می توانی بروی قصه و رویا بشوی

می توانی بروی قصه و رویا بشوی
‏‎راهی دورترین گوشه ی دنیا بشوی

‏‎ساده نگذشتم ازین عشق، خودت می دانی
‏‎من زمینگیر شدم تا تو مبادا بشوی

‏‎آی! مثل خوره این فکر عذابم می داد؛
چوب ما را بخوری، وردِ زبان ها بشوی

‏‎من و تو مثل دو تا رود موازی بودیم
‏‎من که مرداب شدم، کاش تو دریا بشوی

‏‎دانه ی برفی و آنقدر ظریفی که فقط
‏‎باید از این طرف شیشه تماشا بشوی

‏‎گرهِ عشق تو را هیچ کسی باز نکرد
‏‎تو خودت خواسته بودی که معما بشوی

‏‎در جهانی که پر از "وامق" و"مجنون" شده است
‏‎می توانی عذرا باشی، لیلا بشوی

‏‎می توانی فقط از زاویه ی یک لبخند
‏‎در دل سنگ ترین آدم ها جا بشوی

‏‎بعد از این، مرگ نفس های مرا می شمرد
‏‎فقط از این نگرانم که تو تنها بشوی

#مهدی_فرجی
دیدگاه ها (۳۹)

هر بار خواست چــــای بریزد نمانده ایرفتی و باز هم به سکوتش ن...

شده تا نیمه ی شب در بزنی ، وا نکنند ؟!یا دری را شده با سر بز...

میزند زیر گریه منتظر استشاهد گریه کردنم باشدزن دیوانه ای است...

سلام...صبحتون بخیر...امروز صبح رو با سلام برامام حسین(ع) واص...

🌱🍒می توانی بروی قصه و رویا بشویراهی دورترین نقطه ی دنیا بشوی...

پارت ۸ویو یونگی:خیلی تو فکر بودم آخه چرا؟مشکل آقای شین با ما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط