کنجکاویp

کنجکاوی"p²⁹"
از پله‌ها پایین رفت. تنها بوی خوش غذا به مشام میرسید. الیزا مشغول درست کردن صبحانه بود. درحالی که یقه لباسش را درست می‌کرد و به سمت آشپزخانه راهی شد.
"سحرخیز شدی!":kook
مثل اینکه بی‌خبر از حضور جونگ‌کوک نبود!
"اول اینکه... صبح بخیرت کو؟؟ دوما... گشنم بود خواستم برای خودم غذا درست کنم!":Eliza
یه تار ابرویش را بالا داد و به سمت الیزا حرکت کرد. فاصلشان را به صفر رساند و دست‌هایش را از پشت دور کمر الیزا حلقه کرد. الیزا که مشغول درست کردن صبحانه بود لحظه‌ای شوکه شده.
"فقط برای خودت؟ هوم؟":kook
الیزا خنده‌ای کرد، به سمت او برگشت و دست‌هایش را دور گردنش حلقه کرد.
"نه. توهم میتونی ازش بخوری!":Eliza
خندید. سرش را داخل گردن الیزا فرو برد و شروع کرد بوسه‌های ریز کاشتن روی گردنش. الیزا خندید و گفت:
"هییی یکی میبینه‌هااا":Eliza
"ببینن. به‌هرحال که میفهمن!":kook
.........
از جایش بلند شد و گفت:
"ممنونم":kook
"نوش جونت":Eliza
کتش را از روی صندلی برداشت.
"من دیگه میرم":kook
"باشه":Eliza
مکث کرد و به الیزا خیره شد.
"همین؟":kook
"کار دیگه‌ای باید بکنم؟":Eliza
با قدم های بلند نزدیک الیزا شد. کمر الیزا را گرفت، به خودش نزدیکش کرد و فاصلشان را به صفر رساند.
"نمیخوای بوسم کنی؟!":kook
الیزا که شوکه شده بود ضربه‌ای به شانه جونگ‌کوک زد و گفت:
"پسره دیوونه!!":Eliza
بوسه‌ای کوتاه اما محکم روی لب‌های پسر کاشت و گفت:
"حالا برو":Eliza
جونگ‌کوک خندید و درحالی که به سمت در میرفت گفت:
"خداحافظ":kook
"خداحافظ. مراقب خودت باش":Eliza
در را باز کرد که برود.
"هستم. توهم مراقب خودت باش"kook
.......
'¹⁰صبح'
صدای زنگ در به گوش رسید. آماندا گفت:
"من درو باز میکنم"
"نمیخواد. خودم میرم":Eliza
"باشه"
به سمت در رفت. در را باز کرد و با یک مرد در چهارچوب در مواجه شد.
"بفرمایید؟":Eliza
"هان الیزا اینجاست؟"
"خودمم. عمرتون؟":Eliza
"شاید بهتره یه سری چیزا از اون کسی که عاشقشی بدونی!"
"بله؟؟":Eliza
"این فلشو پاکتو بگیر. یه جای خلوت نگاه کن. احتمالا از انتخابت پشیمون میشی.."
و بدون هیچ حرفی آنجارا ترک کرد....
____
چهارشنبه سوریتون مبارک قشنگای من.
امیدوارم امروز کل کوچتون رو ترکونده باشین
دیدگاه ها (۷)

کنجکاوی"p³⁰""هان الیزا.. پس تویی. دختری که... هیجده سال پیش،...

#تک‌پارتی‌کوک[درخواستی]'بازگشت دوباره'هواپیمای خصوصی با تکان...

کنجکاوی"p²⁸"دستمال را کنار گذاشت."ممنونم":kook"بابته؟":Eliza...

کنجکاوی"p²⁷"-روزها تکرار میشدند. با یک روند پیش میرفتند و یک...

هفت مافیای سرد پارت ۸ویو آرنیکا :با دیدن مرد تعجب کردم اون.....

خانواده ی جئون

part30 عشق پنهان《ویو ات》از کنار جونگ کوک رفتم و نشستم روی صن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط