پارت
پارت۲
جانگ شین: چیشده دختر کوچولو؟ چشمات بارونیه
لی یان: چیزی نیست (لبخند تلخ)
جانگ شین: میدونم همه ی حرف هاشون رو شنیدی ولی خوب نمیدونم چی بگم اما من رو مثل خودت ببین فکر کن من هم یه بچه ی ۱۶ سالم هروقت هرچیزی خواستی بیا پیش خودم باشه؟
لی یان: سرم رو اروم تکون دادم و بدون هیچ حرفی از کنارش رد شدم و رفتم آشپز خونه تا یه لیوان آب بخورم که یه پرده دیدم رفتم پرده رو کنار زدم که یه در دیدم وقتی در رو باز کردم باورم نمیشد چی دیدم توی عمارت خودم بودم چرا هیچوقت این در رو ندیدم؟ در رو باز کردم و سریع رفتم تو و باگوشی که تو عمارتم بود سریع به عمو هو و بورام زنگ زدم که بیان به ثانیه نکشید که عمو هو و بورام اومدن خونه و من نشستم و همه چیز رو براشون تعریف کردم
جانگ شین: چیشده دختر کوچولو؟ چشمات بارونیه
لی یان: چیزی نیست (لبخند تلخ)
جانگ شین: میدونم همه ی حرف هاشون رو شنیدی ولی خوب نمیدونم چی بگم اما من رو مثل خودت ببین فکر کن من هم یه بچه ی ۱۶ سالم هروقت هرچیزی خواستی بیا پیش خودم باشه؟
لی یان: سرم رو اروم تکون دادم و بدون هیچ حرفی از کنارش رد شدم و رفتم آشپز خونه تا یه لیوان آب بخورم که یه پرده دیدم رفتم پرده رو کنار زدم که یه در دیدم وقتی در رو باز کردم باورم نمیشد چی دیدم توی عمارت خودم بودم چرا هیچوقت این در رو ندیدم؟ در رو باز کردم و سریع رفتم تو و باگوشی که تو عمارتم بود سریع به عمو هو و بورام زنگ زدم که بیان به ثانیه نکشید که عمو هو و بورام اومدن خونه و من نشستم و همه چیز رو براشون تعریف کردم
- ۶.۱k
- ۲۰ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط