رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده

رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده
شب مانده است و با شب، تاریکی فشرده
کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو؟
شادی چرا رمیده؟ آتش چرا فسرده؟

خاموش مانده اینک، خاموش تا همیشه
چشم سیاه چادر با این چراغ مرده

رفت آنکه پیش پایش دریا ستاره کردی
چشمان مهربانش یک قطره ناسترده

در گیسوی تو نشکفت آن بوسه لحظه لحظه
این شب نداشت ــ آری ــ الماس خرده خرده
بازی کنان زگویی خون می فشاند و می گفت
روزی سیاه چشمی سرخی به ما سپرده

می رفت و گرد راهش از دود آه تیره
نیلوفرانه در باد پیچیده تاب خورده

سودای همرهی را گیسو به باد دادی
رفت آن سوار با خود، یک تار مو نبرده

سیمین بهبهانی
دیدگاه ها (۴)

صدایت را میبوسم ...و دلتنگی ها به همین سادگی تمام می شوند ای...

بوسه هایم را به روی گونه هایت چال کن مثل یک تمبرم مرا هم با ...

باز این دل سرگشته منیاد آن قصه شیرین افتاد:بیستون بود و تمنا...

خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش...ننماند هیچش الا هوس ق...

𝐋𝐈𝐋𝐈:: 𝐁𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐭𝐰𝐨 𝐰𝐨𝐫𝐥𝐝𝐬𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:: 𝟖𝐏𝐎𝐕 :: 𝐋𝐢𝐥𝐢𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫:: 𝐥𝐢𝐥𝐢...

پارت ۶ – سؤال‌هایی که بی‌جواب ماندندزمان: ساعت ۱۰:۴۵ شبمکان:...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط