ندیدی!

ندیدی!
بغض صدایم را،
لرزش دست ها و
رنگ پریده ام را،
هیچکدام را ندیدی...
با شوق از رفتن و آینده ی روشنت میگفتی و هیچ حواست به ذره ذره جان دادنم نبود!
تو از "اویی" میگفتی که هنوز نمیدانست سردرد های شبانه ات را چگونه آرام کند و من به کلمه به کلمه ی حرف ها و قول هایی فکر میکردم که هیچوقت اتفاق نیفتاده...
و این اولین بار بود که نه به یک "نفر" بلکه به یک شوق در "صدای" کسی تا این حد حسادت میکردم...
دیدگاه ها (۳)

دلم برا اون لبخندی که وقتی منو میدیدی میزدی.خیلی.تنگ.شده.......

از عـشـق تــو دیـوانـه شـدم تاب ندارمدر ڪـــوے تـو آو...

کاش دنیا مثل دیواری بود که پشت داشت و می شد رفت پشت آن ایستا...

آدمها شبیه لیوانندظرفیتهایی مشخص دارندبعضی به اندازه استکان،...

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "part : ³⁹_ نمیخوام دعوا کنی...

My professor Part:53تو چشماش نگاه کردمهیزل:یه شاه کلید وارد ...

پارت ۳۰ (روتین صبحگاهی م با نوشتن خاک بر سری شروع میشه برم ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط