+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.115
(از زبون جونگ کوک)
ا.ت هنوز تو بغلم بود، بدنش گرم و نرم شده بود. شش ماه و نیم انتظار، شش ماه و نیم دلتنگی، حالا داشت تو این لحظه خالی میشد.
من پیشونیشو بوسیدم، بعد آروم رفتم پایینتر و لباشو گرفتم. بوسه عمیق بود، پر از حسرت، پر از دلتنگی، پر از همه اون شبهایی که فقط از دور نگاهش میکردم. دستامو آروم کشیدم رو کمرش، زیر هودی، روی پوست داغش. ا.ت یه لرز کوچیک داد، ولی عقب نکشید.
(با صدای بم و گرفته، بین بوسه)
- لعنتی... چقدر دلم برات تنگ شده بود...
من آروم فشارش دادم به تخت و رفتم روش. وزنمو آروم گذاشتم رو بدنش، ولی مراقب بودم زخمهام اذیتش نکنه. دستامو کشیدم زیر هودی و بالاشو درآوردم. پوستش داغ بود، نرم بود، آشنا بود.
(نزدیک گوشش، با نفس داغ)
- بعد از این همه مدت... بالاخره دوباره حس میکنم زندهام.
من آروم بوسیدم گردنش، بعد پایینتر، روی استخون ترقوهش. ا.ت یه ناله خفیف کرد و دستاشو انداخت دور گردنم. بدنش زیرم کمی میلرزید، ولی این بار از ترس نبود.
(زیر لب، با صدای خشن و عاشقانه)
- آروم میرم... قول میدم. فقط میخوام دوباره حس کنم مال منی... بعد از این همه وقت...(منحرفان عزیز خودتون بقیه رو تجسم کنین)
ما اون شب، بعد از یک سال و شش ماه جدایی، دوباره به هم رسیدیم. آروم، پر از دلتنگی، پر از عشق، پر از همه اون حرفایی که نگفته بودیم. نه وحشی، نه مثل قبل. این بار متفاوت بود. این بار واقعیتر بود.
وقتی تموم شد، من ا.ت رو محکم بغل کردم و سرشو گذاشتم رو سینهم. قلبم هنوز تند میزد.
(آروم تو موهاش زمزمه کردم)
- دیگه هیچوقت تنهات نمیذارم... قول میدم پرنسس.
ا.ت چیزی نگفت، فقط محکمتر چسبید بهم. من چشمامو بستم و برای اولین بار بعد از خیلی وقت، واقعاً آرامش داشتم............
ادامه دارد..........
-I shouldn't fall in love with you
p.115
(از زبون جونگ کوک)
ا.ت هنوز تو بغلم بود، بدنش گرم و نرم شده بود. شش ماه و نیم انتظار، شش ماه و نیم دلتنگی، حالا داشت تو این لحظه خالی میشد.
من پیشونیشو بوسیدم، بعد آروم رفتم پایینتر و لباشو گرفتم. بوسه عمیق بود، پر از حسرت، پر از دلتنگی، پر از همه اون شبهایی که فقط از دور نگاهش میکردم. دستامو آروم کشیدم رو کمرش، زیر هودی، روی پوست داغش. ا.ت یه لرز کوچیک داد، ولی عقب نکشید.
(با صدای بم و گرفته، بین بوسه)
- لعنتی... چقدر دلم برات تنگ شده بود...
من آروم فشارش دادم به تخت و رفتم روش. وزنمو آروم گذاشتم رو بدنش، ولی مراقب بودم زخمهام اذیتش نکنه. دستامو کشیدم زیر هودی و بالاشو درآوردم. پوستش داغ بود، نرم بود، آشنا بود.
(نزدیک گوشش، با نفس داغ)
- بعد از این همه مدت... بالاخره دوباره حس میکنم زندهام.
من آروم بوسیدم گردنش، بعد پایینتر، روی استخون ترقوهش. ا.ت یه ناله خفیف کرد و دستاشو انداخت دور گردنم. بدنش زیرم کمی میلرزید، ولی این بار از ترس نبود.
(زیر لب، با صدای خشن و عاشقانه)
- آروم میرم... قول میدم. فقط میخوام دوباره حس کنم مال منی... بعد از این همه وقت...(منحرفان عزیز خودتون بقیه رو تجسم کنین)
ما اون شب، بعد از یک سال و شش ماه جدایی، دوباره به هم رسیدیم. آروم، پر از دلتنگی، پر از عشق، پر از همه اون حرفایی که نگفته بودیم. نه وحشی، نه مثل قبل. این بار متفاوت بود. این بار واقعیتر بود.
وقتی تموم شد، من ا.ت رو محکم بغل کردم و سرشو گذاشتم رو سینهم. قلبم هنوز تند میزد.
(آروم تو موهاش زمزمه کردم)
- دیگه هیچوقت تنهات نمیذارم... قول میدم پرنسس.
ا.ت چیزی نگفت، فقط محکمتر چسبید بهم. من چشمامو بستم و برای اولین بار بعد از خیلی وقت، واقعاً آرامش داشتم............
ادامه دارد..........
- ۹۲۸
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط