سوزی با لبخندی ساختگی وارد شد، اما در چشمانش ردی از تردید
سوزی با لبخندی ساختگی وارد شد، اما در چشمانش ردی از تردید و حسادت دیده میشد.
– فقط اومدم مطمئن شم ناراحت نشدی، آخه نمیخواستم اون سؤال باعث بشه حال بدی پیدا کنی...
آسا که هنوز اثر بازی و حرفها در چهرهاش پیداست، با صدایی آرام گفت:
– اشکالی نداره، فقط یه بازی بود دیگه... من ناراحت نشدم.
سوزی نگاهی کوتاه به اطراف اتاق انداخت، بعد با لحن ملایمی ادامه داد:
– خب، خوشحالم که حالت خوبه... شب خوبی داشته باشی عزیزم.
و با لبخندی نصفهنیمه از اتاق بیرون رفت، اما ذهنش پر از فکرهایی بود که آسا هیچوقت قرار نبود بداند.
– فقط اومدم مطمئن شم ناراحت نشدی، آخه نمیخواستم اون سؤال باعث بشه حال بدی پیدا کنی...
آسا که هنوز اثر بازی و حرفها در چهرهاش پیداست، با صدایی آرام گفت:
– اشکالی نداره، فقط یه بازی بود دیگه... من ناراحت نشدم.
سوزی نگاهی کوتاه به اطراف اتاق انداخت، بعد با لحن ملایمی ادامه داد:
– خب، خوشحالم که حالت خوبه... شب خوبی داشته باشی عزیزم.
و با لبخندی نصفهنیمه از اتاق بیرون رفت، اما ذهنش پر از فکرهایی بود که آسا هیچوقت قرار نبود بداند.
- ۶.۵k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط