صدای ضربه‌ی دیگری به در خورد.

صدای ضربه‌ی دیگری به در خورد.

ات با ترس گفت:

— «من؟ چرا باید دنبال من باشه؟»

یونگی جواب نداد.

فقط نگاهش کرد.

بعد آرام گفت:

— «چون فکر می‌کنه تو تنها نقطه‌ضعف منی.»

ات با ناباوری به او خیره شد.

— «ولی تو که...»

صدای شکستن قفل در بلند شد.

یونگی فوراً جلوی ات ایستاد.

در باز شد.

اما پشت آن...

هیچ‌کس نبود.

راهرو خالی بود.

ات با تعجب به یونگی نگاه کرد.

— «پس کجا رفت؟»

یونگی آرام از کلاس بیرون آمد.

چند قدم جلو رفت.

روی زمین، کنار دیوار، یک کاغذ افتاده بود.

آن را برداشت.

چند ثانیه خواند.

چهره‌اش تغییر کرد.

ات نزدیک شد.

— «چی نوشته؟»

یونگی کاغذ را به او نداد.

فقط گفت:

— «اون می‌دونه من کی‌ام.»

ات آرام پرسید:

— «قاتل بودنِ تو رو؟»

سکوت.

این بار یونگی چیزی برای پنهان کردن نداشت.

— «آره.»

ات نفسش را حبس کرد.

— «پس چرا هنوز کنارمی؟»

یونگی به او نگاه کرد.

— «چون از اول قرار نبود تو رو بکشم.»

ات با صدایی لرزان گفت:

— «پس قرار بود چی بشه؟»

یونگی چند لحظه سکوت کرد.

— «قرار بود تو تنها کسی باشی که من ازش دور بمونم.»

ات به او خیره شد.

— «ولی نشدی.»

یونگی لبخند تلخی زد.

— «نه.»

ناگهان صدای آژیر پلیس از بیرون مدرسه شنیده شد.

نور چراغ‌ها از پنجره‌ها عبور کرد.

ات به سمت پنجره دوید.

حیاط پر از نور قرمز و آبی شده بود.

یونگی آرام گفت:

— «تموم شد.»

ات برگشت.

— «چی؟»

— «این بازی.»

چند مأمور وارد ساختمان شدند.

یونگی می‌توانست فرار کند.

راه خروج دیگری هم داشت.

اما نرفت.

دست‌هایش را بالا آورد.

ات با ناباوری نگاهش کرد.

— «یونگی...»

او برای آخرین بار به ات نگاه کرد.

— «گفتم از من نترس.»

چشم‌هایش برای لحظه‌ای روی صورت ات ماند.

— «اما هیچ‌وقت نگفتم آدم خوبی‌ام.»

مأموران او را از راهرو دور کردند.

ات همان‌جا ایستاده بود.

نه می‌دانست باید از او متنفر باشد...

نه می‌دانست چرا دلش برای کسی که از او می‌ترسید، می‌لرزید.

چند ماه بعد، مدرسه دوباره باز شد.

راهروها شلوغ بودند.

خنده‌ها برگشته بودند.

اما ات هر بار از کنار همان کلاس رد می‌شد، ناخودآگاه به تخته نگاه می‌کرد.

آخرین نوشته هنوز آنجا بود:

«از من نترس.»

ات لبخند بسیار کمرنگی زد و زیر لب گفت:

— «ترسیدم، یونگی... خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کردی.»

و از راهرو دور شد.

the end

خب راستش من خیلی ناراحت شدم این اخراش ولی باز زیاد ترسناک نشد
دیدگاه ها (۰)

صدای دویدن هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد.ات ناخودآگاه یک قدم به یون...

فدای دخترام بشمم مننن🫠

«کسی که برگشت»ات هنوز وسط راهرو ایستاده بود.مدرسه ساکت بود.خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط