#رمان_جونگکوک_مافیا

#رمان_جونگکوک_مافیا

part8


سلنا: چرت نگو ببینم تو میدونی دیگه زنده نمیمونی
ا. ت: مهم نیس من باید بابامو ببینم کمکم میکنی فرار کنم این خونه ۱۰تا بادیگارد دارع درسه
دیدم سلنا لبخند ملیهی زد و گفت: این نزدیکای ۵۰تا بادیگارد داری
ا. ت: خب چجوری باید در برم زدم زیر گریه
ویو سلنا
دیدم ا. ت دارع گریه میکنه دلم بدجور کباب شد بهش گفتم: اوکی من سر گرمشون میکنم هروقت گفتم بیا بیرون ولی ی شرط دارع
ا. ت: چه چرطی؟
سلنا: باید قبل از جونگ کوک خونه باشی
ا. ت: باش قول
من از اتاق اومدم بیرون رفتم شربت درست کردم و توش قرص بیهوشی ریختم و دادم بادیگارها خوردن
۱۵دقیقه بعد
ویو. ا. ت
دیدم سلنا دارع صدام میزنه رفتم بیرون دیدم همه افتادن زمین
سلنا کشتیشون
سلنا: نه خنگه بیهوشن
باش من رفتم سریع رفتم ادارع پلیس تا از دوست بابام کمک بگیرم اون بهم گفت بابام تو کدوم بیمارستان بستری شده سریع رفتم پیش بابام
۴ساعت بعد
ساعت ۹شب بود من باید میرفتم
ا. ت: بابا من با دوستام یه مدت نیستم میخوایم بریم از این شهر لطفا نگرانم نشو
پدر ا. ت: مواظب خودت باش عزیزم
با بابام خدافظی کردم و وقتی از بیمارستان اومدم بیرون دیدم ک..
جونگکوک: به به کجا با چنین شتابان........
شرط ۵لایک
دیدگاه ها (۰)

پارت ۴ (سرنوشت)

《برادره ناتنیم》(پارت ۴)ویو ا/تاون بابام بود یعنی بابام اینجا...

True Love②④ا/تا/ت: امیدوارم دیگه هیچوقت نبینمت تهیونگ: مراقب...

marry without love

☆-هزار یک شب-☆قسمت [۱]ویو ا/تسلام من ا/تم. من پدرم زمانی که ...

آواز عشق ♣️part4♣️ا/ت ویوصبح از خواب نازم بیدار شدم دیدم ساع...

همسر غیره منتظره

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط