اسم رمان انتخاب نکردم
اسم رمان : انتخاب نکردم
پارت ۶
(از زبان راوی )
لیلی از صحبت با اون خانم میانسال یچیزی رو خیلی خوب فهمیده بود ،
اینکه در خطره!
اون خانم بدون اینکه بخواد حرف دیگه ای بزنه برگشت و رفت تا به کار های مغازش رسیدگی کنه ، لیلی هم متوجه شد که دیگه حرفی برای گفتن نمونده یا حداقل طرف مقابلش از دادن اطلاعات بیشتر خودداری میکنه ؛
پس بلند شد و رفت به دنبال برج .
توی کوچه و خیابون هایی که نمیشناختشون قدم برمی داشت ، قدم قدم رسید به یه خیابون بزرگ که داخلش همهمه ایجاد شده بود .
پیش خودش فکر کرد حتما اونجا خبریه که انقدر شلوغه پس تصمیم گرفت از کنار دیوارها به راه رفتنش ادامه بده .
همینطور که راه میرفت صدایی شنید ، یک نفر خطاب به فرد دیگه ای گفت:
" خبرای جدید رو شنیدی ؟ میگن قراره پادشاه بیاد و از این خیابون رد بشه ، حدودا چند دقیقه دیگه باید برسه "
اون فرد ناشناس گفت " پادشاه " و همین کافی بود تا لیلی متوجه بشه جایی که بهش اومده حکومتی سلطنتی داره ؛
توی این فکر ها بود که صدای نعل اسبی رو شنید که از دور بهش نزدیک میشد ، صبر کن ببینم ، نعل اسب ؟؟
اوه ، اره درسته . از یه حکومت سلطنتی بیشتر از این هم انتظار نمیره .
اون صدای نعل اسب نزدیک و نزدیک تر میشد تا اینکه اخر سر معلوم شد از یک کالسکه ست .
اما ، کالسکه ؟
اره عجب کالسکه ای ، لیلی تا حالا همچین چیزی به عمرش ندیده بود و در وصف چیزی که جلوش بود فقط و فقط کلمه ی " باشکوه " به ذهنش میومد
یه کالسکه ی بزرگ که چندین تا اسب سفید اون رو میکشیدن و پشت سرشون سرباز هایی که بعضیاشون پیاده بودن و بعضیاشون سوار بر اسب هایی سیاه ، اونها با هماهنگی زیادی حرکت میکردن و همین باعث شده بود لیلی کلمه ی " باشکوه " رو بهشون نسبت بده اما ، الان وقت این فکر ها نبود .
اون کالسکه وقتی به جمعیت انبوه مردم نزدیک شد سرعت خودش رو کم کرد ، تمام مردمی که اونجا حضور داشتند یکی یکی برای ادای احترام به فردی که داخل کالسکه ست زانو میزدند و راه رو براش باز میکردند.
با اطمینان میتونم بگم اگه شما هم در اون موقعیت بودید مثل بقیه زانو میزدید تا جلب توجه نشه .
پس همونطوری که از هر کسی انتظار میره لیلی زانو زد تا همرنگ جماعت بشه ، اما نمیدونست که کجای کار رو اشتباه کرده
چون ...
ادامه دارد .......
☆☆☆☆☆☆
لایک و کامنت فراموش نشه 💫
پارت ۶
(از زبان راوی )
لیلی از صحبت با اون خانم میانسال یچیزی رو خیلی خوب فهمیده بود ،
اینکه در خطره!
اون خانم بدون اینکه بخواد حرف دیگه ای بزنه برگشت و رفت تا به کار های مغازش رسیدگی کنه ، لیلی هم متوجه شد که دیگه حرفی برای گفتن نمونده یا حداقل طرف مقابلش از دادن اطلاعات بیشتر خودداری میکنه ؛
پس بلند شد و رفت به دنبال برج .
توی کوچه و خیابون هایی که نمیشناختشون قدم برمی داشت ، قدم قدم رسید به یه خیابون بزرگ که داخلش همهمه ایجاد شده بود .
پیش خودش فکر کرد حتما اونجا خبریه که انقدر شلوغه پس تصمیم گرفت از کنار دیوارها به راه رفتنش ادامه بده .
همینطور که راه میرفت صدایی شنید ، یک نفر خطاب به فرد دیگه ای گفت:
" خبرای جدید رو شنیدی ؟ میگن قراره پادشاه بیاد و از این خیابون رد بشه ، حدودا چند دقیقه دیگه باید برسه "
اون فرد ناشناس گفت " پادشاه " و همین کافی بود تا لیلی متوجه بشه جایی که بهش اومده حکومتی سلطنتی داره ؛
توی این فکر ها بود که صدای نعل اسبی رو شنید که از دور بهش نزدیک میشد ، صبر کن ببینم ، نعل اسب ؟؟
اوه ، اره درسته . از یه حکومت سلطنتی بیشتر از این هم انتظار نمیره .
اون صدای نعل اسب نزدیک و نزدیک تر میشد تا اینکه اخر سر معلوم شد از یک کالسکه ست .
اما ، کالسکه ؟
اره عجب کالسکه ای ، لیلی تا حالا همچین چیزی به عمرش ندیده بود و در وصف چیزی که جلوش بود فقط و فقط کلمه ی " باشکوه " به ذهنش میومد
یه کالسکه ی بزرگ که چندین تا اسب سفید اون رو میکشیدن و پشت سرشون سرباز هایی که بعضیاشون پیاده بودن و بعضیاشون سوار بر اسب هایی سیاه ، اونها با هماهنگی زیادی حرکت میکردن و همین باعث شده بود لیلی کلمه ی " باشکوه " رو بهشون نسبت بده اما ، الان وقت این فکر ها نبود .
اون کالسکه وقتی به جمعیت انبوه مردم نزدیک شد سرعت خودش رو کم کرد ، تمام مردمی که اونجا حضور داشتند یکی یکی برای ادای احترام به فردی که داخل کالسکه ست زانو میزدند و راه رو براش باز میکردند.
با اطمینان میتونم بگم اگه شما هم در اون موقعیت بودید مثل بقیه زانو میزدید تا جلب توجه نشه .
پس همونطوری که از هر کسی انتظار میره لیلی زانو زد تا همرنگ جماعت بشه ، اما نمیدونست که کجای کار رو اشتباه کرده
چون ...
ادامه دارد .......
☆☆☆☆☆☆
لایک و کامنت فراموش نشه 💫
- ۱.۴k
- ۱۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط