وقتی غزلی توی دلت لک زده باشد

وقتی غزلی توی دلت لک زده باشد
باید نفست توی تو برفک زده باشد
از خویش گریزانم و باید بگریزم
جایی که مرا مهر بلاشک زده باشد
انگار غریبی شده ام در تن این شهر
شهری که به هر قافله پاتک زده باشد
یک مزرعه ی سوخته باید شده باشی
تا دست کسی در تو مترسک زده باشد
دیدگاه ها (۶)

بچه ها،حالم جدی محبوبهمن شیش سال ابتداییم رو یه مدرسه دولتی ...

گرگ و بره کوچکپارت ۳اتاقِ خوابِ تهیونگ مثلِ خودش بود؛ سرد، م...

ابلیس

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 147♡⁠。⁠)⁩کالسکه...

Custom bride part : ۱۴

***ابریشم نیمه شب***# پارت ۲۲: سکوتِ سردِ پاریسهواپیمای اختص...

شاهکاری به نام دروغ

و کم کم چشات تار شد ....وقتی بیدار شدی توی بیمارستان بودی ...

پارت: 5 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**بوی گس قهوه جوشیده، وانیل ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط