نشسته اند ملخ های شک به برگ یقینم

نشسته اند ملخ های شک به برگ یقینم
ببین چه زرد مرا می جوند سبز ترینم
ببین چگونه مرا ابر کرد خاطره هایی
که در یکایک شان می شد آفتاب ببینم
شکستنی شده ام اعتراف می کنم اما
ز جنس شیشه ی عمر توام مزن به زمینم
برای پر زدن از تو خوشا مرام عقابان
کبوترانه چرا باید از تو دانه بچینم؟!
نمی رسند به هم دست اشتیاق تو و من
که تو همیشه همانی که من همیشه همینم
دیدگاه ها (۵)

گفته بودم شادمانم؟ بشنو و باور مکن گاه میلغزد زبانم، بشنو و ...

در تقلای ماندن و رفتنلذت ما شدن مَجازی بودمن به تقدیر رو زدم...

بی تو من، ثانیه تا. ثانیه را پیر شدم من همان،کوه غرورم، ...

آرزو داشتم آیینه شوم تا که تو رایک دل ِ سیر برانداز کنم ... ...

*برای «بُشری» غریبم*سال‌ها گذشت و تو بزرگ شدی؛ اما نگاه من ب...

*برای «بُشری» غریبم*سال‌ها گذشت و تو بزرگ شدی؛ اما نگاه من ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط