اسم سناریو عشق غیر منتظره
اسم سناریو : عشق غیر منتظره
_______پارت چهارم
( از اون موقع تقریبا شش سال می گذره و گوجو هفت سال و میساکی شش سال سن دارد )
از زبان میساکی :
واای یک آدم چقدر می تونه خوش شانس باشه که بهترین دوست کراشه انیمه ایش بشه 🌝
اینا رو درحال می گفت که توی راه روی عمارت قدم می زد و خدمتکار ها هم پشتش می اومدند .
رشته افکار میساکی با صدای خدمتکار پاره شد ( ∆ ) : بانوی جوان ، ارباب جوان خاندان گوجو آمدند . 😑 ( خم شدن )
میساکی : باشه می تونی بری ☺️
∆ : چشم ، با اجازه . 😑 ( خم شدن و رفتن )
از زبان نویسنده :
میساکی به سمت اتاقی که گوجو توش بود رفت و وقتی نزدیک اتاق شد به خدمتکار ها گفت : می تونید برید . ☺️
خدمتکار ها : چشم ، با اجازه . 😑 ( تعظیم کردن و رفتن )
میساکی در اتاق رو باز کرد ( در های سنتی ژاپنی که کشویی هستن ) گوجو که روی مبل نشسته بود وقتی صدای در رو شنید ، برگشت و وقتی که میساکی رو دید خوشحال شد و گفت : سلا-- حرف گوجو با بغل شدن توسط میساکی که بهش عادت کرده بود ولی بازم خجالت می کشید قطع شد .
میساکی که همچنان در بغل گوجو بود گفت : سلام « ساتو » 🤗
گوجو : سلام « میسا » 😳🥴
میساکی از بغل گوجو در اومد و نشست کنارش روی مبل .
گوجو : میساکی ، می خواستم یک چیزی بهت بگم 🙂
( عکس لباس های گوجو و میساکی رو گذاشتم )
_______پارت چهارم
( از اون موقع تقریبا شش سال می گذره و گوجو هفت سال و میساکی شش سال سن دارد )
از زبان میساکی :
واای یک آدم چقدر می تونه خوش شانس باشه که بهترین دوست کراشه انیمه ایش بشه 🌝
اینا رو درحال می گفت که توی راه روی عمارت قدم می زد و خدمتکار ها هم پشتش می اومدند .
رشته افکار میساکی با صدای خدمتکار پاره شد ( ∆ ) : بانوی جوان ، ارباب جوان خاندان گوجو آمدند . 😑 ( خم شدن )
میساکی : باشه می تونی بری ☺️
∆ : چشم ، با اجازه . 😑 ( خم شدن و رفتن )
از زبان نویسنده :
میساکی به سمت اتاقی که گوجو توش بود رفت و وقتی نزدیک اتاق شد به خدمتکار ها گفت : می تونید برید . ☺️
خدمتکار ها : چشم ، با اجازه . 😑 ( تعظیم کردن و رفتن )
میساکی در اتاق رو باز کرد ( در های سنتی ژاپنی که کشویی هستن ) گوجو که روی مبل نشسته بود وقتی صدای در رو شنید ، برگشت و وقتی که میساکی رو دید خوشحال شد و گفت : سلا-- حرف گوجو با بغل شدن توسط میساکی که بهش عادت کرده بود ولی بازم خجالت می کشید قطع شد .
میساکی که همچنان در بغل گوجو بود گفت : سلام « ساتو » 🤗
گوجو : سلام « میسا » 😳🥴
میساکی از بغل گوجو در اومد و نشست کنارش روی مبل .
گوجو : میساکی ، می خواستم یک چیزی بهت بگم 🙂
( عکس لباس های گوجو و میساکی رو گذاشتم )
- ۱.۷k
- ۲۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط