ادامه pخاندان پسران خون اشام

ادامه p1:خاندان پسران خون اشام

(♡ازیتا)
♡او پرنیا چطوری... چیشده یادی از ما کردی؟
+ازیتا چطوری امروز من و ریتا تصمیم گرفتیم بریم جنگ توهم میای؟
♡معلومه که میام... مگه میزارم تکخوری کنید شما دوتا!
خندیدم و گفتم که خودشو اماده کنه و من ریتا هم وسایل مورد نیاز رو جمع کردیم و راهی جنگل شدیم ازیتا هم تنها خودش رو به مکانی که لوکیشنش رو فرستادم رسید
♡به به رفیقای قدیمی بلخره همدیگرو دوباره دیدیم
_خیلی خب نمک نریز بیاین وسایلامونو پهن کنیم
+ریتا
_هوم
+اگه خرس شب خوردتت نمیخوای قبلش وصیت بکنی؟ 😂
_خفشو پرنیا بیا جامون رو بندازیم
سه تایی خندیدیم و جامونو رو پهن کردیم و کمی توی جنگل قدم زدیم وقتی شب شد برگشتیم به مکانی که وسایلامون رو پهن کردیم و خوابیدیم.... خوشبختانه اتفاقی نیوفتاد جز صدای جیرجیرک ها که چیز طبیعی بود... اما وقتی صبح بیدار شدم ریتا و ازیتا نبودن... یعنی کجا رفتن؟ کل جنگل رو تا اونجا بلد بودم گشتم تا اینکه رسیدم به یک عمارت... اما عمارت؟ توی جنگل؟ حالا چرا انقدر سیاه هست؟ رفتم و در اونجارو زدم و یک پسر تقریبا قد بلند در رو باز کرد اما چرا....
دیدگاه ها (۰)

p1:خاندان پسران خون اشامخب سلام اول باید بگم من اسمم پرنیا ه...

من یه داستان نوشتم و اسمشم خاندان پسران خون اشام هستداستان د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط