مدرسه قلدرا

مدرسه قلدرا

پارت ۲۲

ا/ت: ی..یونگییی(جیغ و گریه)
بیدار شو یونگی بیدار شوووو هققق نامجون ولم کن میخوام هققق برم پیش‌یونگی هققق یون....(بیهوش شد)

تهیونگ : ا/ت کوک و جیهو سریع یونگی رو ببرین بیمارستان بچه ها کمک کنین نامجون ا/ت رو بده من

نامجون: باشه

و ا/ت رو داد تهیونگ و تهیونگ ا/ت رو بغل کرد و گذاشت تو ماشین و سریع همراه با بچه ها نگران به سمت بیمارستان رفتن

جین: یونگی رو بلند کنین

جیمین: من میرم دکتر و خبر کنم(استرس)

و یونگی رو بردن اتاق عمل‌ برای دستش که عمیق بریده بود

و ا/ت هم بخاطر شوک زیاد وگریه بیهوش بود سُرُم زده بود

۲ ساعت بعد

ا/ت:(نفس نفس) یونگی(بغض)

ویو ا/ت

سریع از تخت با شدم که سرم تیر‌کشید

ا/ت: آخخخخخ

هیچ کسی نبود با توانی که داشتم رفتم بیرون سمت جایی که یونگی بود

ا/ت: ی.....یونگی

یونگی در حال عمل دستش بود همش تقصیر منه اگر‌اگر دلشو نمیشکستم اینجوری نمی‌کرد من همه ی اعضا رو خیلی دوست دارم ولی عاشق تهیونگم نمیخواستم اینجوری بشه

و بغضم شکست و بلند بلند گریه میکردم و سریع بلند شدم و رفتم جایی که هیچ کس تو بیمارستان پیدام نکنه و بلند بلند گریه میکردم حدود ۳ ساعت اونجا بودم و گریه میکردم و حسابی خوابم میومد و چشمام میسوخت از بس گریه کردم که یهو دست یکی رو شونش نشست عطرش خیلی آشنا بود وایسا
ا..این عطر یونگیه

سرم و سریع چرخوندم که یونگی جلوم بود و لبخندی بیجون زد و همین که نگاش کردم گریم گرفت و دوباره گریه کردم که به آغوشش رفتم

ا/ت: یونگ هققققق ببخشید هقققق همش تقصیره منه هققق چرا هقق چرا ولم کردی هققق میدونی چقدر نگرانت شدم هقق هققق

یونگی: ببخشید پیشی کوچولوی من پرنسس کوچولو منو نگاه کن اینقدر این مروارید ها رو حدر نده باشه؟

ا/ت : یونگی چرا اینکارو هققق کردی قول بده اینکارو دیگه نمیکنی هقق

یونگ: باشه کوچولو

خیلی خوابم میومد چشمام و بستم و تو بغل یونگی به خواب رفتم


ویو یونگی

بیدار شدم اعضا رو بالا سرم دیدم و نگران بودن لبخن بیجونی زدم که تهیونگ با چشمای بغضی اومد و گفت هیونگ خوبی؟ میخواستی مارو به کشتن بدی؟

یونگی: ببخشید بچه ها ا/ت کجاست

که همه سرشونو انداختن پایین
نکنه... نه نه امکان نداره داد زدم و گفتم

یونگی: ا/ت کجاستتتتت(داد)

جیمین:۳ ساعته گم شده هرجا رو گشتیم پیداش نکردیم(بغض)

بلند شدم و سرم ها رو کندم و به سمت بیرون رفتم اعضا سعی داشتن جلمو بگیرن ولی ا/ت برام مهمه گفتم بیاین باهم بگردیم که صدای هقق هقق کسی رو شنیدم به بچه ها گفتم اینجا وایسن و رفتم جلو که پیشی کوچولو و در حال گریه دیدم و رفتم پیشش (بقیه چیزایی که دیدین دیگه حوصله ندارم)

بعد از حرف زدن تو بغلم خوابید بچه ها با بغض اونجا وایساده بودن ای بابا خیر سرشون مرتیکه گندناااا

.............
دیدگاه ها (۴)

تهکوک♡☆

مدرسه قلدراپارت ۲۳ (پارت آخر)ا/ت رو بلند کردم یکی دستم زیر پ...

خب خب ناشناس داریممممجواب اول: اشکالی نداره درکت میکنم آجی♡ج...

پارت ۲۱ مدرسه قلدرا که یهو نگاهم به شوگا افتاد وای حالا چی...

برادر ناتنی بد 🎀²⁷+جونگ کوک اگه بهوش بیای هققق قول میدم هققق...

#سناریو_درخواستیموضوع اسلاید بعد (این پارتِ اشتی هست)نامجون:...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط