GHOST HUNTING CLUB
GHOST HUNTING CLUB
باشگاه شکار ارواح
✦ پارت ۲۶ ✦
صدای جونگکوک در اتاق پیچید.
"من قاتل رو هم دیدم."
هیچکس حرف نزد.
حتی جیمین که همیشه برای شکستن سکوت چیزی میگفت، این بار ساکت مانده بود.
---
بورا آرام نزدیکتر رفت.
بورا : «جونگکوک... چی دیدی؟»
جونگکوک نگاهش را پایین انداخت.
انگار برگشتن به آن خاطره برایش سخت بود.
---
جونگکوک : «اون شب... من کوچیک بودم.»
مکث کرد.
جونگکوک : «یادم میاد توی راهرو گریه میکردم.»
بورا آرام گوش میداد.
جونگکوک : «هان سوآ اومد پیشم و گفت نترس.»
---
یونگی : «بعد چی شد؟»
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
جونگکوک : «بعد یه نفر اومد.»
---
جیمین : «چه کسی؟»
جونگکوک چشمهایش را بست.
جونگکوک : «چهرهش رو کامل یادم نیست.»
مکث کرد.
جونگکوک : «ولی صداشو یادمه.»
---
بورا : «چه صدایی؟»
جونگکوک آرام گفت:
جونگکوک : «صدای کسی که قبلاً میشناختم.»
---
همه شوکه شدند.
---
جیمین : «یعنی اون آدم... نزدیکت بوده؟»
جونگکوک : «آره.»
---
سکوت سنگینی افتاد.
چون حالا دیگر موضوع فقط یک روح نبود.
موضوع کسی بود که سالها حقیقت را پنهان کرده بود.
---
بورا دفتر هان سوآ را بست.
بورا : «ما باید حقیقت رو پیدا کنیم.»
جونگکوک : «اگه چیزی که پیدا میکنیم دردناک باشه چی؟»
---
بورا به او نگاه کرد.
بورا : «بازم باید بدونیم.»
---
برای چند لحظه نگاهشان به هم گره خورد.
جونگکوک چیزی نگفت.
اما برای اولین بار حس کرد شاید واقعاً کسی کنار او هست.
---
آن طرف اتاق...
جیمین و یونگی مشغول جمع کردن مدارک بودند.
جیمین : «تو هیچوقت نمیترسی؟»
یونگی : «میترسم.»
جیمین با تعجب نگاهش کرد.
جیمین : «تو؟»
---
یونگی : «فقط نشون نمیدم.»
جیمین چند ثانیه ساکت ماند.
بعد لبخند زد.
جیمین : «پس تو هم آدمی.»
یونگی : «خیلی خلاقانه کشف کردی.»
---
جیمین خندید.
و برای اولین بار...
یونگی هم لبخندش را پنهان نکرد.
---
شب...
جونگکوک دوباره به عکس قدیمی نگاه میکرد.
اما این بار یک چیز جدید متوجه شد.
پشت عکس یک نوشته کوچک بود.
---
"اگر حقیقت را میخواهی، به جایی برو که همه چیز شروع شد."
---
بورا که کنار او ایستاده بود پرسید:
بورا : «اونجا کجاست؟»
---
جونگکوک آرام جواب داد:
جونگکوک : «کلاس قدیمی هان سوآ.»
---
اما وقتی به آنجا رسیدند...
در کلاس باز بود.
در حالی که هیچکس کلید آن را نداشت.
---
روی تختهی کلاس یک جمله نوشته شده بود.
---
"جونگکوک... بالاخره برگشتی."
---
و کنار جمله...
یک عکس جدید قرار داشت.
---
عکسی که امروز گرفته شده بود.
---
چهار نفر داخل عکس بودند.
اما پشت سرشان...
یک نفر دیگر ایستاده بود.
ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
به خونین تو خماریییژیژژ
فردا صبح پارت می زارم باز این گفت پایان غیر عادی
باشگاه شکار ارواح
✦ پارت ۲۶ ✦
صدای جونگکوک در اتاق پیچید.
"من قاتل رو هم دیدم."
هیچکس حرف نزد.
حتی جیمین که همیشه برای شکستن سکوت چیزی میگفت، این بار ساکت مانده بود.
---
بورا آرام نزدیکتر رفت.
بورا : «جونگکوک... چی دیدی؟»
جونگکوک نگاهش را پایین انداخت.
انگار برگشتن به آن خاطره برایش سخت بود.
---
جونگکوک : «اون شب... من کوچیک بودم.»
مکث کرد.
جونگکوک : «یادم میاد توی راهرو گریه میکردم.»
بورا آرام گوش میداد.
جونگکوک : «هان سوآ اومد پیشم و گفت نترس.»
---
یونگی : «بعد چی شد؟»
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
جونگکوک : «بعد یه نفر اومد.»
---
جیمین : «چه کسی؟»
جونگکوک چشمهایش را بست.
جونگکوک : «چهرهش رو کامل یادم نیست.»
مکث کرد.
جونگکوک : «ولی صداشو یادمه.»
---
بورا : «چه صدایی؟»
جونگکوک آرام گفت:
جونگکوک : «صدای کسی که قبلاً میشناختم.»
---
همه شوکه شدند.
---
جیمین : «یعنی اون آدم... نزدیکت بوده؟»
جونگکوک : «آره.»
---
سکوت سنگینی افتاد.
چون حالا دیگر موضوع فقط یک روح نبود.
موضوع کسی بود که سالها حقیقت را پنهان کرده بود.
---
بورا دفتر هان سوآ را بست.
بورا : «ما باید حقیقت رو پیدا کنیم.»
جونگکوک : «اگه چیزی که پیدا میکنیم دردناک باشه چی؟»
---
بورا به او نگاه کرد.
بورا : «بازم باید بدونیم.»
---
برای چند لحظه نگاهشان به هم گره خورد.
جونگکوک چیزی نگفت.
اما برای اولین بار حس کرد شاید واقعاً کسی کنار او هست.
---
آن طرف اتاق...
جیمین و یونگی مشغول جمع کردن مدارک بودند.
جیمین : «تو هیچوقت نمیترسی؟»
یونگی : «میترسم.»
جیمین با تعجب نگاهش کرد.
جیمین : «تو؟»
---
یونگی : «فقط نشون نمیدم.»
جیمین چند ثانیه ساکت ماند.
بعد لبخند زد.
جیمین : «پس تو هم آدمی.»
یونگی : «خیلی خلاقانه کشف کردی.»
---
جیمین خندید.
و برای اولین بار...
یونگی هم لبخندش را پنهان نکرد.
---
شب...
جونگکوک دوباره به عکس قدیمی نگاه میکرد.
اما این بار یک چیز جدید متوجه شد.
پشت عکس یک نوشته کوچک بود.
---
"اگر حقیقت را میخواهی، به جایی برو که همه چیز شروع شد."
---
بورا که کنار او ایستاده بود پرسید:
بورا : «اونجا کجاست؟»
---
جونگکوک آرام جواب داد:
جونگکوک : «کلاس قدیمی هان سوآ.»
---
اما وقتی به آنجا رسیدند...
در کلاس باز بود.
در حالی که هیچکس کلید آن را نداشت.
---
روی تختهی کلاس یک جمله نوشته شده بود.
---
"جونگکوک... بالاخره برگشتی."
---
و کنار جمله...
یک عکس جدید قرار داشت.
---
عکسی که امروز گرفته شده بود.
---
چهار نفر داخل عکس بودند.
اما پشت سرشان...
یک نفر دیگر ایستاده بود.
ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
به خونین تو خماریییژیژژ
فردا صبح پارت می زارم باز این گفت پایان غیر عادی
- ۵۶۷
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط