جادویی عشق part ۵۵
جادویی عشق part ۵۵
هر دو خیره بودن به هم و من گنگ و اشفته خیره به اونا. مارگارت اروم گفت: فقط ازش فاصله بگیر...همین.
دستش رو نرم از رو دهن وی برداشت. وی تلخ گفت نمیتونم یه چیزی تو چشماش.. مارگارت-ميدوني یه غريبه توي شهر داره دنبالش میگرده؟ شوکه ابرو بالا انداختم و نفسم تند شد.
دنبال من نبال من؟
وی سوال منو پرسید و گفت دنبال
و به عمارت اشاره کرد و گفت: دنبال این دختر.. تایکا؟
مارگارت-اره..
وی-کیه؟
مارگارت نمیدونم خيلي تيزه. اصلا از خودش ردي به جا نمیذاره...
بهت زده رفتم تو فکر. يعني كيه؟
کیه که منو میشناسه و دنبالم میگرده؟ شاید..مامان فریا و بابا مایکل؟
به زحمت اب دهنم رو قورت دادم.
وی-بعید میدونم کسي اينجا بشناسدش..اشتباه نميکني؟ مارگارت تلخ و عصبي گفت: من هیچ وقت اشتباه نمیکنم..یه زنه و دنبال این تایکا میگرده و خيلي زرنگ و باهوشه..
یه زن؟زرنگ و باهوش؟
صداي پايي از پشت سرم اومد.
احتمالا کارگران
سريع وهول ازشون فاصله گرفتم که مچم رو نگیرن باغ رو دور زدم و اشفته برگشتم داخل عمارت و از پنجره نگاهشون
کردم
ذهنم اروم نمیگرفت.
کسی از این زمان منو نمیشناسه پس يكي اومده دنبالم.. يکي از زمان خودم..
قلبم ریخت.
شاید از شادي و شاید نگراني.
یه زن..
يعني
مامانه؟
چطور متوجه شده؟ چطور اومده؟
مارگارت نرم گونه وی رو بوسید و سوار کالسکه اش شد.
وی کمکش کرد سوار شه و بعد در کالسکه رو بست..
البرت رو نبرد.
از پنجره کالسکه نگاهش رو روی من کشید که خیره بودم بهش..
جنس نگاهش..
نمیدونم.. فقط حس بدي درباره اش داشتم..
رفت.
وی به چي من شك كرده بود؟وی به چي من شك كرده بود؟
چي ميخواست بگه که مارگارت جلوي دهنش رو گرفت؟
پشت سرش کالسکه رونالد پیداش شد.
شاد و خندون با نیش باز مثل همیشه..
اه..
کلافه روبرگردوندم..
با ورودش باز اخماي ويليام رفت تو هم..
من و امیلی با کالسکه ديگه اي و ونسا و برادرش هم با کالسکه اون راهي شدن و انا و جورج و دوتا نگهبان هم همراهمون اومدن.
وی هم با اسبش راه افتاد.
وارد منطقه جنگلي شديم و رونالد دستور برپا کردن چادر ها یه بند هم ور دل من حرف میزد.
اما ذهنم شدیداً در گیر مارگارت و اون زن بود.
رو
داد.
رونالد بايد بدونين من واقعا کارم توي شکار حرف نداره.میتونم
خيلي ساده پرنده رو وسط اسمون بزنم..
کلافه سرتکون دادم.
دستش رو گذاشت پشت کمرم که یه دفعه از جا پریدم و تند دستش رو عقب زدم و گفتم متاسفم. من باید برم پیش اميلي.. رونالد بازوم رو گرفت و گفت: اوه به لحظه...
مشوش نگاهم رو چرخوندم که به وی خورد که با اخم نگاهم
میکرد.
رونالد-در حقیقت..من میخوام که...امشب..
اخمي کردم و خشن :گفتم بهتره بازومو ول کنین
دستش رو شل کرد.
محکم دستم رو بیرون کشیدم و گفتم رفتارتون اصلا شبیه یه كنت
نیست..بیشتر شبیه اواره هاي مسته..
و
تند ازش فاصله گرفتم..
هر غلطي دوست داره میتونه بکنه.. اعصابشو ندارم...
رفتم کنار اميلي..
اروم گفت:گرد و خاك كردي؟
-خيلي بد..احتمالا بوش بعداً میاد..
بازوم رو گرفت و گفت نگران نباش وی نمیذاره اتفاقی بیوفته... پوزخند زدم و گفتم اتفاقا داداشت به وضوح دوست داره سر به تنم
نباشه..بتونه خودش سرمو میزنه..
خندید و گفت:تو وی رو نمیشناسی
وی همین جوری پرسیدم اره جون عمه ات...دروغگو...
براي در آوردن حرصش و اینکه بدونه تنها نیستم گفتم اره. گمانم یه
سری از اقوامم اينجان
جدي به روبروش خیره موند.
با خشم از کنارش رد شدم که یهویی دستم رو گرفت و کشید که پرت شدم تو بغلش و نشسته افتادم روی پاش
چشمامو گرد کردم و هول و بهت زده گفتم چیکار میکنی؟ و خواستم پاشم که دستش رو برد پشت کمرم رو نگهم داشت.
نفسم
تنگ شد.
شوکه گفتم معلوم هست چیکار ميکني؟ ولم کن.. و دستامو دو طرف سرش روي صندلي گذاشتم و سعی کردم خودمو
بلند کنم.. با غیض گفت یه لحظه ساکت شو..میخوام شب کاریت با رونالد رو
کنسل کنم. البته اگه دلت میخواد
دست از تقلا برداشتم و گیج و منگ نگاش کردم.
هر دو خیره بودن به هم و من گنگ و اشفته خیره به اونا. مارگارت اروم گفت: فقط ازش فاصله بگیر...همین.
دستش رو نرم از رو دهن وی برداشت. وی تلخ گفت نمیتونم یه چیزی تو چشماش.. مارگارت-ميدوني یه غريبه توي شهر داره دنبالش میگرده؟ شوکه ابرو بالا انداختم و نفسم تند شد.
دنبال من نبال من؟
وی سوال منو پرسید و گفت دنبال
و به عمارت اشاره کرد و گفت: دنبال این دختر.. تایکا؟
مارگارت-اره..
وی-کیه؟
مارگارت نمیدونم خيلي تيزه. اصلا از خودش ردي به جا نمیذاره...
بهت زده رفتم تو فکر. يعني كيه؟
کیه که منو میشناسه و دنبالم میگرده؟ شاید..مامان فریا و بابا مایکل؟
به زحمت اب دهنم رو قورت دادم.
وی-بعید میدونم کسي اينجا بشناسدش..اشتباه نميکني؟ مارگارت تلخ و عصبي گفت: من هیچ وقت اشتباه نمیکنم..یه زنه و دنبال این تایکا میگرده و خيلي زرنگ و باهوشه..
یه زن؟زرنگ و باهوش؟
صداي پايي از پشت سرم اومد.
احتمالا کارگران
سريع وهول ازشون فاصله گرفتم که مچم رو نگیرن باغ رو دور زدم و اشفته برگشتم داخل عمارت و از پنجره نگاهشون
کردم
ذهنم اروم نمیگرفت.
کسی از این زمان منو نمیشناسه پس يكي اومده دنبالم.. يکي از زمان خودم..
قلبم ریخت.
شاید از شادي و شاید نگراني.
یه زن..
يعني
مامانه؟
چطور متوجه شده؟ چطور اومده؟
مارگارت نرم گونه وی رو بوسید و سوار کالسکه اش شد.
وی کمکش کرد سوار شه و بعد در کالسکه رو بست..
البرت رو نبرد.
از پنجره کالسکه نگاهش رو روی من کشید که خیره بودم بهش..
جنس نگاهش..
نمیدونم.. فقط حس بدي درباره اش داشتم..
رفت.
وی به چي من شك كرده بود؟وی به چي من شك كرده بود؟
چي ميخواست بگه که مارگارت جلوي دهنش رو گرفت؟
پشت سرش کالسکه رونالد پیداش شد.
شاد و خندون با نیش باز مثل همیشه..
اه..
کلافه روبرگردوندم..
با ورودش باز اخماي ويليام رفت تو هم..
من و امیلی با کالسکه ديگه اي و ونسا و برادرش هم با کالسکه اون راهي شدن و انا و جورج و دوتا نگهبان هم همراهمون اومدن.
وی هم با اسبش راه افتاد.
وارد منطقه جنگلي شديم و رونالد دستور برپا کردن چادر ها یه بند هم ور دل من حرف میزد.
اما ذهنم شدیداً در گیر مارگارت و اون زن بود.
رو
داد.
رونالد بايد بدونين من واقعا کارم توي شکار حرف نداره.میتونم
خيلي ساده پرنده رو وسط اسمون بزنم..
کلافه سرتکون دادم.
دستش رو گذاشت پشت کمرم که یه دفعه از جا پریدم و تند دستش رو عقب زدم و گفتم متاسفم. من باید برم پیش اميلي.. رونالد بازوم رو گرفت و گفت: اوه به لحظه...
مشوش نگاهم رو چرخوندم که به وی خورد که با اخم نگاهم
میکرد.
رونالد-در حقیقت..من میخوام که...امشب..
اخمي کردم و خشن :گفتم بهتره بازومو ول کنین
دستش رو شل کرد.
محکم دستم رو بیرون کشیدم و گفتم رفتارتون اصلا شبیه یه كنت
نیست..بیشتر شبیه اواره هاي مسته..
و
تند ازش فاصله گرفتم..
هر غلطي دوست داره میتونه بکنه.. اعصابشو ندارم...
رفتم کنار اميلي..
اروم گفت:گرد و خاك كردي؟
-خيلي بد..احتمالا بوش بعداً میاد..
بازوم رو گرفت و گفت نگران نباش وی نمیذاره اتفاقی بیوفته... پوزخند زدم و گفتم اتفاقا داداشت به وضوح دوست داره سر به تنم
نباشه..بتونه خودش سرمو میزنه..
خندید و گفت:تو وی رو نمیشناسی
وی همین جوری پرسیدم اره جون عمه ات...دروغگو...
براي در آوردن حرصش و اینکه بدونه تنها نیستم گفتم اره. گمانم یه
سری از اقوامم اينجان
جدي به روبروش خیره موند.
با خشم از کنارش رد شدم که یهویی دستم رو گرفت و کشید که پرت شدم تو بغلش و نشسته افتادم روی پاش
چشمامو گرد کردم و هول و بهت زده گفتم چیکار میکنی؟ و خواستم پاشم که دستش رو برد پشت کمرم رو نگهم داشت.
نفسم
تنگ شد.
شوکه گفتم معلوم هست چیکار ميکني؟ ولم کن.. و دستامو دو طرف سرش روي صندلي گذاشتم و سعی کردم خودمو
بلند کنم.. با غیض گفت یه لحظه ساکت شو..میخوام شب کاریت با رونالد رو
کنسل کنم. البته اگه دلت میخواد
دست از تقلا برداشتم و گیج و منگ نگاش کردم.
- ۸۳۹
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط