ساعت 3 نصف شب اومدم بالا در یخچالو باز کردم دنبال چیزی می

ساعت 3 نصف شب اومدم بالا در یخچالو باز کردم دنبال چیزی میگشتم
بابام سرشو از زیر پتو درآوورد گفت: یه لیوان شیر هم بخور

من که به کل تعجب کرده بودم که چطوره که به فکر منه
پرسیدم چرا؟؟؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
گفت: تاریخش تا امشبه
دیدگاه ها (۳)

دلمون خوشه کفش و پیراهنمون سته!!!

چترو خوب بگیرخیس نشی یه وقت!!!

بچه هایی که مهر ماه میرن مدرسه توجه کنن: دیکته صحیح کلمات:عا...

دیروز تو مهمونی بچه داییم تبلتشو داد به مامانش گفت: این بازی...

𝑀𝓎 𝐻𝑒𝒶𝓇𝓉 {قلب من}𝕻𝖆𝖗𝖙:6-ات..این...این غذا مزه غذاهای مامانمو...

life like hellp:9چشماشو بست و چند ثانیه هیچ حرفی نزد.فکر کرد...

[ادامه...]شب...ساعت حدود دوازده.کل خونه خاموش بود.کوک و تهیو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط