سوزی با لبخندی ساختگی وارد شد، اما در چشمانش ردی از تردید

سوزی با لبخندی ساختگی وارد شد، اما در چشمانش ردی از تردید و حسادت دیده می‌شد.
– فقط اومدم مطمئن شم ناراحت نشدی، آخه نمی‌خواستم اون سؤال باعث بشه حال بدی پیدا کنی...

آسا که هنوز اثر بازی و حرف‌ها در چهره‌اش پیداست، با صدایی آرام گفت:
– اشکالی نداره، فقط یه بازی بود دیگه... من ناراحت نشدم.

سوزی نگاهی کوتاه به اطراف اتاق انداخت، بعد با لحن ملایمی ادامه داد:
– خب، خوشحالم که حالت خوبه... شب خوبی داشته باشی عزیزم.

و با لبخندی نصفه‌نیمه از اتاق بیرون رفت، اما ذهنش پر از فکرهایی بود که آسا هیچ‌وقت قرار نبود بداند.
دیدگاه ها (۱)

جیمین: اسا لباساتو عوض کن بیا بخوابیم اسا: باشه اسا رفت سمت ...

🖤نگاهی به اتاق تهیونگ)سوزی لباس خواب نرمی به رنگ یاسی به تن ...

جیمین دستش را آرام بالا آورد، قدرت ملایمش مثل نسیمی گرم در ن...

جیمین دستش را آرام بالا آورد، قدرت ملایمش مثل نسیمی گرم در ن...

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

شعله های حسادت در قلب تومان پارت 11

The pulse of darkness: Black sunrise

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط