تا اونجا که یادم میاد، همیشه وقتی قرار بوده برنده مسابقه

تا اونجا که یادم میاد، همیشه وقتی قرار بوده برنده مسابقه ای یا امتحانی رو معرفی کنن، من تصور نمی‌کردم که اون برنده، خودم باشم؛
شاید می‌ترسیدم از اینکه برنده نشده باشم، ضدحال بخورم، شاید اعتماد به نفسشو نداشتم که خودمو تو جایگاه اول ببینم.
هیچوقت توی بازیای انفرادی و گروهی، روحیه رقابتی نداشتم و مثل بقیه نبودم که به حد مرگ دوست داشتن اون بازی رو برنده شن.
شاید تواناییامو از اونا پایین تر میدیدم، شاید انگیزه مو از اونا کمتر میدونستم و شاید بازم از ترس باخت، اصلا به خودم وعده برد نمی‌دادم!
ولی حالا که فکرشو می‌کنم، حتی منی هم که انقدر خود کم بین بودم، تو یه جاهایی اول شدم و بهترین بودم؛ مثل آخرین روز سال کلاس چهارم دبستان که معلم قرآنم میخواست اسم کسایی که بهترین قرائت ها رو داشتن بخونه و قبل از اینکه شروع کنه، تو دلم گفتم کاش اسم منم بخونه و اولین نفر اسم منو خوند! درحالی که من فقط دعا کرده بودم اسمم تو لیست باشه، در این حد قانع!
روزی که میهن بلاگ اعلام کرد یه گروه تشکیل داده تا بهترین وبلاگا رو شناسایی کنه و از اون به بعد، پستای اون وبلاگا رو بذاره تو صفحه اصلی سایت خودش و من تصورشم نمی‌کردم که وبلاگ من انتخاب بشه... اون روز فکر می‌کردم در حد یه سلبریتی با 100M فالوور، معروف شدم دیگه!
روزی که بالاترین نمره کلاسو تو امتحان زیست سوم دبیرستان گرفتم، یادم نمیره امتحانای اون خانم معلمم، چقدر سخت بود! وقتی اسممو گفت، تا چند دیقه هنگ بودم و می‌ترسیدم اشتباه صحیح کرده باشه... حتی محض احتیاط اولش پیش خودم، قبول نکردم حرفش درست باشه که اگه بعدا گفت اشتباه کرده، خیلی ناراحت نشم... با خودم میگفتم درسخون تر از منم تو کلاس هست، چطور ممکنه نمره من از اونا بهتر شه؟
روزی که نتیجه قبولی دانشگاها اومد و دیدم شهید بهشتی قبول شدم، و خاطرات یک سال قبل رو مرور کردم و یادم نمیومد هیچوقت خودمو تو شهید بهشتی تصور کرده بوده باشم، چون خودمو در اون حد نمی‌دیدم...
همه اینا یادم اومد و فهمیدم منم یه جاهایی بهترین بودم، چه بسا میتونستم جاهای بیشتری هم بهترین باشم ولی ترس و عدم اعتماد به نفس، باعث شده دست از تلاش بردارم...
حالا امروز با یه چالش جدید مواجهم: کنکور ارشد!
دلم نمیخواد مثل کنکور کارشناسی که اونقدر خودمو دست کم گرفتم، این بارم از ترس سخت بودن رشته انتخابیم و رقابت بالای بین شرکت کننده ها و قبولی بسیار کم دانشگاهای تهران، اعتماد به نفسمو له کنم و بگم من که نمیتونم، بهتر از منم هست...
میخوام این بار با کمک خدا، تمام تلاشمو بکنم و اگه نشد اونی که میخواستم، سعی می‌کنم ناراحت نشم... فکر کنم بهتر از شگفت زده شدن از به دست آوردن جایگاهی باشه که اونو متعلق به خودت نمیدونی!
دیدگاه ها (۲)

🐰 من می‌خوام حلقه رو فقط روزای خاص بندازم، چون حس می‌کنم اگه...

- عادت کرده بودم به اینکه نگاهم کنی، به اینکه لمسم کنی، به ا...

این پست قبلا برای یه نفر بودیه نفر که یه زمانی واقعا برام از...

ثبت‌ شده با دوربین خودم 🎥✨🤍اجازه نمی دادن که گل بیاریم یه نف...

مهم

ترجمه دکو :کاچان دوست دارم دوست دارم کاچان :اون به طرز لعنتی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط