باارزشترین گنجی است که در تمام زندگیام شناختهام.
نگاهم را روی صورتش میچرخانم.
آخرین چهرهای که قرار است ببینم.
و در نهایت، چشمانم روی چشمانش مینشیند.
و همانجا…
مرا رها میکند.
روی زمین میافتم و این گنجِ باارزش را با ولع به درون ریههایم میکشم.
فکر نمیکردم دیگر بتوانم نفس بکشم…
واقعاً فکر نمیکردم.
سرم را بالا میآورم.
او فقط به من خیره شده است.
انگار کاری کردهام که نباید...انگار من مجرمم.
کتابهایم را روی زمین رها میکنم.
روبانِ پارهشدهی عزیزم را برمیدارم.
و بدون حتی یک نگاه دیگر…
پا به فرار میگذارم.
◤𝒇𝒐𝒍𝒍𝒐𝒘 𝒎𝒆✯ : @Nova_the.star
سیسی های گلم...پارت ۱۴ مرتبط هست با پارت ۱۳ و سریع قرار میگیره ، پس لایک و کامنتو فراموش نکنید که انرژی داشته باشم😞❤
"قلب تسخیر شده"
𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟏𝟑
کتابهای عریض را به زور زیر بغلم و داخل کیفم چپاندهام و در حال برگشتن به خانهی امنم، مسافرخانه، هستم.
شیاطین در خیابانها پرسه میزنند و تعدادشان به «اندک» نزدیک هم نیست.
پس به کوچهوپسکوچهها پناه بردهام،
کوچههایی خلوت، تنگ و تاریک…
چقدر هم که عالی!!
در حین راه رفتن، برای کمتر از یک ثانیه، چیزی تیز را روی روبان نازک چشمانم از پشت سر حس میکنم.
و قبل از اینکه بفهمم چه اتفاقی افتاده، تنها دفاعم در برابر سرنوشتی که هنوز نمیدانم چیست، پاره شده و روی زمین افتاده.
چیزی…کسی…روبانم را پاره کرده است.
یک حضور آشنا...بیش از حد آشنا…
برمیگردم و برای اولین بار، چشمانم در چشمانش قفل میشود.
تقریباً دو برابر هیکل من است.
نه میتوانم فرار کنم،
نه میتوانم جیغ بزنم،
نه حتی میتوانم تکان بخورم
نه قبل از اینکه دستش دور گردنم حلقه شود.
معمولاً وقتی کسی مرا از گردن میگیرد، در حال رقص است.
وقتی همراهِ رقصم، مرا در هوا بلند میکند.
الان هم همینطور است…
در هوا هستم.
اما شرایط فرق دارد.
برخلاف همیشه، پاهایم شلخته و بیهدف در هوا لگد میزنند...
نه به ریتم موسیقی، بلکه به کابوسم که بیش از حد واقعی است...
رقصی میان من و فرشتهی مرگم.
واقعاً مسخره است…
کابوسم دارد مرا میکشد.
چشمانم سیاهی میرود.
اشکی بیاجازه سُر میخورد.
دیگر نایی برای تقلا ندارم.
نفس…
نفس حالا باارزشترین گنجی است که در تمام زندگیام شناختهام.
نگاهم را روی صورتش میچرخانم.
آخرین چهرهای که قرار است ببینم.
و در نهایت، چشمانم روی چشمانش مینشیند.
و همانجا…
مرا رها میکند.
روی زمین میافتم و این گنجِ باارزش را با ولع به درون ریههایم میکشم.
فکر نمیکردم دیگر بتوانم نفس بکشم…
واقعاً فکر نمیکردم.
سرم را بالا میآورم.
او فقط به من خیره شده است.
انگار کاری کردهام که نباید...انگار من مجرمم.
کتابهایم را روی زمین رها میکنم.
روبانِ پارهشدهی عزیزم را برمیدارم.
و بدون حتی یک نگاه دیگر…
پا به فرار میگذارم.
◤𝒇𝒐𝒍𝒍𝒐𝒘 𝒎𝒆✯ : @Nova_the.star
سیسی های گلم...پارت ۱۴ مرتبط هست با پارت ۱۳ و سریع قرار میگیره ، پس لایک و کامنتو فراموش نکنید که انرژی داشته باشم😞❤
- ۶.۱k
- ۱۱ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط