بسم *الله* الرحمن الرحیم... ای آنکه دست هایت را می گشایی

بسم *الله* الرحمن الرحیم... ای آنکه دست هایت را می گشایی به رحمت... *خدا* جونم... مامانم میگه وقتی بچه بودی و از راه رفتن خسته می شدی، دستاتو سمت من دراز می کردی و می گفتی مامان بَبَل (بغل)... این روزها مثل همون روزهای بچگی شدم... خسته از راه رفتن... خسته از دلشوره ها... خسته از دوراهی ها... این روزها دارم دستمو به سمت تو دراز می کنم... خسته سدم... لطفا منو ببل :) :(
دیدگاه ها (۷)

KIM V

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت پنجویو تهیونگات ادرس خونه رو گف...

با رفتن تهیونگ و سورا به اتاق، محیط آشپزخونه یکم خلوت‌تر شد....

پارت ۱ صداهای بلندشون خونه رو فرا گرفته بود انگار متوجه نبو...

پارت ۱ فیک:کابوسِ مدرسه

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵¹ویو: جونگ کوک× وایی خداااکوک این...

رمان دختر خاص ماشین جلوی در خونهٔ جیمین نگه داشت. ات با خستگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط