خـیــانـــت دروغــیـن
خـیــانـــت دروغــیـن
𝔓𝔞𝔯𝔱²¹/فرصتی دوباره
دختر خیلی خشک و سرد زمزمه کرد:«شروع کن»
پسر نگاهی به دختر کرد پوزخندی زد و گفت:«هیچکدوم از اتفاقات گذشته تقصیر من نبوده. بعد از چند هفته که تو جوابم رو ندادی....»
دختر نگذاشت پسر حرفش را تمام کند و شروع کرد حرف زدن:«پس تصمیم گرفتی زی/ر خ/واب جدید بیاری و بعد هم باهاش ازدواج کردی و اون عکس و فیلم ها و از همه مهم تر بیبی چک بچتو برام فرستادی تا بفهمونی من جوابتو ندم خیلیا برات سر و دست میشکونن؟ اینارو شنیدم جونگکوک من دنبال چیز جدیدی بودم ولی اینطور که مشخصه به اون جمله نمیرسم»
و بعد بلند شد و خواست برود
اما راننده یا بهتر است بگوییم محافظ جونگکوک دستش را روی شانه دختر گذاشت و ا/ت را به سمت پایین هول داد و آروم گفت:«خانوم لطفاً بشینید»
دختر به اجبار روی صندلی نشست
که پسر با صدایی که از خشم میلرزید گفت:«اینطور که فکر میکنی نیست»
دختر پوزخندی زد و گفت:«پس چطور باید فکر کنم؟»
پسر لبخند تلخی زد و گفت:«روزی که بردمت بار وقتی برگشتم با پدرم تماس گرفتم و درباره تو بهش گفتم اما اون مخالفت کرد چون نمیتونست باور کنه پسرش عاشق نوه دشمنش شده اینطور روی حرف هام حرف میزاشت و قبول نمیکرد .متقاعد بود من باید با دختر شریکش ازدواج کنم و براشون وارث بیارم ولی من مخالفت کردم اولا چون خودم همسر داشتم دوم چون نمیخواستم با دختری ازدواج کنم که هر شب زیر یکی ناله میکنه...وقتی باهات پی در پی تماس میگرفتم میخواستم ازدواجمون و جلو بندازم و در آخر باهم به کشور دیگه ای سفر کنیم و اونجا خوشبخت بشیم ولی یا هر دفعه خاموش بودی یا رد میدادی...وقتی که خواستم بیام دنبالت فهمیدم آب شدی و رفتی تو زمین .. چند روز بعد باز بحث ازدواج من پیش کشیده شد اما من هر بار مخالفت میکردم تا اینکه پدرم عکست که به صندلی بسته شده بودی و بدنت پر زخم بود رو بهم نشون داد...*قطره اشکی از چشمش چکید و دوباره ادامه داد*اما وقتی فهمیدم اون عکس فتوشاپ بوده که دیر شده بود و من با اون هرزه ازدواج کرده بودم...دنبالت گشتم ولی پیدات نکردم تا اینکه چند وقت پیش یونگی مقاله شرکتت و بهم نشون داد و اینطور شد من الان اینجام»
ا/ت خنده هیستیریکی کرد و گفت:«الان میدونی وقتی با من قرار میزاری داری به زن و بچت خیانت میکنی؟»
جونگکوک قطره اشکش که از چشمش چکیده بود و پاک کرد و رو به ا/ت گفت:«کشتمش وقتی از بچه اش آزمایش دی آن ای گرفتم بچه با گروه خونی من هیچ مطابقتی نداشت ... همون روزی که مقاله رو از یونگی گرفتم فهمیدم قصد اون هرزه از ازدواج با من این بوده که به یونگی نزدیک بشه و با اون هم بخوابه ولی همون شب سپردمش دست الکس تا کارشو تموم کنه»
دختر پوزخندی زد و گفت:«تو حتی به یک بچه رحم نکردی ... انتظار داری حرفات و باور کنم؟»
جونگکوک روی میز خم شد و لیوانی را برداشت
مایه کهربایی درون لیوان را تکان داد و بعد یک نفس سر کشید یکی از یخ هارا با دندانش شکست و گفت:«من برای بدست اوردنت هرکاری میکنم موش کوچولو فراری من»
قلب ا/ت بخاطر آن لقب لحظه ای لرزید اما خودش را جمع کرد و گفت:«من مِلک و اموال نیستم که بدستم بیاری»
و بلند شد چند قدم برداشت که پسر گفت:«عیبی نداره ... من عاشقتم و دوباره ترو عاشق خودم میکنم»
دختر ایستاد و بدون اینکه باز گردد و به پسر نگاه کرد و گفت:«حرفت و اثبات کن»
و بعد از بار بیرون زد
#Mahlin
#BTS #RM #JIN #SUGAUGA #J_HOP #JIMIN #TAEHYUNG #JUNGKOOK #ARMY #BTS #BANGATAN #FEYK
#فیک_بی_تی_اس
#بنگتن_نیوز
#مهسا_نویس
#نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک
#ارمی #بی_تی_اس #بنگتن #فیک
𝔓𝔞𝔯𝔱²¹/فرصتی دوباره
دختر خیلی خشک و سرد زمزمه کرد:«شروع کن»
پسر نگاهی به دختر کرد پوزخندی زد و گفت:«هیچکدوم از اتفاقات گذشته تقصیر من نبوده. بعد از چند هفته که تو جوابم رو ندادی....»
دختر نگذاشت پسر حرفش را تمام کند و شروع کرد حرف زدن:«پس تصمیم گرفتی زی/ر خ/واب جدید بیاری و بعد هم باهاش ازدواج کردی و اون عکس و فیلم ها و از همه مهم تر بیبی چک بچتو برام فرستادی تا بفهمونی من جوابتو ندم خیلیا برات سر و دست میشکونن؟ اینارو شنیدم جونگکوک من دنبال چیز جدیدی بودم ولی اینطور که مشخصه به اون جمله نمیرسم»
و بعد بلند شد و خواست برود
اما راننده یا بهتر است بگوییم محافظ جونگکوک دستش را روی شانه دختر گذاشت و ا/ت را به سمت پایین هول داد و آروم گفت:«خانوم لطفاً بشینید»
دختر به اجبار روی صندلی نشست
که پسر با صدایی که از خشم میلرزید گفت:«اینطور که فکر میکنی نیست»
دختر پوزخندی زد و گفت:«پس چطور باید فکر کنم؟»
پسر لبخند تلخی زد و گفت:«روزی که بردمت بار وقتی برگشتم با پدرم تماس گرفتم و درباره تو بهش گفتم اما اون مخالفت کرد چون نمیتونست باور کنه پسرش عاشق نوه دشمنش شده اینطور روی حرف هام حرف میزاشت و قبول نمیکرد .متقاعد بود من باید با دختر شریکش ازدواج کنم و براشون وارث بیارم ولی من مخالفت کردم اولا چون خودم همسر داشتم دوم چون نمیخواستم با دختری ازدواج کنم که هر شب زیر یکی ناله میکنه...وقتی باهات پی در پی تماس میگرفتم میخواستم ازدواجمون و جلو بندازم و در آخر باهم به کشور دیگه ای سفر کنیم و اونجا خوشبخت بشیم ولی یا هر دفعه خاموش بودی یا رد میدادی...وقتی که خواستم بیام دنبالت فهمیدم آب شدی و رفتی تو زمین .. چند روز بعد باز بحث ازدواج من پیش کشیده شد اما من هر بار مخالفت میکردم تا اینکه پدرم عکست که به صندلی بسته شده بودی و بدنت پر زخم بود رو بهم نشون داد...*قطره اشکی از چشمش چکید و دوباره ادامه داد*اما وقتی فهمیدم اون عکس فتوشاپ بوده که دیر شده بود و من با اون هرزه ازدواج کرده بودم...دنبالت گشتم ولی پیدات نکردم تا اینکه چند وقت پیش یونگی مقاله شرکتت و بهم نشون داد و اینطور شد من الان اینجام»
ا/ت خنده هیستیریکی کرد و گفت:«الان میدونی وقتی با من قرار میزاری داری به زن و بچت خیانت میکنی؟»
جونگکوک قطره اشکش که از چشمش چکیده بود و پاک کرد و رو به ا/ت گفت:«کشتمش وقتی از بچه اش آزمایش دی آن ای گرفتم بچه با گروه خونی من هیچ مطابقتی نداشت ... همون روزی که مقاله رو از یونگی گرفتم فهمیدم قصد اون هرزه از ازدواج با من این بوده که به یونگی نزدیک بشه و با اون هم بخوابه ولی همون شب سپردمش دست الکس تا کارشو تموم کنه»
دختر پوزخندی زد و گفت:«تو حتی به یک بچه رحم نکردی ... انتظار داری حرفات و باور کنم؟»
جونگکوک روی میز خم شد و لیوانی را برداشت
مایه کهربایی درون لیوان را تکان داد و بعد یک نفس سر کشید یکی از یخ هارا با دندانش شکست و گفت:«من برای بدست اوردنت هرکاری میکنم موش کوچولو فراری من»
قلب ا/ت بخاطر آن لقب لحظه ای لرزید اما خودش را جمع کرد و گفت:«من مِلک و اموال نیستم که بدستم بیاری»
و بلند شد چند قدم برداشت که پسر گفت:«عیبی نداره ... من عاشقتم و دوباره ترو عاشق خودم میکنم»
دختر ایستاد و بدون اینکه باز گردد و به پسر نگاه کرد و گفت:«حرفت و اثبات کن»
و بعد از بار بیرون زد
#Mahlin
#BTS #RM #JIN #SUGAUGA #J_HOP #JIMIN #TAEHYUNG #JUNGKOOK #ARMY #BTS #BANGATAN #FEYK
#فیک_بی_تی_اس
#بنگتن_نیوز
#مهسا_نویس
#نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک
#ارمی #بی_تی_اس #بنگتن #فیک
- ۳۲۱
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط