گرگ هر شب به شکار میرفت و بی آنکه چیزی شکار کند باز میگشت

گرگ هر شب به شکار میرفت و بی آنکه چیزی شکار کند باز میگشت...
‏
ﺷﺒﯽ ﮔــــﺮگ را ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺩﯾﺪﻡ…
ﺑﺎ ﻻﺷﻪ ﯾﮏ ﺁﻫﻮ ﺩﺭ ﺩﻫﺎﻥ ﺑﻪ ﮔﻠﻪ ﺁمد…!

ﮔﺮﮒﻫﺎﯼ ﮔﻠﻪ ﺷﺎﺩ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺷﮑﺎﺭ از او
ﭘﺮﺳﯿﺪند:
ﭼﺮﺍ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﮔــــــــﺮﮒ…؟!!

گرگ ﮔﻔﺖ:
شبی در ﺳﯿﺎﻫﯽ بیابان
ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻡ…؛
ﺩﻟﻢ ﺭﺍ
ﺭﺑﻮد…!!!!
هر شب به خواست پایم که نه،
به تمنای
"دلم"
میرفتم تا تماشایش کنم...!

اما امشب محو او بودم
که ﺷﻨﯿﺪﻡ ﺻﺪﺍﯼ ﺳﮕﺎﻥ ﻭﻟﮕﺮﺩ ﺭﺍ…!
ﺩﻭﯾﺪم،
ﭘﺮﯾﺪم،
زﯾﺮ ﮔﻠﻮﯾﺶ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻢ
ﻭ ﺩﺭﯾﺪمش…!!!!!

آنچنان ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺷﺘﻢ
که ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻢ
"سهم دلم"
ﻧﺼﯿﺐ "ﺳﮕﺎﻥ ﻭﻟﮕﺮﺩ" ﺷﻮﺩ…!!

و اینچنین است دوست داشتنِ "من"……
دیدگاه ها (۱۰)

باز هم جمعه و این حال خرابمباز هم جمعه و این چشم پرآبمباز هم...

روز به یاد ماندنی بود

wwWWWww

ooOOOooo

گرگ هر شب به شکار میرفت و بی آنکه چیزی شکار کند باز میگشت!ﺷﺒ...

گرگ هر شب به شکار میرفت و بی آنکه چیزی شکار کند باز میگشت .....

گرگ هر شب به شکار میرفت و بی آنکه چیزی شکار کند باز میگشت .....

گرگ هر شب به شکار میرفت و بی آنکه چیزی شکار کند باز میگشت .....

گرگ هر شب به شکار میرفت و بی آنکه چیزی شکار کند باز میگشت......

گرگ هر شب به شکار میرفت و بی آنکه چیزی شکار کند باز میگشت......

گرگ هر شب به شکار میرفت و بی آنکه چیزی شکار کند باز میگشت......

گرگ هر شب به شکار میرفت و بی آنکه چیزی شکار کند باز میگشت......

گرگ هر شب به شکار میرفت و بی آنکه چیزی شکار کند باز میگشت......

گرگ هر شب به شکار میرفت و بی آنکه چیزی شکار کند باز میگشت......

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط