من از نهایت شب حرف میزنم

من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف میزنم
اگر به خانه من آمدی
برای من ای مهربان
چراغ بیاور
و یک دریچه
که از آن
به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم
دیدگاه ها (۲)

روزی می رسد که خواهی فهمید یک زن ، هر چقدر هم عاشق باشد؛ هر ...

زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم ....بر این تکرار در تکرا...

ﺷﺐﺷﺐ ﺳﺨﺘﯽ ﺑﻮد .و ﭼﻪ آﺳﺎن و ﭼﻪ ﺑﯽ ﭘﺮوا ﮔﻔﺖ : ﮐﻪ دﮔﺮ ﺣﺴﯽ ﻧﯿﺴﺖ!...

من…!مرا که میشنـاسی؟! خودممکسی شبیه هیچکس!کمی که لابه لای نو...

میشه لطفا فالو کنید..

سلام فرمانده نسخه فرزندان شیخ ابراهیم زکزاکی. ببینید چطور کس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط