مسابقۀ «زن» با «شیطان»[طنز اجتماعی!]:

مسابقۀ «زن» با «شیطان»[طنز اجتماعی!]:


گویند روزی یک زن و شیطان بر سر فتانت و وسوسه آفرینی با هم مسابقه گذاشتند.
زن به شیطان گفت : «آیا آن مرد خیاط را می بینی ؟ آیا می توانی بروی وسوسه اش کنی تا همسرش را طلاق دهد ؟ »
شیطان گفت: « آری و این کار بسیار آسان است ! »
سپس شیطان به سوی مرد خیاط رفت و بهر طریقی سعی کرد او را وسوسه کند اما مرد خیاط همسرش را بسیار دوست داشت و اصلا به طلاق فکر هم نمی کرد.
شیطان ناچار به نزد آن زن بازگشت و به شکست خود در مقابل مرد خیاط اعتراف کرد.
سپس زن گفت: «اکنون آنچه اتفاق می افتد را تماشا کن ! »
زن به طرف مرد خیاط رفت و به او گفت: « چند متری از این پارچه ی زیبا می خواهم زیرا پسرم می خواهد آن را به معشوقه اش هدیه بدهد.»
خیاط پارچه ای فاخر را به زن داد و سپس آن زن به خانه مرد خیاط رفت و در زد و زن خیاط در را باز کرد وآن زن به او گفت: «اگر ممکن است می خواهم برای ادای نماز وارد خانه تان شوم»
همسر خیاط او را با خوشرویی به درون خانه راه داد. زن پس از آنکه [بظاهر] نمازش تمام شد آن پارچه را پشت در اتاق گذاشت، بدون آنکه زن خیاط متوجه شود و سپس از خانه خارج شد. هنگامی که مرد خیاط به خانه بازگشت آن پارچه را دید و فوراً داستان آن زن و حکایت پارچه و هدیه معشوقۀ پسر او را به یاد آورد و همسرش را همان موقع طلاق داد.
سپس شیطان گفت: « اکنون من به کید و مکر زنان اعتراف می کنم»
اما زن گفت: «کمی صبر کن، می خواهی مرد خیاط و همسرش را به همدیگر بازگردانم؟؟؟!!!»
شیطان با تعجب گفت : «چگونه ؟؟؟»
آن زن روز بعد مجدداً پیش خیاط رفت و به او گفت: « از همان پارچه ی زیبایی را که دیروز از شما خریدم قطعه ای دیگر میخواهم برای اینکه دیروز به منزل خانم محترمی برای ادای نماز رفتم و آن پارچه را آنجا جا گذاشتم و خجالت کشیدم دوباره بروم و پارچه را از او بگیرم.»
در اینجا مرد خیاط به اشتباهش پی برد و از همسرش عذرخواهی کرد و او را به خانه باز گرداند.
دیدگاه ها (۳)

اگر زیبایی‌ات روزی از چهره‌ات رخت بربندد و زمان، رد پای خویش...

دینگ یوشی و استریو

مرغ ملانصرالدین فقط یک پا داشتچرا می‌گوییم «مرغش یک پا دارد»...

جن و همزاد ...

بسم الله الرحمن الرحیمپاسخ قسمت اول :برخی از احکام همخوابی ...

از محمد بن اسماعیل بن ابراهیم بن موسی بن جعفر نقل شده است که...

سیره پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله (۳)

معرفی کتاب

آنان که شرم داشتند مُردند؛آتش‌سوزی در حمام‌های زنان در قاهره...

داشت می‌رفت خم شد و #بوسید#طفل خود را که گرم #بازی بودو کلاه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط