باز حواسم نبود

باز حواسم نبود
دو فنجان چای ریختم
و از تو چه پنهان
چنان درگیر خیال تو بودم
که هر دو سرد گشت...
دیدگاه ها (۲)

....

....

بـا کــــســـیرابــطـه " احــســاســـی "بر قـــرار کـــنکـــ...

....

جایی بین آغوشِ باز مرگ و آغوش بسته ی زندگی پنهان شده بودم:))...

عصر جمعه، دلچسب میشودوقتی که تو، بنشینی کنارِ مننگاهت کنم، ب...

اگر تو افسانه من باشی...من روزی به تو باز خواهم گشت 🤍..

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط