همخونه اجباری...
همخونه اجباری...
پارت 111.
"ویو پارک دوین"
صبح روز بعد...
صدای زنگ گوشی بیدارم کرد.
چشمام هنوز کامل باز نشده بود.
دستم رو روی پاتختی کشیدم و گوشی رو برداشتم.
اولین چیزی که دیدم...
یه پیام از جونگ کوک بود.
06:17
«صبح بخیر، بچه.
امیدوارم امروز دیر نرسی شرکت.»
بیاختیار لبخند زدم.
زیر لب گفتم:
+«خودت بچهای...»
همون لحظه جواب دادم.
«صبح بخیر، آقای رئیس.
قول نمیدم دیر نکنم. »
پیام رو فرستادم.
از تخت پایین اومدم.
پایین، سوآ و ملیس داشتن صبحونه آماده میکردن.
ملیس تا منو دید، یه لبخند شیطونی زد.
_«ببین کی بیدار شده.»
سوآ هم به گوشی توی دستم اشاره کرد.
_«صبح به خیر گفت؟»
یه لحظه خشکم زد.
+«ش... شما از کجا...؟»
ملیس خندید.
_«از اون لبخندی که از اول صبح رو لبت نشسته.»
صورتم داغ شد.
+«اصلاً همچین چیزی نیست.»
سوآ با خنده گفت:
_«آره... معلومه.»
_«حتی مسواک نزدی، اول پیامشو جواب دادی.»
+«وای سوآ!»
هردوشون زدن زیر خنده.
همون موقع...
دینگ!
گوشیم دوباره لرزید.
پیام از جونگ کوک.
«اتفاقاً امروز دیر نکنی.
من نیستم که جمعش کنم.»
با خنده جواب دادم.
«نگران نباش.
این بار خرابکاری نمیکنم.»
چند ثانیه بعد...
پیام جدید.
«مطمئنی؟»
لبمو جمع کردم.
«نه.»
بلند خندیدم.
ملیس گوشی رو از دستم قاپید.
_«ببینم چی نوشته؟»
+«عه! بده اینو!»
شروع کردم دنبالش دویدن.
ملیس با صدای بلند پیامها رو میخوند.
_«"صبح بخیر، بچه."»
بعد با ذوق جیغ زد.
_«آخ جون! بچه صداش میکنه!»
سوآ هم زد زیر خنده.
+«ملیسسسس!»
با هزار بدبختی گوشی رو ازش گرفتم.
همون لحظه دوباره پیامی اومد.
«چرا جواب نمیدی؟»
«نکنه دوباره با ملیس دعوات شده؟»
چشمام گرد شد.
به سرعت نوشتم.
«اون از دستم گوشی رو دزدیده بود!»
تقریباً همون لحظه جواب اومد.
«😂»
«موفق باشی، بچه.»
«عصر که رسیدم هتل، دوباره پیام میدم.»
به صفحهی گوشی خیره شدم.
بعد خیلی آروم نوشتم:
«منتظر پیامت میمونم.»
پیام ارسال شد.
چند ثانیه بعد...
فقط یه قلب آبی کنار پیامم ظاهر شد.
همین واکنش کوچیک...
باعث شد بیاختیار لبخند بزنم.
ملیس آروم کنار گوش سوآ زمزمه کرد:
_«این دوتا خودشون هنوز نمیدونن رسماً وارد مرحلهی دلتنگی شدن.»
سوآ با خنده سر تکون داد.
_«فقط صبر کن جونگ کوک برگرده...»
_«اون موقع تازه داستان شروع میشه.»
پارت 111.
"ویو پارک دوین"
صبح روز بعد...
صدای زنگ گوشی بیدارم کرد.
چشمام هنوز کامل باز نشده بود.
دستم رو روی پاتختی کشیدم و گوشی رو برداشتم.
اولین چیزی که دیدم...
یه پیام از جونگ کوک بود.
06:17
«صبح بخیر، بچه.
امیدوارم امروز دیر نرسی شرکت.»
بیاختیار لبخند زدم.
زیر لب گفتم:
+«خودت بچهای...»
همون لحظه جواب دادم.
«صبح بخیر، آقای رئیس.
قول نمیدم دیر نکنم. »
پیام رو فرستادم.
از تخت پایین اومدم.
پایین، سوآ و ملیس داشتن صبحونه آماده میکردن.
ملیس تا منو دید، یه لبخند شیطونی زد.
_«ببین کی بیدار شده.»
سوآ هم به گوشی توی دستم اشاره کرد.
_«صبح به خیر گفت؟»
یه لحظه خشکم زد.
+«ش... شما از کجا...؟»
ملیس خندید.
_«از اون لبخندی که از اول صبح رو لبت نشسته.»
صورتم داغ شد.
+«اصلاً همچین چیزی نیست.»
سوآ با خنده گفت:
_«آره... معلومه.»
_«حتی مسواک نزدی، اول پیامشو جواب دادی.»
+«وای سوآ!»
هردوشون زدن زیر خنده.
همون موقع...
دینگ!
گوشیم دوباره لرزید.
پیام از جونگ کوک.
«اتفاقاً امروز دیر نکنی.
من نیستم که جمعش کنم.»
با خنده جواب دادم.
«نگران نباش.
این بار خرابکاری نمیکنم.»
چند ثانیه بعد...
پیام جدید.
«مطمئنی؟»
لبمو جمع کردم.
«نه.»
بلند خندیدم.
ملیس گوشی رو از دستم قاپید.
_«ببینم چی نوشته؟»
+«عه! بده اینو!»
شروع کردم دنبالش دویدن.
ملیس با صدای بلند پیامها رو میخوند.
_«"صبح بخیر، بچه."»
بعد با ذوق جیغ زد.
_«آخ جون! بچه صداش میکنه!»
سوآ هم زد زیر خنده.
+«ملیسسسس!»
با هزار بدبختی گوشی رو ازش گرفتم.
همون لحظه دوباره پیامی اومد.
«چرا جواب نمیدی؟»
«نکنه دوباره با ملیس دعوات شده؟»
چشمام گرد شد.
به سرعت نوشتم.
«اون از دستم گوشی رو دزدیده بود!»
تقریباً همون لحظه جواب اومد.
«😂»
«موفق باشی، بچه.»
«عصر که رسیدم هتل، دوباره پیام میدم.»
به صفحهی گوشی خیره شدم.
بعد خیلی آروم نوشتم:
«منتظر پیامت میمونم.»
پیام ارسال شد.
چند ثانیه بعد...
فقط یه قلب آبی کنار پیامم ظاهر شد.
همین واکنش کوچیک...
باعث شد بیاختیار لبخند بزنم.
ملیس آروم کنار گوش سوآ زمزمه کرد:
_«این دوتا خودشون هنوز نمیدونن رسماً وارد مرحلهی دلتنگی شدن.»
سوآ با خنده سر تکون داد.
_«فقط صبر کن جونگ کوک برگرده...»
_«اون موقع تازه داستان شروع میشه.»
- ۲.۱k
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط