تهیونگ
🍂𝕸𝖞 𝖇𝖊𝖑𝖔𝖛𝖊𝖉 𝖛𝖆𝖒𝖕𝖎𝖗𝖊🍂: 𝕻¹⁰
•تهیونگ ۰۹:۴۵
خواستم بیرون رو چک کنم، به محض اینکه در رو باز کردم جینهو رو پشت در دیدم.
یکی از بهترین دوستام. ولی ای کاش هواجین اصلا از اتاق بیرون نیاد.
جینهو گفت «سلاممم، جناب آقای تهیونگ، چه عجب بالاخره ما تو رو دیدیم. چند روزیه خبری ازت نیست، کجایی؟»
قبل از اینکه فرصت کنم جواب بدم، صدای هواجین رو شنیدم که یهو جینهو اونو دید، به من نگاه کرد و گفت «تهیونگ، این کیه؟»
هواجین یهو ساکت شد و معلوم بود ت سیده که من گفتم
«این..خب...یه، یه خونآشامه...تازه اومده به این جنگل و خب، زیاد اینجا رو نمیشناخت بخاطر همین...»
«آها، بعد...توی خونه ی تو چیکار میکرد؟»
«ه..هیچی...فقط اومدیم تا من یه وسیله از خونه بردارم...»
جینهو یه قدم نزدیکتر شد، آروم زمزمهوار گفت «مطمئنی خونآشامه؟ خیلی بوی..انسان میده.»
یکم مکث کرد مثل اینکه متوجه شده بود هواجین یه انسانه، لبخندی که معلوم بود حسابی تشنه به خون هست، زد...رنگ چشمهاش طلایی شد و یهو هجوم برد سمت هواجین که من با سرعت دویدم سمت هواجین و بردمش کنار، بعد بلند گفتم «هواجین برو وسایلتو بردار بدوووو.»
هواجین با ترس، بدو بدو رفت طبقه ی بالا، توی اتاق..
جینهو فریاد زد «تهیونگِ عوضی، داری از یه انسان دفاع میکنی؟ اونم تو؟ کسی که رئیس جنگل به حساب میاد؟ تو دیوونه ای...یه لحظه بهش فکر کن پسر، تاحالا خونشو چشیدی؟
بیا باهم شریک بشیمش.»
«عمرا، جینهو. عمرا اینکارو کنم، حق نداری طرفش بری فهمیدی؟»
که جینهو بدو بدو رفت طبقه ی بالا سراغ هواجین که پشت سرش دویدم، هواجین خواست از اتاق بیاد بیرون که جینهو محکم پرتش کرد روی زمین و خیمه زد روش و سرشو برد توی گردن هواجین، اما قبل از اینکه گازش بگیره، من لگد محکمی به کتفِ جینهو زدم که پرت شد اونور، سریع دست هواجین رو گرفتم و بلندش کردم و گفتم «برو بیرون از خونه، زودباش.»
هواجین بدو بدو رفت بیرون که جینهو یقه ی منو گرفت و مشتی به صورتم زد و فریاد زد «عوضیِ آشغال تو داری به خاندان خودت خیانت میکنی.»
لگد محکمی به شکمش زدم که پرت شد روی زمین و بدو بدو از خونه رفتم بیرون. دست هواجین رو گرفتم و دوتایی باهم بدو بدو فرار کردیم. توی راه، هواجین گفت «اون کی بود؟»
«بهترین دوستم. بعد از اینکه از اینجا بردمت بیرون باید برم دنبالش.»
«دوستت؟...یعنی..من برات مهم تر از....ولش کن»
وقتی دیدم حرفشو ادامه نداد، منم بحث نکردم. بعد از ۱ ساعت راه رفتن، بالاخره رسیدیم به شهر که هواجین معلوم بود خیلی خسته شده. آروم گفتم «میخوای یکم استراحت کنی؟»
«اگه بشه که...آره، حتما»
یکم نشستیم و استراحت کردیم...چند دقیقه بعد دوباره راه افتادیم. آروم گفتم « خب، اینم از شهر، میتونی بری خونه؟»
«راهو بلدم ولی...میشه باهام بیای؟»
یکم مکث کردم، بعد آروم گفتم «آره، حتما...بیا بریم»
راهو ادامه دادیم. ۴۵ دقیقه بعد، هواجین جلوی یه آپارتمانِ معمولی ولی قشنگ، وایساد. آروم پرسیدم «خونهت اینجاست؟»
«آره. باورم نمیشه بالاخره رسیدم.»
یهو برگشت و محکم بغلم کرد و گفت «ممنون. اگه تو نبودی، غیرممکن بود زنده بمونم...میتونم، یجوری برات جبران کنم؟»
یکم مکث کردم. بعد آروم بغلش کردم و گفتم «جبران کنی...؟ میتونی...یکم، یه مقدار خیلی کمی، از خونِ خودت بریزی توی یه شیشه ی کوچیک. شاید، بتونم اونجوری الکی به جینهو بگم تو رو کشتم، تا شاید بیخیالت بشه.»
«خونِ خودم؟...باشه ولی، فقط یکم...قبول؟»
«قبول.»
رفتیم داخل خونه که هواجین یه سرنگ کوچیک آورد. یکم خون از خودش گرفت و توی یه شیشه ی کوچیک ریخت و داد بهم. نمیدونم چرا اما دلم براش سوخته بود. آروم بغلش کردم و سرشو بوسیدم و گفتم «ممنون، و..ببخشید اگه توی این مدت اذیت شدی.»
«نه، اذیت نشدم. خیلی هم خوشگذشت، ممنون. راستی، اگه دوباره اومدی اینجا، میشه اون گردنبنده که شکل صلیب بود و سرمهای بود رو هم (با لحن مظلومانهتری ادامه داد) بیاری برا من؟ خیلی قشنگ بود.»
لبخندی زدم و گفتم «آره دخترکوچولو، میارمش برای خودت.»
«مرسییی♡»
«خواهش..هواجین، بنظرم من باید دیگه برم...پس...»
«اوه، حق با توئه. مراقب خودت باش، دلم برات تنگ میشه.»
با این حرفش محکم بغلم کرد.
آروم دستامو دورش حلقه کردم و گفتم «منم دلم برات تنگ میشه فسقلی. فعلا خداحافظ.»
«خداحافظ.»
شیشه روگذاشتم توی جیبم، از خونه اومدم بیرون و به سمت جنگل حرکت کردم...
___
✨️『 𝚆𝚒𝚕𝚕𝚒𝚊𝚖 』⛓️
#fallow #Like #comment #fic #scenario
•تهیونگ ۰۹:۴۵
خواستم بیرون رو چک کنم، به محض اینکه در رو باز کردم جینهو رو پشت در دیدم.
یکی از بهترین دوستام. ولی ای کاش هواجین اصلا از اتاق بیرون نیاد.
جینهو گفت «سلاممم، جناب آقای تهیونگ، چه عجب بالاخره ما تو رو دیدیم. چند روزیه خبری ازت نیست، کجایی؟»
قبل از اینکه فرصت کنم جواب بدم، صدای هواجین رو شنیدم که یهو جینهو اونو دید، به من نگاه کرد و گفت «تهیونگ، این کیه؟»
هواجین یهو ساکت شد و معلوم بود ت سیده که من گفتم
«این..خب...یه، یه خونآشامه...تازه اومده به این جنگل و خب، زیاد اینجا رو نمیشناخت بخاطر همین...»
«آها، بعد...توی خونه ی تو چیکار میکرد؟»
«ه..هیچی...فقط اومدیم تا من یه وسیله از خونه بردارم...»
جینهو یه قدم نزدیکتر شد، آروم زمزمهوار گفت «مطمئنی خونآشامه؟ خیلی بوی..انسان میده.»
یکم مکث کرد مثل اینکه متوجه شده بود هواجین یه انسانه، لبخندی که معلوم بود حسابی تشنه به خون هست، زد...رنگ چشمهاش طلایی شد و یهو هجوم برد سمت هواجین که من با سرعت دویدم سمت هواجین و بردمش کنار، بعد بلند گفتم «هواجین برو وسایلتو بردار بدوووو.»
هواجین با ترس، بدو بدو رفت طبقه ی بالا، توی اتاق..
جینهو فریاد زد «تهیونگِ عوضی، داری از یه انسان دفاع میکنی؟ اونم تو؟ کسی که رئیس جنگل به حساب میاد؟ تو دیوونه ای...یه لحظه بهش فکر کن پسر، تاحالا خونشو چشیدی؟
بیا باهم شریک بشیمش.»
«عمرا، جینهو. عمرا اینکارو کنم، حق نداری طرفش بری فهمیدی؟»
که جینهو بدو بدو رفت طبقه ی بالا سراغ هواجین که پشت سرش دویدم، هواجین خواست از اتاق بیاد بیرون که جینهو محکم پرتش کرد روی زمین و خیمه زد روش و سرشو برد توی گردن هواجین، اما قبل از اینکه گازش بگیره، من لگد محکمی به کتفِ جینهو زدم که پرت شد اونور، سریع دست هواجین رو گرفتم و بلندش کردم و گفتم «برو بیرون از خونه، زودباش.»
هواجین بدو بدو رفت بیرون که جینهو یقه ی منو گرفت و مشتی به صورتم زد و فریاد زد «عوضیِ آشغال تو داری به خاندان خودت خیانت میکنی.»
لگد محکمی به شکمش زدم که پرت شد روی زمین و بدو بدو از خونه رفتم بیرون. دست هواجین رو گرفتم و دوتایی باهم بدو بدو فرار کردیم. توی راه، هواجین گفت «اون کی بود؟»
«بهترین دوستم. بعد از اینکه از اینجا بردمت بیرون باید برم دنبالش.»
«دوستت؟...یعنی..من برات مهم تر از....ولش کن»
وقتی دیدم حرفشو ادامه نداد، منم بحث نکردم. بعد از ۱ ساعت راه رفتن، بالاخره رسیدیم به شهر که هواجین معلوم بود خیلی خسته شده. آروم گفتم «میخوای یکم استراحت کنی؟»
«اگه بشه که...آره، حتما»
یکم نشستیم و استراحت کردیم...چند دقیقه بعد دوباره راه افتادیم. آروم گفتم « خب، اینم از شهر، میتونی بری خونه؟»
«راهو بلدم ولی...میشه باهام بیای؟»
یکم مکث کردم، بعد آروم گفتم «آره، حتما...بیا بریم»
راهو ادامه دادیم. ۴۵ دقیقه بعد، هواجین جلوی یه آپارتمانِ معمولی ولی قشنگ، وایساد. آروم پرسیدم «خونهت اینجاست؟»
«آره. باورم نمیشه بالاخره رسیدم.»
یهو برگشت و محکم بغلم کرد و گفت «ممنون. اگه تو نبودی، غیرممکن بود زنده بمونم...میتونم، یجوری برات جبران کنم؟»
یکم مکث کردم. بعد آروم بغلش کردم و گفتم «جبران کنی...؟ میتونی...یکم، یه مقدار خیلی کمی، از خونِ خودت بریزی توی یه شیشه ی کوچیک. شاید، بتونم اونجوری الکی به جینهو بگم تو رو کشتم، تا شاید بیخیالت بشه.»
«خونِ خودم؟...باشه ولی، فقط یکم...قبول؟»
«قبول.»
رفتیم داخل خونه که هواجین یه سرنگ کوچیک آورد. یکم خون از خودش گرفت و توی یه شیشه ی کوچیک ریخت و داد بهم. نمیدونم چرا اما دلم براش سوخته بود. آروم بغلش کردم و سرشو بوسیدم و گفتم «ممنون، و..ببخشید اگه توی این مدت اذیت شدی.»
«نه، اذیت نشدم. خیلی هم خوشگذشت، ممنون. راستی، اگه دوباره اومدی اینجا، میشه اون گردنبنده که شکل صلیب بود و سرمهای بود رو هم (با لحن مظلومانهتری ادامه داد) بیاری برا من؟ خیلی قشنگ بود.»
لبخندی زدم و گفتم «آره دخترکوچولو، میارمش برای خودت.»
«مرسییی♡»
«خواهش..هواجین، بنظرم من باید دیگه برم...پس...»
«اوه، حق با توئه. مراقب خودت باش، دلم برات تنگ میشه.»
با این حرفش محکم بغلم کرد.
آروم دستامو دورش حلقه کردم و گفتم «منم دلم برات تنگ میشه فسقلی. فعلا خداحافظ.»
«خداحافظ.»
شیشه روگذاشتم توی جیبم، از خونه اومدم بیرون و به سمت جنگل حرکت کردم...
___
✨️『 𝚆𝚒𝚕𝚕𝚒𝚊𝚖 』⛓️
#fallow #Like #comment #fic #scenario
- ۲.۲k
- ۱۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط