True Love③③

True Love③③

صبح
وسایلم رو جمع کردم و از خونه زدم بیرون
تهیونگ: ا/ت
ا/ت: تو اینجا چیکار میکنی؟
تهیونگ: آقاجون گفت صبح زود بیام تنها نباشی کجا میری؟
ا/ت: ها؟ هیچی
تهیونگ: میخواستی بیای خونه ی من بیا بریم
چمدونم رو گذاشت توی ماشین و رفتیم نشستیم
تهیونگ: عزیزم دیشب زنگ زدم گوشیت خاموش بود نگرانت بودم کجا بودی؟
ا/ت: خونه تهیونگ حوصله ندارم میشه سوال نپرسی
تهیونگ: باشه ببخشید..
به تهیونگ زل زدم چشمام پر از اشک شد
تهیونگ: چیشده قربونت بشم
ماشین رو نگه داشت
ا/ت: هیچی داشتم به این فکر میکردم که اگر یه روز نباشم تو میری ازدواج کنی؟
تهیونگ: چی؟ ازدواج؟ یعنی چی زبونت رو گاز بگیر ما تا ۱۰۰سالگی باهمیم
ا/ت: باشه
تهیونگ: این سوال های عجیب و غریب چیه میپرسی دیوونه شدی
ا/ت: میشه فعلا ازدواج نکنیم؟
تهیونگ: چرا؟
ا/ت: چون وقتی که من مردم اسمم تو شناسنامت نباشه بتونی به زنت دروغ بگی که کسی تو زندگیت نبوده
تهیونگ: ا/ت دوباره دیوونه شدی این ها چیه میگی؟
ا/ت: نمیدونم حس میکنم میخوام بمیرم
تهیونگ: حس نکن
ا/ت: چشم..

دو هفته بعد..
تهیونگ: چرا شام نمیخوری؟ این دو هفته درست حرف نزدی ا/ت به من بگو چیشده
ا/ت: هیچی
یه چیزی رسید به ذهنم قبل از اینکه به تهیونگ بگم ازم جدا بشه..
ا/ت: باید برم جایی برمیگردم
دستم رو گرفت
تهیونگ: من نمیذارم بری جایی
ا/ت: گفتم زودبرمیگردم
تهیونگ: بگو جان مامان جون و آقاجون
ا/ت: جان مامان جون و آقاجون
تهیونگ: آفرین صبر کن خودم میبرمت
ا/ت: گفتم زود برمیگردم..
یادم میاد تهیونگ بهم گفته بود که داداشش یه بار داره که زیاد دور از خونش نیست یه تاکسی گرفتم و رفتم شاید داداش تهیونگ بتونه کسی باشه که راحت از تهیونگ جدا بشم و فکر کنه دیگه دوسش ندارم..

چند دقیقه بعد
رسیدم و نگاهی به تابلو بالا کردم
بار: عاشق ماه moon love
مدیریت: کیم سونگ
رفتم داخل
👩🏻: بفرمایید چی میل دارین؟
ا/ت: با آقای کیم کار دارم
سونگ: بفرمایید
ا/ت: سلام
سونگ: به به ببین کی اینجاست بانو پارک
ا/ت با پای خودت اومدی اینجا
ا/ت: یه پیشنهاد برات دارم یه پیشنهاد عالی
سونگ: بگو
ا/ت: میشه قبلش بشینیم
سونگ: البته بانو چه نوشیدنی میخوری
ا/ت: یه شراب
سونگ: چه نوع شرابی؟
ا/ت: فرق نداره
سونگ: چشم..
ا/ت: تو زندگی فهمیدم نباید یک دقیقه از عمر هم حرف های الکی زد پس میرم سر اصل مطلب بیا ازدواج کنیم
سونگ: بله؟
ا/ت: حقیقتش چند ماه پیش هرروز دنبالم بودی اما ناپدید شدی نگرانت شدم گفتم کجا رفتی بعد فهمیدم نتونستی چیزی که مامانت خواست رو انجام بدی شرکت رو ازت گرفت و تو موندی و این بار پس اومدم کمکت کنم بیا یه کاری کنیم بیا ازدواج کنیم که مامانت بهت افتخار کنه و شرکت رو بهت بده و منم به خواستم برسم
سونگ: چطور میتونم اعتماد کنم
ا/ت: قرارداد مینویسیم اگر غیر از این بود هرکاری بگی میکنم
سونگ: من دوست دختر دارم
ا/ت: من نگفتم ازدواجی که ثبت بشه ازدواجی که فقط بقیه فکر کنند ازدواجه بخاطر آینده ی خودت و دوست دخترت اینکارو بکن
سونگ: حلقه ی داداش تو دستته این حرف رو میزنی
حلقه رو از دستم آوردم بیرون
ا/ت: اینم حلقه ی داداشت الان میخوام حلقه ی تو تو انگشتم باشه هستی یا نه؟
سونگ: خیلی وسوسه کنندست اما نمیشه اعتماد کرد
ا/ت: خودت قرارداد رو بنویس خودم پایینش رو امضا میکنم
سونگ: حالا شد باشه قبول میکنم
ا/ت: عالیه..

(یه چیز بگم قبل از اینکه این فیک تمام کنه این فیک خیلی طولانی بود اما من هرچی گذاشتم ویسگون موافقت نکرد خیلی قشنگ نوشته بودم🥺مجبور شدم تغییرش بدم... و فیک فقط چند پارت دیگه به پایان برسه)
دیدگاه ها (۱۱)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط