My professor
My professor
Chapter:2
Part:6
جونگ کوک:تو هیچ همکاری ای با باند تونی مونتانا نداشتی و مقصر هیچکدوم از اینا نیستی . همش گردن منه ... حالا لطفا به هیچی فکر نکن و سعی کن استراحت کنی ... تمام چیزایی که بابتشون مضطربی... الف تا واو اش رو دوش منه بسپرش به من و زندگیتو بکن.
سرشونه های ورزیدهی اش رو تو اون کت مشکی رنگ نگاه کردم
شک ندارم مظلوم ترین مرد دنیا کنارم رو زمین نشسته
هیزل :هیچیو نمیزارم تنهایی به دوش بکشی
دست داغ و کوچیکم رو توی دستش گرفت و بوسه ای روش زد
جونگکوک :من تو رو هم به دوش میگیرم ... درد و بلاتم به جون میخرم تو فقط سعی کن خوب بشی درستش میکنم... از راهی که هیچکدوممون آسیب نبینیم.
جونگکوک:تا به حال بهت هیچ قولی ندادم ... مگه نه؟ ... اما امشب ... همینجا ... اینو بهت قول میدم. یه روز درستش میکنم هیزل .
تنها نیرویی که میتونست اینطور دل بی قرار منو اروم بکنه، لحن قاطعانه جونگ کوک بود.
کشش شدیدی رو تو قلبم حس میکردم که اون پسر تنها و بی پناهو محکم بغل کنم .
اما بیماری به جسمم این اجازه رو نمیداد ....
دو تقه ی آروم به در اتاق خورد
جونگ کوک نگاهشو برای لحظه ای ازم گرفت و بعد یقه ی پیراهنمو مرتب کرد و موهای خیسمو پشت گوشم فرستاد ...
جونگکوک رفت درو باز کنه و با مرد غریبه ای برگشت ...
مردی میانسال قد بلند و باوقار با موهای نقره ای که با دقت شونه شده بودن،تنش کت و شلواری طوسی و اتوکشیده بود با یه روان نویس مشکی و براق توی جیبش چرمی که همرنگ کفشای گرون قیمتش بود رو کنار قامتش نگه داشته بود و توی نگاهش تسلط و آرامشی که از سالها تجربه ناشی میشد موج میزد
«جانگ هیون-وو» از دوستان قدیمی جونگ کوک و پزشک شخصی اون ... با لبخندی گرم و دستی که برای سلام دراز میشد وارد اتاق شد
هیون وو:سالم به نظر میرسی استاد
جئون دستی به پشت گردنش کشید و با دست دیگش به مرد سلام کرد.
جونگکوک:حال دخترم خوب نیست
پزشک بدون اینکه سوال عجیبی بپرسه به تخت نزدیک شد و در حالی که ساک تو دستشو رو دراور میزاشت ، چشمای خمارمو نگاه کرد
جئون دست به سینه گوشه ای ایستاد و جانگ قبل از اینکه ساک رو باز کنه یک بار دیگه جونگ کوک رو نگاه کرد
هیون وو:اجازه ی معاینه میدید ؟
جونگ کوک:هر کار لازمه انجام بده
به جای ،من از جونگ کوک اجازه گرفته بود
ظاهرا عالم و آدم میخواستن بهم بفهمونن اجازه ام دست کیه....
ادامه دارد....
بچها امروز واقعا حال خوبی نداشتم و این سه پارت هم به زور نوشتم
بابت این همه تاخیر ببخشید
شرایط برای پارت بعد:
(شامل هر سه پارت میشه)
لایک:۹۵
کامنت:هر چقدر که دوست دارید
#رمان #فیک #فیکشن
Chapter:2
Part:6
جونگ کوک:تو هیچ همکاری ای با باند تونی مونتانا نداشتی و مقصر هیچکدوم از اینا نیستی . همش گردن منه ... حالا لطفا به هیچی فکر نکن و سعی کن استراحت کنی ... تمام چیزایی که بابتشون مضطربی... الف تا واو اش رو دوش منه بسپرش به من و زندگیتو بکن.
سرشونه های ورزیدهی اش رو تو اون کت مشکی رنگ نگاه کردم
شک ندارم مظلوم ترین مرد دنیا کنارم رو زمین نشسته
هیزل :هیچیو نمیزارم تنهایی به دوش بکشی
دست داغ و کوچیکم رو توی دستش گرفت و بوسه ای روش زد
جونگکوک :من تو رو هم به دوش میگیرم ... درد و بلاتم به جون میخرم تو فقط سعی کن خوب بشی درستش میکنم... از راهی که هیچکدوممون آسیب نبینیم.
جونگکوک:تا به حال بهت هیچ قولی ندادم ... مگه نه؟ ... اما امشب ... همینجا ... اینو بهت قول میدم. یه روز درستش میکنم هیزل .
تنها نیرویی که میتونست اینطور دل بی قرار منو اروم بکنه، لحن قاطعانه جونگ کوک بود.
کشش شدیدی رو تو قلبم حس میکردم که اون پسر تنها و بی پناهو محکم بغل کنم .
اما بیماری به جسمم این اجازه رو نمیداد ....
دو تقه ی آروم به در اتاق خورد
جونگ کوک نگاهشو برای لحظه ای ازم گرفت و بعد یقه ی پیراهنمو مرتب کرد و موهای خیسمو پشت گوشم فرستاد ...
جونگکوک رفت درو باز کنه و با مرد غریبه ای برگشت ...
مردی میانسال قد بلند و باوقار با موهای نقره ای که با دقت شونه شده بودن،تنش کت و شلواری طوسی و اتوکشیده بود با یه روان نویس مشکی و براق توی جیبش چرمی که همرنگ کفشای گرون قیمتش بود رو کنار قامتش نگه داشته بود و توی نگاهش تسلط و آرامشی که از سالها تجربه ناشی میشد موج میزد
«جانگ هیون-وو» از دوستان قدیمی جونگ کوک و پزشک شخصی اون ... با لبخندی گرم و دستی که برای سلام دراز میشد وارد اتاق شد
هیون وو:سالم به نظر میرسی استاد
جئون دستی به پشت گردنش کشید و با دست دیگش به مرد سلام کرد.
جونگکوک:حال دخترم خوب نیست
پزشک بدون اینکه سوال عجیبی بپرسه به تخت نزدیک شد و در حالی که ساک تو دستشو رو دراور میزاشت ، چشمای خمارمو نگاه کرد
جئون دست به سینه گوشه ای ایستاد و جانگ قبل از اینکه ساک رو باز کنه یک بار دیگه جونگ کوک رو نگاه کرد
هیون وو:اجازه ی معاینه میدید ؟
جونگ کوک:هر کار لازمه انجام بده
به جای ،من از جونگ کوک اجازه گرفته بود
ظاهرا عالم و آدم میخواستن بهم بفهمونن اجازه ام دست کیه....
ادامه دارد....
بچها امروز واقعا حال خوبی نداشتم و این سه پارت هم به زور نوشتم
بابت این همه تاخیر ببخشید
شرایط برای پارت بعد:
(شامل هر سه پارت میشه)
لایک:۹۵
کامنت:هر چقدر که دوست دارید
#رمان #فیک #فیکشن
- ۵۶۴
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط