مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست

مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست
گله ها از دل خود دارم و تقصیری نیست

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود
اعترافی به زبان دارم و تفسیری نیست

بعد یک عمر خطا تازه به من فهماندند
اشتباه آمدم این راه و تغییری نیست

بارالها به امید کرمت مشغولم
به نمازی که به جز سوی تو تکبیری نیست

حافظ و صائب و وحشی همگی فهمیدند
مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست


همچو گل چند به روی همه خندان باشی
همرهِ غیر به گلگشتِ گلستان باشی

هر زمان با دگری دست و گریبان باشی
زان بیندیش که از کرده پشیمان باشی

جمع با جمع نباشند و پریشان باشی
یاد حیرانی ما آری و حیران باشی
دیدگاه ها (۱۹)

♠ ️آنکه دوستش داشتم شبی تمامی زیباییش را در کوله باری ر...

چون خلق درآیند به بازارِ حقیقتترسم نفروشند متاعی که خریدندمر...

دست خودش نیست ، جمعه عطر نبودن داردبه سان دختری با موهای باف...

سرنوشتِ تو هم ای عشق فراموشی بودحک نمی کرد اگر نام تو را تیش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط