حکایت رفاقت حکایت سنگهای کنار ساحله..اول یکی یکی جمعشون م

حکایت رفاقت حکایت سنگهای کنار ساحله..اول یکی یکی جمعشون میکنی تو بغلت بعدشم یکی یکی پرتشون میکنی توآب..اما بعضی وقتا یه سنگای قیمتی گیرت میاد که هیچ وقت نمیتونی پرتشون کنی!!!
دیدگاه ها (۲)

وای من عاشق بوکسم :))ولی هیچوقت نتونستم برم کلاسش یه دلیلش ا...

اوسی

عنوان: مگومی به عنوان دوست پسر

بعضی وقتا خسته نمی‌شی… فقط خالی می‌شی،نه اشکی می‌مونه، نه حر...

#سناریوموضوع:(عضو نهمیم یه بالشت داریم که هرشب موقع خواب بغل...

موضوع:اگه یاندره باشن پارت ۲برای ۶۰ تایی شدنمون🍒☺️شروعشینیجی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط