همه با تعجب نگاهم میکردند و من فقط به پریسا فکر میکردم .

همه با تعجب نگاهم میکردند و من فقط به پریسا فکر میکردم . حس میکردم با بودن پریسا هیچ مشکلی ندارم
برادرم گفت پس تصمیمت را گرفتی و میخواهی با یکی از دختران دانشگاه ازدواج کنی ؟ فقط نگاهش کردم و برای اولین بار حرمت برادر بزرگتر را نگه نداشتم و با بی اعتنایی تمام گفتم  آبجی ی چایی بریز ... خیلی خستم ...
برادرم سوالش را تکرار کرد  باز هم حرمت نگه نداشتم و در جوابش گفتم  من خستم به جای حرف مفت زدن برو بیمارستان .... برادر و خواهرم انقدر ازین رفتارم تعجب کردند که نتوانستند عکس العملی نشان دهند ... حس میکردم با بودن پریسا و خانواده اش نیازی به خانواده ام ندارم .  برادرم با ناراحتی و در سکوت رفت خواهرم چای آورد و من  مانند کودکی که به دنبال  مادر میگردد دوباره با پریسا تماس گرفتم و  از بزرگواری و صبر و درک و شعورش  تشکر کردم که اجازه نمیدهد ازاده یا هرکس دیگری  سد راه عشق و زندگیمان شود و از پریسا خواهش کردم فکر کند و با توجه به شهر تهران مرا راهنمایی کند که چگونه میتوانم  سطح درآمدم را بالا ببرم و هرچه زودتر ماشین و خانه تهیه کنم  خیلی بی پرده به پریسا گفتم  من جز تو کسی را ندارم
کمکم کن قول می دهم  روی حرفت حرفی نزنم فقط کمکم کن نا هرچه زودتر به ارزوهایمان برسیم ...
پریسا از حرفهایم انرژی گرفت و پرسید واقعا حاضری با برنامه من زندگی کنی ؟ گفتم به جان خودم هرچی تو بگویی انجام مبدهم فقط کمک کن هرچه زودتر سفره عقد چیده شود و در خانه خودمان زندگی کنیم  شادی پریسا برایم باارزشمندترین و تنها سرمایه بود تشویقم کرد آفرین گفت که به من افتخار میکند با اینکه درگیر بیماری پدر و  تهمت آزاده و ناراحتی و عصبانیتش بوده ام باز هم با انرژی تمام میخواهم رشد کنم و از همه مهمتر میخواهم در تهران انطور که پریسا میخواهد زندگی کنم ... گفت با پدرم صحبت میکنم و جمله ای گفت که هنوز در خاطر دارم

((تمام ارزوم این بود که عشقم این جملات را بگوید و احازه دهد من برای پیشرفت زندگی مسیر و اهداف را مشخص کنم  سیاوش به تو افتخار میکنم))

تماس قطع شد  خواهرم چایی آورد و گفت  داداش ما را تنها میزاری ؟ در جوابش پرسیدم چاره دیگه ای دارم ؟ اگر این فامیل یک جو انسانیت داشتند الان به حای پریسا با دختر خاله صحبت میکردم  مجبورم راه دیگری ندارم

خواهرم خیلی ارام ولی با خواهش و احساس گفت   داداش منو تنها نزار تو بری من خیلی تنها میشم منو با خودت ببر ..

گفتم یک قول به من بده گفت چه قولی ؟ گفتم فقط درس بخون کنکور قبول شی  گفت بابا و داداش مگه احازه میدن میگن دختر اومده شوهر داری کنه و بس
گفتم تو به حرف من گوش کن  پیش دست پدر هر کس که مخالف است ...خواهرم گفت  بابا میگه سیاوش باید با دختر عمو ازدواج کنه تو هم با پسر عمو یه دختر میگیریم و ی دختر میدیم  من می ترسم به پریسا نرسی  گفتم  ابجی زبونت را گاز بگیر چرا حرف منفی ؟ گفت بابا و عموها و داداش اجازه نمیدن ... زن داداش میگفت اگر سباوش با ی دختر تهرونی لیسانسه ازدواج کنه من تحقیر میشم که داداش گفت سیاوش گوه میخوره مگر از جنازه من رد بشه ...
خون  و نفرت از پدر و برادرن جلوی چشمم را گرفت یک لحظه در ذهنم گذشت اگر پدر  به هوش نیاید من و خواهرم خوشبخت میشویم ...
دیدگاه ها (۸)

ص ۴۴به خواهرم حق میدادم  روزهایی را به خاطر اوردم‌که در مقاب...

پدر  از اتاق عمل بعد از ساعتها انتظار بیرون آمد و  با دکترش ...

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

از ترمینال مستقیم به بیمارستان رفتم  پدر در بخش مراقبتهای وی...

شرایط سختی بود باید به آزاده چه میگفتم ؟  اگر میگفتم تمام ام...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط