ویو نویسنده
ویو نویسنده
جیسو بی توجه به اون دوتا زوج خوشبخت روبه آت ادامه داد
جیسو:یکی بود یکی نبود..یه زن بود به نام آنا و یه مرد به نام جیونگ،انا و جیونگ دوتا بچه داشتن..یکی دختر و یکی پسر جیسو و جونگکوک یه خانواده چهار نفره خیلی شاد..تا اینکه یه روز یه مرد غریبه و ترسناک میاد و دختر و پسر اون خانواده رو میبره..مامان دختر بهش قول میده که بزودی نجاتش میدن اما..فردای اون روز اون مرد غریبه میبرتشون به انبار عمارتش...آنا و جیونگ اونجا به صندلی بسته و تا سر حد مرگ شکنجه شده بودن مرد غریبه به پسر تفنگ میده و پسر هم پدر و مادرشونو میکشه اون مرد دختر رو میبره داخل یه عمارت جدا چون خانم جئون خیر سرش بچه دختر دوست داشت.. نمیدونم جونگکوک و کدوم قبرستونی برده و چیکارش کرده که وقتی اسم جئون میاد بدنش میلرزه آنقدر ترسوعه که زورش به برده هاش رسیده به کوچیک تر از خودش (بغض) میفهمی من خیلی بدبخت تر از توعم
آت از قبل موضوع و میدونست و اونقدر تعجب نکرد آروم گفت
+دیگه بهش نگو قاتل..لطفا
جیسو برای عوض کردن بحث دست آت و گرفت
جیسو:آت..باید کمکم کنی
پسر کوچکتر لب زد
=میخوای همه پری های عمارت آزاد بشن و جیسو هم دیگه عذاب نکشه؟
آت با بهت به جیمین نگاه کرد و با صدای گرفته جواب داد
+ا..اره میخوام
دختر با بغض حرف جیمین و ادامه داد
جیسو:پ.. پس باید جونگکوک بهت وابسته بشه و دوستت داشته باشه دلبری کن براش
+خودمم...خودمم آزاد میشم؟
جیسو:ا..ات..اگ..اگه جونگکوک عاشقت بشه..بیشتر از قبل برات سخت میگیره و.. ولی به اکثر حرفات گوش میده.. میتونی..م..میتونی بهش بگی همه پری های عمارت و آزاد کنه و فقط خودتو اجوما و چندتا خدمتکار بمونید منم..منم آزاد میکنه
۱۳۰۰ تاییمون مبارکککک ✨
جیسو بی توجه به اون دوتا زوج خوشبخت روبه آت ادامه داد
جیسو:یکی بود یکی نبود..یه زن بود به نام آنا و یه مرد به نام جیونگ،انا و جیونگ دوتا بچه داشتن..یکی دختر و یکی پسر جیسو و جونگکوک یه خانواده چهار نفره خیلی شاد..تا اینکه یه روز یه مرد غریبه و ترسناک میاد و دختر و پسر اون خانواده رو میبره..مامان دختر بهش قول میده که بزودی نجاتش میدن اما..فردای اون روز اون مرد غریبه میبرتشون به انبار عمارتش...آنا و جیونگ اونجا به صندلی بسته و تا سر حد مرگ شکنجه شده بودن مرد غریبه به پسر تفنگ میده و پسر هم پدر و مادرشونو میکشه اون مرد دختر رو میبره داخل یه عمارت جدا چون خانم جئون خیر سرش بچه دختر دوست داشت.. نمیدونم جونگکوک و کدوم قبرستونی برده و چیکارش کرده که وقتی اسم جئون میاد بدنش میلرزه آنقدر ترسوعه که زورش به برده هاش رسیده به کوچیک تر از خودش (بغض) میفهمی من خیلی بدبخت تر از توعم
آت از قبل موضوع و میدونست و اونقدر تعجب نکرد آروم گفت
+دیگه بهش نگو قاتل..لطفا
جیسو برای عوض کردن بحث دست آت و گرفت
جیسو:آت..باید کمکم کنی
پسر کوچکتر لب زد
=میخوای همه پری های عمارت آزاد بشن و جیسو هم دیگه عذاب نکشه؟
آت با بهت به جیمین نگاه کرد و با صدای گرفته جواب داد
+ا..اره میخوام
دختر با بغض حرف جیمین و ادامه داد
جیسو:پ.. پس باید جونگکوک بهت وابسته بشه و دوستت داشته باشه دلبری کن براش
+خودمم...خودمم آزاد میشم؟
جیسو:ا..ات..اگ..اگه جونگکوک عاشقت بشه..بیشتر از قبل برات سخت میگیره و.. ولی به اکثر حرفات گوش میده.. میتونی..م..میتونی بهش بگی همه پری های عمارت و آزاد کنه و فقط خودتو اجوما و چندتا خدمتکار بمونید منم..منم آزاد میکنه
۱۳۰۰ تاییمون مبارکککک ✨
- ۱.۷k
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط