در خویش میسازم تو را در خویش ویران میکنم

در خویش می‌سازم تو را، در خویش ویران می‌کنم
می‌ترسم از حرفی که باید گفت و پنهان می‌کنم

جانی به تلخی می‌کَنم، جسمی به سختی می‌کشم
روزی به آخر می‌برم، خوابی پریشان می‌کنم

در تار و پود عقل و جان، آب است و آتش، توامان
یک روز عاقل می‌شوم، یک روز طغیان می‌کنم

یا جان کافر کیش را تا مرز مردن می‌برم
یا عقل دور اندیش را تسلیم شیطان می‌کنم

دیوار رویاروی من از جنس خاک و سنگ نیست
یک عمر زندان توام، یک عمر کتمان می‌کنم

از عشق از آیین ِتو، از جهل ِتو، از دین ِتو
انگشتری دارم که دیوان را سلیمان می‌کنم

یا تو مسلمان نیستی یا من مسلمان نیستم
می‌ترسم از حرفی که باید گفت و پنهان می‌کنم

#عبدالجبار_کاکایی

💫 🌸
دیدگاه ها (۸)

باید منِ بی حوصله را هم بپذیری ای عشق‌‌، نگو "نه" ... تو "بل...

کوه مردانگی ام پیش نگاهت افتاد تا نگاهم به دو چشمان سیاهت اف...

گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد !چشم ها را باید شست جور دیگر...

چقدر سیاه است! دلت را نمی‌گویم..با چشم‌هایت هم نیستمموهایتحل...

بزرگترین نقاش هستی خداست .بگو..الهی راضیم به رضایت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط