𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
Season²
PART¹¹
(نایون+)(مادربزرگ جونگکوک¥)
«ویو نایون»
امروز مینا بهم گفت داره با تهیونگ ازدواج میکنه و واقعا براش خوشحال بودم اما چیزی که خوشحال ترم کرد این بود که مینا بهم گفت پدر جونگکوک راضی شده من برگردم کره و برای پس فردا بلیط گرفته بودم...و الان داشتم وسایلم رو جمع میکردم اما باید بگم از روزی که رفتم به اون قرار و اون کارت رو دریافت کردم واقعا میترسم...چون الان دارم برمیگردم کره و دوباره به جونگکوک نزدیک میشم و میترسم که تهدیدش واقعی باشه و بلایی سر من یا جونگکوک بیاد و باید بگم بعد از اون روز دیگه خبری از دسته گل رز صورتی و نامه عاشقانه نبود بلکه به جاشون گل های پژمرده با تهدید های بیشتری گرفتم ولی شاید اون فرد فقط داخل فرانسه میتونسته من رو تهدید کنه و وقتی برم کره یه مدتی همچین چیزی دریافت نکنم!چون اگر اون فرد میتونست من رو توی کره تهدید کنه باید قبل از جدا شدنم از جونگکوک هم اون کار رو میکرد اما حدس میزنم نمیتونه اما اگر لارا باشه همه چیز عوض میشه... بعد از اتفاقات 5 سال پیش فهمیدم لارا واقعا میتونه دو رو باشه اما از یه چیزی مطمئن شدم اون عاشق جونگکوک نیست...پس چرا انقدر میخواد با جونگکوک باشه و با جیهون همدست شد تا من و جونگکوک رو جدا کنه...اصلا جیهون چه ربطی به این اتفاقات داشت هرچند حدس میزنم جیهون میخواد از جونگکوک انتقام بگیره چون شنیدم قبلا پدر جیهون هم شریک کاری پدر جونگکوک بوده اما پدر جونگکوک میفهمه که یه نفر داره از شرکتش دزدی میکنه و اون فرد پدر جیهون بوده پس روابط کاریشون رو به هم میزنن و پدر جیهون ورشکست میشه تا چند سال پیش که جیهون شرکت پدرش رو میگیره و کمی وضعیتش بهتر میشه اما شنیدم دنبال انتقامه،یعنی واقعا میتونه به این ربط داشته باشه؟شاید هم موضوع چیز دیگه ایه...نمیخوام به هیچ چیز بدی فکر کنم و فقط میخوام به این فکر کنم بعد از 1842 روز میتونم کنار جونگکوک باشم...بلاخره زیپ چمدونم رو بستم...تقریبا همه چیز رو برداشته بودم...چون امید داشتم شاید بتونم همونجا بمونم...جایی که متعلق به اونجام...اما فعلا قرار بود 10 روز زودتر از عروسی برم و قصد داشتم بعد از عروسی حدود 2 هفته بمونم... اما یه امید کوچیک داشتم که شاید این برگشتم برای همیشه باشه پس با همه دوستام و همکارام درست خداحافظی کردم چون همون امید کوچیک برای من خیلی ارزش داشت...و درکمال تعجب،هیچ گل یا نامه ای دریافت نکرده بودم و نمیدونستم واقعا همه چیز تموم شده و اون فرد بیخیال شده یا آرامش قبل از طوفانه؟نگاهی توی آینه کردم...موهام تقریبا به همون اندازه قبل برگشته بود و خب پایین موهام سیاه بود...شاید وقتش بود درستش کنم تا دوباره تمام موهام بلوند باشن...همونطور که جونگکوک دوست داشت...تصمیم گرفتم به سمت آرایشگاه برم و بهترین تصمیمم بود چون موهام رو کمی کوتاه تر کردن تا اون سیاهی رو از بین ببرن و یه کم به موهام رسیدگی کردن و حس خوبی داشت... لحظه شماری میکردم تا برگردم کره...یعنی وقتی برمیگشتم چی میشد؟میتونستم جونگکوک رو بغل کنم؟فکر کنم با شرایط پیش اومده و پدرش قطعا نه ولی امید داشتن که ضرر نداره!منم امید دارم...بعد از آریشگاه رفتم خرید و یه کم خوراکی و هدیه خریدم تا برای مادرم ببرم...درسته بعد از اون اتفاقات رابطم با مادرم یه کم افتضاح شد...درواقع خیلی کمتر باهم صحبت کردیم اما در هر حال اون مادرمه،کسی که بیشتر از هرکسی برام زحمت کشید...و یه هدیه برای پدر جونگکوک و خود جونگکوک خریدم...و بعد به خونه رفتم و دوباره تمام چیز ها رو چک کردم تا مطمئن باشم آماده رفتنم...بلاخره داشتم از اینجا میرفتم و بهم حس رهایی از زندان رو میداد...بلاخره روز موعود فرا رسید و چمدونم رو دنبال خودم کشیدم و سوار هواپیما شدم...هرچه پرواز میگذشت من هم بیشتر هیجان زده میشدم...بلاخره بعد از 12 ساعت رسیدم به کره و از هواپیما خارج شدم...هوای کره رو تنفس کردم...من اینجا بودم...بلاخره...بعد از عبور از مامورای فرودگاه رفتم جایی که خانواده ها منتظر بودن و همه اومده بودن حتی مادربزرگ جونگکوک اما خود جونگکوک نبود...اول مادربزرگ جونگکوک رو بغل کردم...
+مادربزرگ!
¥دخترم!دلم برات تنگ شده بود!
+منم همینطور!
نوبتی همه رو بغل کردم و بلاخره به مینا و تهیونگ رسیدم و بغلشون کردم...
ادامه دارد...
ـــــــــــــــــــــــــــ
شرطا:
15 لایک🪷
10 بازنشر✨
ـــــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ـــــــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
Season²
PART¹¹
(نایون+)(مادربزرگ جونگکوک¥)
«ویو نایون»
امروز مینا بهم گفت داره با تهیونگ ازدواج میکنه و واقعا براش خوشحال بودم اما چیزی که خوشحال ترم کرد این بود که مینا بهم گفت پدر جونگکوک راضی شده من برگردم کره و برای پس فردا بلیط گرفته بودم...و الان داشتم وسایلم رو جمع میکردم اما باید بگم از روزی که رفتم به اون قرار و اون کارت رو دریافت کردم واقعا میترسم...چون الان دارم برمیگردم کره و دوباره به جونگکوک نزدیک میشم و میترسم که تهدیدش واقعی باشه و بلایی سر من یا جونگکوک بیاد و باید بگم بعد از اون روز دیگه خبری از دسته گل رز صورتی و نامه عاشقانه نبود بلکه به جاشون گل های پژمرده با تهدید های بیشتری گرفتم ولی شاید اون فرد فقط داخل فرانسه میتونسته من رو تهدید کنه و وقتی برم کره یه مدتی همچین چیزی دریافت نکنم!چون اگر اون فرد میتونست من رو توی کره تهدید کنه باید قبل از جدا شدنم از جونگکوک هم اون کار رو میکرد اما حدس میزنم نمیتونه اما اگر لارا باشه همه چیز عوض میشه... بعد از اتفاقات 5 سال پیش فهمیدم لارا واقعا میتونه دو رو باشه اما از یه چیزی مطمئن شدم اون عاشق جونگکوک نیست...پس چرا انقدر میخواد با جونگکوک باشه و با جیهون همدست شد تا من و جونگکوک رو جدا کنه...اصلا جیهون چه ربطی به این اتفاقات داشت هرچند حدس میزنم جیهون میخواد از جونگکوک انتقام بگیره چون شنیدم قبلا پدر جیهون هم شریک کاری پدر جونگکوک بوده اما پدر جونگکوک میفهمه که یه نفر داره از شرکتش دزدی میکنه و اون فرد پدر جیهون بوده پس روابط کاریشون رو به هم میزنن و پدر جیهون ورشکست میشه تا چند سال پیش که جیهون شرکت پدرش رو میگیره و کمی وضعیتش بهتر میشه اما شنیدم دنبال انتقامه،یعنی واقعا میتونه به این ربط داشته باشه؟شاید هم موضوع چیز دیگه ایه...نمیخوام به هیچ چیز بدی فکر کنم و فقط میخوام به این فکر کنم بعد از 1842 روز میتونم کنار جونگکوک باشم...بلاخره زیپ چمدونم رو بستم...تقریبا همه چیز رو برداشته بودم...چون امید داشتم شاید بتونم همونجا بمونم...جایی که متعلق به اونجام...اما فعلا قرار بود 10 روز زودتر از عروسی برم و قصد داشتم بعد از عروسی حدود 2 هفته بمونم... اما یه امید کوچیک داشتم که شاید این برگشتم برای همیشه باشه پس با همه دوستام و همکارام درست خداحافظی کردم چون همون امید کوچیک برای من خیلی ارزش داشت...و درکمال تعجب،هیچ گل یا نامه ای دریافت نکرده بودم و نمیدونستم واقعا همه چیز تموم شده و اون فرد بیخیال شده یا آرامش قبل از طوفانه؟نگاهی توی آینه کردم...موهام تقریبا به همون اندازه قبل برگشته بود و خب پایین موهام سیاه بود...شاید وقتش بود درستش کنم تا دوباره تمام موهام بلوند باشن...همونطور که جونگکوک دوست داشت...تصمیم گرفتم به سمت آرایشگاه برم و بهترین تصمیمم بود چون موهام رو کمی کوتاه تر کردن تا اون سیاهی رو از بین ببرن و یه کم به موهام رسیدگی کردن و حس خوبی داشت... لحظه شماری میکردم تا برگردم کره...یعنی وقتی برمیگشتم چی میشد؟میتونستم جونگکوک رو بغل کنم؟فکر کنم با شرایط پیش اومده و پدرش قطعا نه ولی امید داشتن که ضرر نداره!منم امید دارم...بعد از آریشگاه رفتم خرید و یه کم خوراکی و هدیه خریدم تا برای مادرم ببرم...درسته بعد از اون اتفاقات رابطم با مادرم یه کم افتضاح شد...درواقع خیلی کمتر باهم صحبت کردیم اما در هر حال اون مادرمه،کسی که بیشتر از هرکسی برام زحمت کشید...و یه هدیه برای پدر جونگکوک و خود جونگکوک خریدم...و بعد به خونه رفتم و دوباره تمام چیز ها رو چک کردم تا مطمئن باشم آماده رفتنم...بلاخره داشتم از اینجا میرفتم و بهم حس رهایی از زندان رو میداد...بلاخره روز موعود فرا رسید و چمدونم رو دنبال خودم کشیدم و سوار هواپیما شدم...هرچه پرواز میگذشت من هم بیشتر هیجان زده میشدم...بلاخره بعد از 12 ساعت رسیدم به کره و از هواپیما خارج شدم...هوای کره رو تنفس کردم...من اینجا بودم...بلاخره...بعد از عبور از مامورای فرودگاه رفتم جایی که خانواده ها منتظر بودن و همه اومده بودن حتی مادربزرگ جونگکوک اما خود جونگکوک نبود...اول مادربزرگ جونگکوک رو بغل کردم...
+مادربزرگ!
¥دخترم!دلم برات تنگ شده بود!
+منم همینطور!
نوبتی همه رو بغل کردم و بلاخره به مینا و تهیونگ رسیدم و بغلشون کردم...
ادامه دارد...
ـــــــــــــــــــــــــــ
شرطا:
15 لایک🪷
10 بازنشر✨
ـــــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ـــــــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
- ۲۱۱
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط