دستاشو مشت کرده بود............

دستاشو مشت کرده بود............




پرسيدم توي مشتت چيه............؟





گفت:خودت نگاه کن...........




دستاشو گرفتم و آروم باز کردم...............



توي دستاش چيزي نبود............!





گفتم چيزي نيست که..............




دستامو که توي دستاش بود فشرد....................



گفت:نبود ولي حالا هست...............




دستام گرم شد.....................



و او لبخند زد.......................♥♥♥
دیدگاه ها (۷)

بعد از رفتن تو................ فقط من مانده ام و روزهايي ك...

ديدي تا حالا اگر کسي رو دوست داشته باشي دلت نمياد اذيتش کني....

بيا با هم در پاییزی عاشقانه, قدم برداريم با هم......... ...

لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم....... تا بخوانی و بف...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۶۶به زور و خیلی اروم گفتم منو...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۵۴نفسم رو فوت کردم بیرون این ...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۴۷با شرم شادي لبخند زدم.. برا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط