ندیدی!
ندیدی!
بغض صدایم را،
لرزش دست ها و
رنگ پریده ام را،
هیچکدام را ندیدی...
با شوق از رفتن و آینده ی روشنت میگفتی و هیچ حواست به ذره ذره جان دادنم نبود!
تو از "اویی" میگفتی که هنوز نمیدانست سردرد های شبانه ات را چگونه آرام کند و من به کلمه به کلمه ی حرف ها و قول هایی فکر میکردم که هیچوقت اتفاق نیفتاده...
و این اولین بار بود که نه به یک "نفر" بلکه به یک شوق در "صدای" کسی تا این حد حسادت میکردم...
بغض صدایم را،
لرزش دست ها و
رنگ پریده ام را،
هیچکدام را ندیدی...
با شوق از رفتن و آینده ی روشنت میگفتی و هیچ حواست به ذره ذره جان دادنم نبود!
تو از "اویی" میگفتی که هنوز نمیدانست سردرد های شبانه ات را چگونه آرام کند و من به کلمه به کلمه ی حرف ها و قول هایی فکر میکردم که هیچوقت اتفاق نیفتاده...
و این اولین بار بود که نه به یک "نفر" بلکه به یک شوق در "صدای" کسی تا این حد حسادت میکردم...
- ۳۲۱
- ۱۷ شهریور ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط