★彡 Part 21 彡★
★彡 Part 21 彡★
ناگهان، غریزه ای در وجودم من رو وادار به تاب بازی کرد.
خیلی یهویی دلم خواست.
من ... میخوام ... تاب سواری ... کنم ...
حالا!
به چهره ی خندون و بشاش اش نگاه کردم.
با خجالت لب زدم: یه، چیزی ازت میخوام
سرم پایین بود و با انگشت هام ور میرفتم.
قیافه مظلومم رو که دید خنده اش رو متوقف کرد.
"چی میخوای پرنسس؟"
وای خدا.
اگه یه بار دیگه با این لقب صدام کنه تضمین نمیکنم که خودم رو توی بغلش پرت نکنم.
چرا اینقدر شیرین بود؟
چرا اینقدر لوسم میکرد؟
احمق جذاب.
"من، خب من، دلم ... چیزه، یعنی"
با خجالت گفتم: دلم تاب بازی میخواد
یه لحظه خشکش زد. خب حق داره بنده خدا چقدر من عجیب حرف میزنم. معلومه که الان با قاطعیت تمام میگه نه آخه چه دلیلی وجود داره که اینکار رو بکنه؟ طرف تیلیاردر معروفه بعد بیاد یه دختری که از قضا هیچ نقشی هم توی زندگیش نداره رو ببره پارک؟ اونم فقط برای اینکه دختره دلش بچگی میخواست؟ بعد تازه اون دختره ۱۷ سال سن هم داشته باشه.
"باشه."
طوری که سرم رو محکم بالا بردم احتمال شکسته شدن صد در صدی استخوان های گردنم رو دادم.
اون الان چی گفت؟
یعنی، یعنی قبول کرد؟
جدی؟!
"هااا؟!"
"گفتم باشه. نمیدونم چرا میخوای بری، ولی بعد از تموم شدن کار هام میبرمت."
ذوق زده گفتم: واقعاا؟
"اوهوم."
بعد خیلی آروم طوری که فقط من بشنوم گفت: حالا هم بهتره زودتر بریم تا شایعه ی بیشتری واسه ی کارمندا جور نشده
با خنده سرم رو تکون دادم و پشت سرش راه افتادم.
ناگهان، غریزه ای در وجودم من رو وادار به تاب بازی کرد.
خیلی یهویی دلم خواست.
من ... میخوام ... تاب سواری ... کنم ...
حالا!
به چهره ی خندون و بشاش اش نگاه کردم.
با خجالت لب زدم: یه، چیزی ازت میخوام
سرم پایین بود و با انگشت هام ور میرفتم.
قیافه مظلومم رو که دید خنده اش رو متوقف کرد.
"چی میخوای پرنسس؟"
وای خدا.
اگه یه بار دیگه با این لقب صدام کنه تضمین نمیکنم که خودم رو توی بغلش پرت نکنم.
چرا اینقدر شیرین بود؟
چرا اینقدر لوسم میکرد؟
احمق جذاب.
"من، خب من، دلم ... چیزه، یعنی"
با خجالت گفتم: دلم تاب بازی میخواد
یه لحظه خشکش زد. خب حق داره بنده خدا چقدر من عجیب حرف میزنم. معلومه که الان با قاطعیت تمام میگه نه آخه چه دلیلی وجود داره که اینکار رو بکنه؟ طرف تیلیاردر معروفه بعد بیاد یه دختری که از قضا هیچ نقشی هم توی زندگیش نداره رو ببره پارک؟ اونم فقط برای اینکه دختره دلش بچگی میخواست؟ بعد تازه اون دختره ۱۷ سال سن هم داشته باشه.
"باشه."
طوری که سرم رو محکم بالا بردم احتمال شکسته شدن صد در صدی استخوان های گردنم رو دادم.
اون الان چی گفت؟
یعنی، یعنی قبول کرد؟
جدی؟!
"هااا؟!"
"گفتم باشه. نمیدونم چرا میخوای بری، ولی بعد از تموم شدن کار هام میبرمت."
ذوق زده گفتم: واقعاا؟
"اوهوم."
بعد خیلی آروم طوری که فقط من بشنوم گفت: حالا هم بهتره زودتر بریم تا شایعه ی بیشتری واسه ی کارمندا جور نشده
با خنده سرم رو تکون دادم و پشت سرش راه افتادم.
- ۶۷۸
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط