نورِ کمسوی غروب از پنجرهی خوابگاه کلاس 1-A به داخل میت
نورِ کمسوی غروب از پنجرهی خوابگاه کلاس 1-A به داخل میتابید و ذرات غبار را در هوا به رقص درآورده بود. ایزوکو میدوریا، در حالی که دفترچهی یادداشتش را روی میز رها کرده بود، با چهرهای درهمرفته به دستانش نگاه میکرد؛ دستانش هنوز هم لرزش خفیفی از تمرینات سنگین آن روز داشتند.
صدای تقهای آرام به در، او را از افکارش بیرون کشید. قبل از اینکه ایزوکو پاسخی بدهد، در باز شد و کاتسوکی باکوگو با همان اخم همیشگیاش وارد شد. او بطری آبمعدنیاش را با بیحوصلگی روی میز پرت کرد و به دیوار تکیه داد.
ایزوکو با تعجب پرسید: «کاچان؟ چیزی شده؟»
باکوگو نگاهش را به پنجره دوخت، انگار میخواست از دیدن چشمان سبز و پرسشگر ایزوکو فرار کند. با صدای بم و خشداری گفت: «اون ضربهی آخر… احمقانه بود. اگر تکیهگاه پات رو عوض نکرده بودی، مچت خورد میشد.»
ایزوکو لبخند محجوبی زد. «ممنون که حواست بود… باز هم.»
باکوگو سکوت کرد. سکوتی که این بار سنگین نبود، بلکه بوی نزدیکی میداد. او ناگهان از دیوار جدا شد و چند قدم به سمت ایزوکو برداشت. ایزوکو ناخودآگاه عقب نشست تا اینکه کمرش به میز برخورد کرد. باکوگو دستش را کنار سر ایزوکو روی میز گذاشت و راه فرار را بست. نفسهای گرمش به صورت ایزوکو میخورد.
باکوگو با لحنی که سعی میکرد جدی باشد اما در نهایت نرمتر از همیشه شنیده میشد، گفت: «دکو… این همه فداکاری برای محافظت از بقیه، یه روزی کارت رو میسازه. من نمیذارم کسی تو رو ازم بگیره، حتی خودت.»
چشمان ایزوکو گشاد شد. ضربان قلبش در گوشهایش میکوبید. او به چشمان قرمز و نافذ باکوگو خیره شد و در آن، چیزی فراتر از رقابت یا خشم دید؛ چیزی که مدتها بود هر دو از آن فرار میکردند.
ایزوکو با صدایی که به سختی شنیده میشد، گفت: «تو… نگران منی؟»
باکوگو پوزخندی زد، اما چشمانش دروغ نمیگفتند. او سرش را جلوتر آورد، طوری که پیشانیشان به هم مماس شد. «نه فقط نگران… نفلهی احمق.»
باکوگو بدون اینکه فرصتی برای فکر کردن به ایزوکو بدهد، فاصلهی باقیمانده را از بین برد و لبانش را به نرمی اما با اطمینان روی لبان او گذاشت. این بوسه، اعترافِ تمام دعواها، رقابتها و پیوندهای ناگسستنی بین آنها بود. ایزوکو دستش را به آرامی روی سینهی باکوگو گذاشت و حس کرد قلبِ او نیز، درست مثل خودش، با سرعتی باورنکردنی میتپد.
وقتی بالاخره از هم جدا شدند، هر دو نفسنفس میزدند. باکوگو در حالی که نگاهش را به سمت دیگری میچرخاند تا سرخی گوشهایش دیده نشود، زیر لب گفت: «حالا دیگه مالِ منی، فهمیدی؟»
ایزوکو خندهای از سرِ شادی و آرامش سر داد و دست باکوگو را در دست گرفت. «فهمیدم، کاچان.»
و در آن اتاقِ کوچک، زیر نورِ نارنجی غروب، تمام شک و تردیدهای گذشته جای خود را به اطمینانی گرم و تازه داد؛ جایی که دو قهرمان، بالاخره حقیقتِ قلبهایشان را پیدا کرده بودند.
صدای تقهای آرام به در، او را از افکارش بیرون کشید. قبل از اینکه ایزوکو پاسخی بدهد، در باز شد و کاتسوکی باکوگو با همان اخم همیشگیاش وارد شد. او بطری آبمعدنیاش را با بیحوصلگی روی میز پرت کرد و به دیوار تکیه داد.
ایزوکو با تعجب پرسید: «کاچان؟ چیزی شده؟»
باکوگو نگاهش را به پنجره دوخت، انگار میخواست از دیدن چشمان سبز و پرسشگر ایزوکو فرار کند. با صدای بم و خشداری گفت: «اون ضربهی آخر… احمقانه بود. اگر تکیهگاه پات رو عوض نکرده بودی، مچت خورد میشد.»
ایزوکو لبخند محجوبی زد. «ممنون که حواست بود… باز هم.»
باکوگو سکوت کرد. سکوتی که این بار سنگین نبود، بلکه بوی نزدیکی میداد. او ناگهان از دیوار جدا شد و چند قدم به سمت ایزوکو برداشت. ایزوکو ناخودآگاه عقب نشست تا اینکه کمرش به میز برخورد کرد. باکوگو دستش را کنار سر ایزوکو روی میز گذاشت و راه فرار را بست. نفسهای گرمش به صورت ایزوکو میخورد.
باکوگو با لحنی که سعی میکرد جدی باشد اما در نهایت نرمتر از همیشه شنیده میشد، گفت: «دکو… این همه فداکاری برای محافظت از بقیه، یه روزی کارت رو میسازه. من نمیذارم کسی تو رو ازم بگیره، حتی خودت.»
چشمان ایزوکو گشاد شد. ضربان قلبش در گوشهایش میکوبید. او به چشمان قرمز و نافذ باکوگو خیره شد و در آن، چیزی فراتر از رقابت یا خشم دید؛ چیزی که مدتها بود هر دو از آن فرار میکردند.
ایزوکو با صدایی که به سختی شنیده میشد، گفت: «تو… نگران منی؟»
باکوگو پوزخندی زد، اما چشمانش دروغ نمیگفتند. او سرش را جلوتر آورد، طوری که پیشانیشان به هم مماس شد. «نه فقط نگران… نفلهی احمق.»
باکوگو بدون اینکه فرصتی برای فکر کردن به ایزوکو بدهد، فاصلهی باقیمانده را از بین برد و لبانش را به نرمی اما با اطمینان روی لبان او گذاشت. این بوسه، اعترافِ تمام دعواها، رقابتها و پیوندهای ناگسستنی بین آنها بود. ایزوکو دستش را به آرامی روی سینهی باکوگو گذاشت و حس کرد قلبِ او نیز، درست مثل خودش، با سرعتی باورنکردنی میتپد.
وقتی بالاخره از هم جدا شدند، هر دو نفسنفس میزدند. باکوگو در حالی که نگاهش را به سمت دیگری میچرخاند تا سرخی گوشهایش دیده نشود، زیر لب گفت: «حالا دیگه مالِ منی، فهمیدی؟»
ایزوکو خندهای از سرِ شادی و آرامش سر داد و دست باکوگو را در دست گرفت. «فهمیدم، کاچان.»
و در آن اتاقِ کوچک، زیر نورِ نارنجی غروب، تمام شک و تردیدهای گذشته جای خود را به اطمینانی گرم و تازه داد؛ جایی که دو قهرمان، بالاخره حقیقتِ قلبهایشان را پیدا کرده بودند.
- ۱۹۷
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط