#theheartofsea

#theheartofsea
#sixthpart
#Minsung

جیسونگ در عجب بود که مینهو چجوری به کاری که جیسونگ کرده اهمیتی نداده و خواسته تو تایم ناهار شرکت کنه؟
با لبخند کاسه صبونه رو که یه ماده کرم رنگ توش بود رو از پسر همراه لباسا گرفت و نشست...وقتی پسر رفت اول اون ماده رو بو کرد و بعد یه کوچولو با قاشق تو دهنش گذاشت و پشماش از خوشمزه بودنش ریخت
اون ماده حال به هم زن لزج انقدر خوشمزه بود؟
بعد از پوشیدن لباسا اروم بیرون رفت و حدود ۱۰ پسر جوون دید که در حال شستن عرشه و کل محیط کشتی بودن و آهنگی رو باهم با صدای بلند میخوندن و مینهو که نوک کشتی نشسته و پاهاشو آویزون کرده
بیرون از اتاق که اومد پسرا با دیدن جیسونگ‌ سکوت کردن ولی به کارشون ادامه دادن...جیسونگ با خجالت یکم جلو رفت که پسری که فلیکس نام داشت بهش گفت
(کاپیتان کارت داره تازه وارد)
جیسونگ سر تکون داد و به سمت مینهو رفت با قدم هایی مردد و بقیه پسرا شروع به خوندن کردن
جیسونگ وقتی به مینهو رسید تعظیم کرد
(اعلیحضرت؟ )
(ما کجاییم جیسونگ؟)
مینهو با سردی بدون نگاه کردن به جیسونگ پرسید
(رو کشتی)
جیسونگ با تردید جواب داد
(اره و اینجا من شاهزاده نیستم)
بالاخره به جیسونگ نگاه کرد
(کاپیتان صدام کن مثل بقیه پسرا)
جیسونگ‌با استرس لبشو جوید و مینهو متوجه این شد
(من قرار نیست بخورمت یا بکشمت جیسونگ این استرس برای چیه؟)
جیسونگ با دستایی که میلرزید اروم گفت
(بب..ببخشید سر ..ام..کاپیتان)
مینهو سر تکون داد و گفت
(زخمات؟)
جیسونگ به کف دستاش که باند پیچی شده بود نگاه کرد و اروم گفت
(بهترن)
مینهو دوباره نگاهشو به جلوش داد
(ازت میخوام تو کارامون اصلا نباشی و نبینمت...نمیخوام مشکلی پیش بیاد...برو...چیزی خواستی به همون پسره که برات صبونه اورد بگو...اسمش سونگهوا عه)
جیسونگ سر تکون داد و رفت

تا سه روز بعدش از اون اتاق بیرون نمی اومد...یسری کتاب کهنه مربوط به دریانوردی رو که زیر تخت بودن رو پیدا کرده بود و خوند و تنها حرفاش با سونگهوا بود که براش وعده های غذایی رو می آورد
مینهو مدام تو فکر جیسونگ بود...و از این متنفر بود که یه پسر که فقط چند روزه میشناستش اینجوری تو ذهنش بوده...اون با دختر ها و پسر های خیلی زیادی بود ولی هیچ کدوم انقدر فکرشو به خودشون مشغول نکرده بودن
شبا با فکر اون می‌خوابید و مدام از سونگهوا جویای حالش میشد ولی غرورش اجازه نمی‌داد که خودش سراغش بره
چرا انقدر قیافه جیسونگ براش آشنا بود؟ چرا فکر میکرد از قبل میشناختتش؟
اون پسر یه هان بود پس این چیز مهمی بود؟
کشتی مینهو مجهز ترین کشتی سرزمینشون بود و یه کتابخونه خیلی بزرگ داشت...
با یه فانوس اروم سمت کتابخونه رفت که یهو...
(هیونگ؟ کجا میری؟)
مینهو یه لحظه واقعا احساس کرد پشماش کز خورده و قلبش از دهنش افتاد بیرون
(لی یونگ بوک فلیکس! نمیگی یهو سکته میکنم می افتم رو دستتون؟)
فلیکس اروم خندید و نزدیک مینهو شد
(مهم اینه که زنده ای هیونگ نیم...خب کجا داشتی میرفتی؟)
مینهو چشماشو چرخوند و فانوس رو پایین تر گرفت
(کتابخونه..تو اینجا چی کار میکردی؟)
فلیکس از بالای نرده بونی که روش نشسته بود پرید پایین و چوبی که داشت همراه چاقوی کوچیکش تیز میکرد رو تو جیبش گذاشت
(خوابم نمیبرد...اصن ببینم تو از کی به کتاب خوندن علاقه مند شدی؟)
مینهو اروم رفت سمت کتابخونه و درشو باز کرد و هواسش بود اروم باز کنه که جر جر در کسیو بیدار نکنه
(دنبال یه چیزی ام)
فلیکس ام دنبالش رفت
(دقیقا چی شاهزاده-کاپیتان مارو نصفه شب کشونده تو کتابخونه؟)
مینهو بدون اهمیت به فلیکس رفت سمت بخش تاریخ و قیافه فلیکس دقیقا اینجوری بود که وات د فاک
(نگو که دنبال در اوردن جد و آباد اون تازه واردی)
مینهو پوزخندی زد
(باهوشی...اون یه هانه و یچیزی راجبش درست نیست)
فلیکس به یکی از قفسه ها تکیه داد و دست به سینه به مینهو که در به در دنبال یه کتاب بود نگاه کرد
دیدگاه ها (۳)

#theheartofsea #Seventhpart#Minsungفلیکس به یکی از قفسه ها ت...

#theheartofsea #fifthpart #Minsung صدای خنده ی مینهو و خدمه...

#theheartofsea #fourthpart#Minsungدخترک با سماجت خندید و خوا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط