نزدیکای صبح بود خوابم نمی‌برد

نزدیکای صبح بود خوابم نمی‌برد
تمام شب به حرف هایش فکر میکردم
با خود میگفتم چقدر ساده بودم که حرفهایش را باور میکردم در صورتی که او حتی مرا دوست هم نداشت دلم گرفته بود
و حس عجیبی داشتم حسی که تا حالا تجربه نکرده بودم پا هایم سست شده بود و مغزم از شدت فکر کردن از کار افتاده بود
از شدت ورزش زیاد و مشت زدن دستانم میلرزید و بغضی نشکستنی در گلویم بود
با خود میگفتم چرا من چرا مگر من چم است
مگر من چه کار کرده ام
صورتم از شدت فکر کردن قرمز شده و چشمانم پف کرده و قرمز شده بود
از همان شب تصمیم را گرفتم
دختری میشوم که حتی در خوابش هم نتواند به من برسد
گریه ام گرفت و دفترم را برداشتم
شروع به نوشتن کردم نوشتم و نوشتم
ناگهان از خواب پریدم
درست است الان به جایگاهی رسیدم که او خوابش هم نمی بیند ولی اون شب را هیچ وقت فراموش نمیکنم درست است به لطف او اینجام ولی قلبم دیگر درست نمی‌شود...
نوشته ی خودم 🖤🤍
دیدگاه ها (۲۲)

خوابم نمی‌برد خواستم به او پیام دهم ولی می‌دانستم که من تنها...

حس عجیبی داشتم حسی که تا حالاتجربه نکرده بودم حسی که خلاصه ش...

Crown~P3دیار فقط سوگواری میکرد و حتی به فکر سیر کردن معده ی ...

پارت چهار.....روم و برگردوندم با تهیونگ روبه رو شدم اون.. او...

پرنسس کوچولو پارت ۴ویو جنی: دیشب که خونه جونگ کوک بودیم لیسا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط