3:00 AM
3:00 AM
دختر عصبی کل خونه رو طی میکرد و هر چند ثانیه به گوشیش خیره میشد ، اون عوضی رسما غالش گذاشت .
هوفی کشید و دوباره شروع کرد به تماس گرفتن و هرسری جملهی ″در دسترس نمیباشد″ میخورد تو سرش . از عصبانیت زیاد سمت گوشی جیغی زد و به سمت طبقهی پایین خونه شون حرکت کرد .
با رسیدنش به در یخچال اونو باز کرد و بطری آب سرد رو یه سره سرکشید و محکم روی اوپن کوبوند . دوباره شروع کرد به تماس گرفتن باهاش ...
+کریستوفر بنگ به نفعته که این گوشی لعنتیو جواب بدی وگرنه.....
_وگرنه چی عشقم؟
با شنیدن صداش روش رو سمتش برگردوند ، درست پشت بهش قرار داشت و تنها یک قدم باهمدیگه فاصله داشتن . معلوم نیست چقدر عصبی بود که حتی صدای باز و بسته شدن در ورودی رو هم نشنید...
+میشه بگی تا این ساعت کدوم گوری بودی اقای بنگ؟ حتی تلفنت هم در دسترس نبود و فکر کر.....
دیدنِ لباساش که خونی بودن براش کافی بود تا حرفشو متوقف بکنه و حالا فقط چشماش بودن که به لباسای خونی پسر خیره بودن.
کریس خط نگاههاشو گرفت و خودش هم به لباسای خودش خیره شد و تک خندهای کرد
_نگران نباش خو....
+بازم یکیو کشتی؟
کریس سعی کرد با پایین انداختن سرش خودشو از نگاههای زن روبهروش پنهون بکنه ، فکر میکرد قراره دوباره سرش داد بزنه اما با حس دستای سردِ عشقش روی گونههاش ، که همیشه از استرس زیاد اینطوری میشد ، چشماشو بهش دوخت و منتظر حرفی از طرف زن روبهروش شد...
+بیا باهم درستش کنیم کریس.... بهت قول میدم...
_چیجوری؟هوم؟به نظرت من تغییری میکنم ؟ یا اصلا میتونم؟ فقط با این کارام دارم تو رو عذاب میدم و از خودم میرنجونم...
هردوشون میتونستن هجوم اشکاشون رو حس کنن..
+ن...نه وقتی بهت قول دادم ... پاش وایمیستام ... تو هیچ وقت من رو نرنجوندی خب؟ باشه؟ پس الان برو بالا و سعی کن دوش بگیری و خودتو آروم کنی باشه؟
کریس سرشو با حالت لرزونی به عنوان تایید تکون داد و بعد از گذاشتن بوسهی کوچیکی روی لبای معشوقهاش گذاشت....
دختر عصبی کل خونه رو طی میکرد و هر چند ثانیه به گوشیش خیره میشد ، اون عوضی رسما غالش گذاشت .
هوفی کشید و دوباره شروع کرد به تماس گرفتن و هرسری جملهی ″در دسترس نمیباشد″ میخورد تو سرش . از عصبانیت زیاد سمت گوشی جیغی زد و به سمت طبقهی پایین خونه شون حرکت کرد .
با رسیدنش به در یخچال اونو باز کرد و بطری آب سرد رو یه سره سرکشید و محکم روی اوپن کوبوند . دوباره شروع کرد به تماس گرفتن باهاش ...
+کریستوفر بنگ به نفعته که این گوشی لعنتیو جواب بدی وگرنه.....
_وگرنه چی عشقم؟
با شنیدن صداش روش رو سمتش برگردوند ، درست پشت بهش قرار داشت و تنها یک قدم باهمدیگه فاصله داشتن . معلوم نیست چقدر عصبی بود که حتی صدای باز و بسته شدن در ورودی رو هم نشنید...
+میشه بگی تا این ساعت کدوم گوری بودی اقای بنگ؟ حتی تلفنت هم در دسترس نبود و فکر کر.....
دیدنِ لباساش که خونی بودن براش کافی بود تا حرفشو متوقف بکنه و حالا فقط چشماش بودن که به لباسای خونی پسر خیره بودن.
کریس خط نگاههاشو گرفت و خودش هم به لباسای خودش خیره شد و تک خندهای کرد
_نگران نباش خو....
+بازم یکیو کشتی؟
کریس سعی کرد با پایین انداختن سرش خودشو از نگاههای زن روبهروش پنهون بکنه ، فکر میکرد قراره دوباره سرش داد بزنه اما با حس دستای سردِ عشقش روی گونههاش ، که همیشه از استرس زیاد اینطوری میشد ، چشماشو بهش دوخت و منتظر حرفی از طرف زن روبهروش شد...
+بیا باهم درستش کنیم کریس.... بهت قول میدم...
_چیجوری؟هوم؟به نظرت من تغییری میکنم ؟ یا اصلا میتونم؟ فقط با این کارام دارم تو رو عذاب میدم و از خودم میرنجونم...
هردوشون میتونستن هجوم اشکاشون رو حس کنن..
+ن...نه وقتی بهت قول دادم ... پاش وایمیستام ... تو هیچ وقت من رو نرنجوندی خب؟ باشه؟ پس الان برو بالا و سعی کن دوش بگیری و خودتو آروم کنی باشه؟
کریس سرشو با حالت لرزونی به عنوان تایید تکون داد و بعد از گذاشتن بوسهی کوچیکی روی لبای معشوقهاش گذاشت....
- ۱۰۳
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط