𝔅𝔩𝔞𝔠𝔨 𝔰𝔴𝔞𝔫
𝔅𝔩𝔞𝔠𝔨 𝔰𝔴𝔞𝔫
𝔓𝔞𝔯𝔱 6
=عمرا اگه جونگکوک بخواد روی مبل بخوابه... من اونو میشناسم.... $شما ها دارین چی میگید همش پچ پچ میکنید؟ &هیچی داریم معامله میکنیم( با خنده)£چی میگیییی.... داریم حرف میزنیم خانوادگی مگه مشکلی داره؟ $نه... فقط گفتم شاید ماهم بخوایم بخوابیم.. &من که الان میرم بخوابم اونارو نمیدونم=یونا بیا یه لحظه &بله =نرو&خوابم میاد...
من رفتم تو اتاق تا بگیرم بخوابم ولی تهیونگ و یونسنگ نشستن و کلی حرف زدن،،،، منم با ذهن درگیر از حرفای تهیونگ خوابم نبرد و شروع کردم به کتاب خوندن( یونا همیشه همراه خودش کتاب میبره "همه جا ") سکوت بر همه جا حکومت داشت و از هیچکس صدایی نمیومد چند مین بعد صدای در زدن شنیدم...
&بیا تو$چیزی نمیخوای؟ &اممم نه چطور؟ $همینجور... =یونا
&جانم
در گوشم گفت:جونگکوک رو صدا کن..
&ج.ج.جونگکوک؟ $بله؟ =جونگکوک؟ $ها؟ =دیدی یونا حالا تو همش دفاع کن &ولم کنین بابا میخوام یکم بخوابم.....
صبح شد و پدر و مادر من خودشونو سریع به خونه ی جونگکوک رسوندن و گفتن *میخوایم اگه بریم سفر و چیزیمون بشه مسئولیت همه چیز با تهیونگ باشه تهیونگ پسرم =جانم*حواست به خواهرت یونسنگ و به جونگکوک باشه.......
مادر جونگکوک برد یه گوشه و بهش چیز هایی گفت که ما نفهمیدیم....
ویو جونگکوک:
این چیزی بود که بدتر از همه چیز بود مسئولیت پذیری سخته و منم الان یه مسئولیت بزرگ دارم.......
𝔓𝔞𝔯𝔱 6
=عمرا اگه جونگکوک بخواد روی مبل بخوابه... من اونو میشناسم.... $شما ها دارین چی میگید همش پچ پچ میکنید؟ &هیچی داریم معامله میکنیم( با خنده)£چی میگیییی.... داریم حرف میزنیم خانوادگی مگه مشکلی داره؟ $نه... فقط گفتم شاید ماهم بخوایم بخوابیم.. &من که الان میرم بخوابم اونارو نمیدونم=یونا بیا یه لحظه &بله =نرو&خوابم میاد...
من رفتم تو اتاق تا بگیرم بخوابم ولی تهیونگ و یونسنگ نشستن و کلی حرف زدن،،،، منم با ذهن درگیر از حرفای تهیونگ خوابم نبرد و شروع کردم به کتاب خوندن( یونا همیشه همراه خودش کتاب میبره "همه جا ") سکوت بر همه جا حکومت داشت و از هیچکس صدایی نمیومد چند مین بعد صدای در زدن شنیدم...
&بیا تو$چیزی نمیخوای؟ &اممم نه چطور؟ $همینجور... =یونا
&جانم
در گوشم گفت:جونگکوک رو صدا کن..
&ج.ج.جونگکوک؟ $بله؟ =جونگکوک؟ $ها؟ =دیدی یونا حالا تو همش دفاع کن &ولم کنین بابا میخوام یکم بخوابم.....
صبح شد و پدر و مادر من خودشونو سریع به خونه ی جونگکوک رسوندن و گفتن *میخوایم اگه بریم سفر و چیزیمون بشه مسئولیت همه چیز با تهیونگ باشه تهیونگ پسرم =جانم*حواست به خواهرت یونسنگ و به جونگکوک باشه.......
مادر جونگکوک برد یه گوشه و بهش چیز هایی گفت که ما نفهمیدیم....
ویو جونگکوک:
این چیزی بود که بدتر از همه چیز بود مسئولیت پذیری سخته و منم الان یه مسئولیت بزرگ دارم.......
- ۲۴۷
- ۱۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط