تهیونگ

🍂𝕸𝖞 𝖇𝖊𝖑𝖔𝖛𝖊𝖉 𝖛𝖆𝖒𝖕𝖎𝖗𝖊🍂: 𝕻¹²
•تهیونگ

رفتیم بیرون و یه گشتی تو جنگل زدیم و بعد از چند ساعت، جین‌هو بالاخره خسته شد. از هم خداحافظی کردیم که اون رفت خونه ی خودش و منم رفتم.

>>> ۱۰ دقیقه بعد <<<

رسیدم خونه. همه چی به هم ریخته بود. در خونه رو بستم و نشستم وسط خونه.
«لعنتی. چرا یه انسان باید بتونه منو اینجوری به هم بریزه؟ولی خب، هواجین. تا کِی قراره حسمو نسبت بهش مخفی کنم؟ ولی خوشگله. نه بابا، چی داری میگی تهیونگ. اون یه آدمه. تو یه خون‌آشامی. هیچ جوره باهم جور در نمیاید‌.»

مکث کرد

«منطق من فرق داره. من با قوانین خودم زندگی میکنم.»

•راوی

از جاش بلند شد و رفت سمت کشوی گردنبندها. یه گردنبند که یه سنگ مستطیل شکل کوچیک و قیمتی بود و روش نوشته ی
" Little princess♡ "
(پرنسس کوچولو)
بود. گردنبند رو برداشت، گذاشت توی جیبش و راه افتاد سمت شهر. سمت خونه ی یه انسان. همون انسانی که‌ زندگی یه خون‌آشام رو عوض کرده بود. انسانی که حالا، شده بود تمام فکر و زندگی‌ یه خون‌آشام...
کسی‌ چی میدونست؟ شاید می‌رفت تا به دخترک اعتراف کنه. شاید فقط برای دیدنش ‌و حرف زدن باهاش می‌رفت. شاید، حتی خودشم نمیدونست کجا داره می‌ره. فقط داشت می‌رفت سمت خونه ی توریستی که چیزهایی رو دیده بود که‌ نباید می‌دید.
یکی دو ساعت بعد، بالاخره رسید. پشت در خونه ایستاد‌. تردید داشت که زنگ بزنه یا نه. بالاخره جرئتشو پیدا کرد و زنگ زد. دختر در رو باز کرد که با دیدن تهیونگ، لبخندی زد.

•هواجین

لباسامو عوض کرده بودم و رفته بودم سر گوشی که یکی زنگ در رو زد. رفتم در رو باز کردم و دیدم خودشه. لعنتی، خطرناکترین و جذاب‌ترین موجودی که به عمرم دیدم. خون‌آشام محبوب من بود. تهیونگ. کسی‌ که حتی نمیدونست من عاشقش شدم. چرا باید عاشقش یه خون‌آشام بشم؟..‌.

___

شرمنده نبودم، مسدود شده بودم.
این چند روز چندتا پارت میذارم 💫✨️
✨️『 𝚆𝚒𝚕𝚕𝚒𝚊𝚖 』⛓️

#fallow‌ #Like #comment #fic #scenario
دیدگاه ها (۰)

🍂𝕸𝖞 𝖇𝖊𝖑𝖔𝖛𝖊𝖉 𝖛𝖆𝖒𝖕𝖎𝖗𝖊🍂: 𝕻¹¹•تهیونگشیشه رو گذاشتم توی جیبم و بر...

🍂𝕸𝖞 𝖇𝖊𝖑𝖔𝖛𝖊𝖉 𝖛𝖆𝖒𝖕𝖎𝖗𝖊🍂: 𝕻¹⁰•تهیونگ ۰۹:۴۵خواستم بیرون رو‌ چ...

🍂𝕸𝖞 𝖇𝖊𝖑𝖔𝖛𝖊𝖉 𝖛𝖆𝖒𝖕𝖎𝖗𝖊🍂: 𝕻⁹•تهیونگ ۰۹:۱۳بنظرم، هواج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط