compensation of his death __ Part 36
compensation of his death __ Part 36
آخرین صدایی که میشنود صدای جیغ است، جیغ آن دختر بچه ی ۶ ساله نه، جیغ یک زن بالغ. و بعد از آن احساس کرد که دیگر در این دنیا و در این بدن نیست، همانند یک پر سبک خودش را رها کرد و دیگر حتی آن صدای جیغ را هم نشنید.
سیاهی...
دوباره همان کابوس، مرد شلیک میکند، پسری او را در آغوش میکیرد، زن نام سلین را صدا میزند. او به بالای سر زن میرود و به چهره ی غرق در خون او خیره میشود. دوباره جیغ میکشد و احساس میکند که از جایی افتاده است. چشمانش را روی هم فشار میدهد و باز میکند، این کار را چند بار تکرار میکند تا بتواند به نوری که از پنجره تابیده میشود و اتاق را روشن میکند عادت کند. وقتی چشم هایش به نور عادت کرد نگاهی به اطرافش میاندازد، داخل یک اتاق بت دیوار های سرمهای و ست تخت خواب با مدل چوب است، تخت دو نفره با لحاف و روتختی هم رنگ دیوار ها تزئین شده، پایین تخت میز توالت است و در سمت راست آن یک در کع شبیه در حمام است و کمی آن طرف تر از آن، روی دیوار دیگری در اتاق قرار دارد. دو پاتختی در دو طرف تخت قرار دارد که روی هر کدام یک آباژور کرم رنگ با پایه های چوبی و نو زرد رنگ قرار دارد. دیوار روبهروی در، سراسر پنجره است و پرده های حریر سفید دو طرف آن افتاده اند.
پشت آن پنجره ها یک بالکن قرار دارد و لا کمی دقت میشود فهمید که یکی از این شیشه ها، در ورودی بالکن است.
در سمت دیگر میز توالت یک کتابخانه قرار دارد که پر از کتاب است (ازین کتابخونه ها که تو دیواره) و در کنار آن یک در قرار دارد که احتمالا در کلوزت روم است. روبهروی پنجره یک مبل چرم قهوه ای سوخته جا خشک کرده و روی آن شال پشمی کرم رنگی کشیده شده.
سلینا نگاهش را از اتاق که اندازه ی حال خانهاش است میگیرد و به خودش میدهد، یک لباس خواب خاکستری یاده پوشیده و موهایش باز است. دستش را به سمت صورتش میآورد تا موهایش را به پشت گوشش هدایت کند که سوزش آن، او را منصرف میکند، به دستش نگاه میکند، روی دستش سرم است. نفش عمیقی میکشد و آن یکی دستش را در موهایش فرو میکند و آنها را به سمت عقب راند، سپس همانطور دستش را روی لبه ی تخت گذاشت تا بلند شود که ناگهان در باز شد و خدمتکار با سینی غذا وارد شد، با دیدن سلینا که حالا بیدار است سینی غدا در دستانش شل شد و افتاد، ۳ قدم به سما عقب حرکت کرد و با یک جیغ بلند دووید و از اتاق دور شد. سلینا ایستاد، به دور و برش نگاهی انداخت و با دیدن لیوان آب روی پاتختی، آن را برداشت و سر کشید. لیوان را روی میز گذاشت و این مصادف شد با آمدن صدای آشنایی از پشت سرش.
...: سلینا؟
سلینا سریع به سمت صدا برگشت و به دیدن دوست و همکار قدیمیاش 'کارلو' لبخندی زد.
سلینا: کارل؟ تو اینجا چیکار میکنی؟
کارلو موهای مشکی اش را به سمت عقب راند.
کارلو: برای دیدن س دوست قدیمی اومده بودم که فهمیدم بجای یکی دوست قدیمی، باید دوتا دوست قدیمی ببینم.
سلینا: منظورت چیه؟ کدوم دوست دوم؟
ناگهان ارون در کنار کارلو قرار میگیرد و دستش را دور کرد او حلقه میکند ( امیدوارم بفهمین که منظورم چیه)
ارون: اینجا چیکار میکنی؟
سپس نگاهش را به اتاق میدوزد و اولین چیزی که میبیند سلیناست با یک لباس خواب خاکستری ساتن.
ارون: اوه خانم دکتر بیدار شدین.
کارلو: اوه ارون، اون از چیزی که فکر میکنی قویتره.
و همانند ارون، دستش را دور گردن او حلقه کرد.
کارلو: میتونی راه بری؟
سلینا: آره
کارلو: پس تا آماده میشی میگم این خراب کاری رو جمع کنن.
سیلنا: باشه، مرسی.
کارلو: فعل...
سلینا: کارلو!
کارلو: بله؟
سلینا: چرا خدمتکاره اینجوری کرد؟
کارلو شانه هایش را بالا انداخت.
کارلو: نمیدونم. شاید چون مثل روح سفید شدی.
سلینا به آینه ی قدی که روبهرویش بود نگاه کرد، واقعا مثل روح سفید شده بود.
کارلو: خب، من و ریچی میریم پایین برای صبحانه، زود بیا.
سلینا: باشه.
________________________
اینم از پارتی که قولش رو داده بودم👍🌷
میدونم کمه، واقعا ببخشید. راستش وسط نوشتنم دو تا آقای بسیار بسیار نامحترم مزاحمم شدن و خب تا اومدم بخورمش ن و بندازمشون روی بند طول کشید و وقتم متاسفانه برای دوتا نر رفت.
تقصیر اوناعه من رو مقصر ندونید.
شرط:
۳۰ لایک
۱۵ بازنشر
آخرین صدایی که میشنود صدای جیغ است، جیغ آن دختر بچه ی ۶ ساله نه، جیغ یک زن بالغ. و بعد از آن احساس کرد که دیگر در این دنیا و در این بدن نیست، همانند یک پر سبک خودش را رها کرد و دیگر حتی آن صدای جیغ را هم نشنید.
سیاهی...
دوباره همان کابوس، مرد شلیک میکند، پسری او را در آغوش میکیرد، زن نام سلین را صدا میزند. او به بالای سر زن میرود و به چهره ی غرق در خون او خیره میشود. دوباره جیغ میکشد و احساس میکند که از جایی افتاده است. چشمانش را روی هم فشار میدهد و باز میکند، این کار را چند بار تکرار میکند تا بتواند به نوری که از پنجره تابیده میشود و اتاق را روشن میکند عادت کند. وقتی چشم هایش به نور عادت کرد نگاهی به اطرافش میاندازد، داخل یک اتاق بت دیوار های سرمهای و ست تخت خواب با مدل چوب است، تخت دو نفره با لحاف و روتختی هم رنگ دیوار ها تزئین شده، پایین تخت میز توالت است و در سمت راست آن یک در کع شبیه در حمام است و کمی آن طرف تر از آن، روی دیوار دیگری در اتاق قرار دارد. دو پاتختی در دو طرف تخت قرار دارد که روی هر کدام یک آباژور کرم رنگ با پایه های چوبی و نو زرد رنگ قرار دارد. دیوار روبهروی در، سراسر پنجره است و پرده های حریر سفید دو طرف آن افتاده اند.
پشت آن پنجره ها یک بالکن قرار دارد و لا کمی دقت میشود فهمید که یکی از این شیشه ها، در ورودی بالکن است.
در سمت دیگر میز توالت یک کتابخانه قرار دارد که پر از کتاب است (ازین کتابخونه ها که تو دیواره) و در کنار آن یک در قرار دارد که احتمالا در کلوزت روم است. روبهروی پنجره یک مبل چرم قهوه ای سوخته جا خشک کرده و روی آن شال پشمی کرم رنگی کشیده شده.
سلینا نگاهش را از اتاق که اندازه ی حال خانهاش است میگیرد و به خودش میدهد، یک لباس خواب خاکستری یاده پوشیده و موهایش باز است. دستش را به سمت صورتش میآورد تا موهایش را به پشت گوشش هدایت کند که سوزش آن، او را منصرف میکند، به دستش نگاه میکند، روی دستش سرم است. نفش عمیقی میکشد و آن یکی دستش را در موهایش فرو میکند و آنها را به سمت عقب راند، سپس همانطور دستش را روی لبه ی تخت گذاشت تا بلند شود که ناگهان در باز شد و خدمتکار با سینی غذا وارد شد، با دیدن سلینا که حالا بیدار است سینی غدا در دستانش شل شد و افتاد، ۳ قدم به سما عقب حرکت کرد و با یک جیغ بلند دووید و از اتاق دور شد. سلینا ایستاد، به دور و برش نگاهی انداخت و با دیدن لیوان آب روی پاتختی، آن را برداشت و سر کشید. لیوان را روی میز گذاشت و این مصادف شد با آمدن صدای آشنایی از پشت سرش.
...: سلینا؟
سلینا سریع به سمت صدا برگشت و به دیدن دوست و همکار قدیمیاش 'کارلو' لبخندی زد.
سلینا: کارل؟ تو اینجا چیکار میکنی؟
کارلو موهای مشکی اش را به سمت عقب راند.
کارلو: برای دیدن س دوست قدیمی اومده بودم که فهمیدم بجای یکی دوست قدیمی، باید دوتا دوست قدیمی ببینم.
سلینا: منظورت چیه؟ کدوم دوست دوم؟
ناگهان ارون در کنار کارلو قرار میگیرد و دستش را دور کرد او حلقه میکند ( امیدوارم بفهمین که منظورم چیه)
ارون: اینجا چیکار میکنی؟
سپس نگاهش را به اتاق میدوزد و اولین چیزی که میبیند سلیناست با یک لباس خواب خاکستری ساتن.
ارون: اوه خانم دکتر بیدار شدین.
کارلو: اوه ارون، اون از چیزی که فکر میکنی قویتره.
و همانند ارون، دستش را دور گردن او حلقه کرد.
کارلو: میتونی راه بری؟
سلینا: آره
کارلو: پس تا آماده میشی میگم این خراب کاری رو جمع کنن.
سیلنا: باشه، مرسی.
کارلو: فعل...
سلینا: کارلو!
کارلو: بله؟
سلینا: چرا خدمتکاره اینجوری کرد؟
کارلو شانه هایش را بالا انداخت.
کارلو: نمیدونم. شاید چون مثل روح سفید شدی.
سلینا به آینه ی قدی که روبهرویش بود نگاه کرد، واقعا مثل روح سفید شده بود.
کارلو: خب، من و ریچی میریم پایین برای صبحانه، زود بیا.
سلینا: باشه.
________________________
اینم از پارتی که قولش رو داده بودم👍🌷
میدونم کمه، واقعا ببخشید. راستش وسط نوشتنم دو تا آقای بسیار بسیار نامحترم مزاحمم شدن و خب تا اومدم بخورمش ن و بندازمشون روی بند طول کشید و وقتم متاسفانه برای دوتا نر رفت.
تقصیر اوناعه من رو مقصر ندونید.
شرط:
۳۰ لایک
۱۵ بازنشر
- ۱.۲k
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط